یک استکان سکوت از دریای دل ...

وقتی یک پیام رو چندین بار میخونی ، 

و هر بار چشمات خیس میشن.

هربار ذوق میکنی از خوندنش.

یعنی دلت تنگ شده براش...

داداش جانم ، بازم تولدت مبارک...

بهترین داداش دنیاااااااا

یه عااااااالمه خواهر کوچیکه دوستت دارههههه

4:4

به افتخار علاقه ی مشترکمون ;)

 


سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:۳۱ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

نمیخواستم بنویسم تا وقتی امتحان ها تمام شه ...

اما نتونستم.

عکسای قدیمی رو دیدم.

خیلی هم قدیمی نه.

برای سال 89 90 91 این حدودا !

چرا اینقدر دوره اون روزا؟

چرا چهره ها اینقدر تغییر کرده؟

یعنی منم اینقدر تغییر کردم؟

خدا ...

بدم میاد از این تغییر....

متنففففرررررررممممممممم.............

مگه چند سال گذشته؟

آخرین چوب خط های 17 سالگیم داره پر میشه ...

فردا تولد داداشه ...

یادم میاد اون موقع که اینجا بود براش تولد میگرفتیم.

تولد کوچکی بود ولی من دوستش داشتم !

میشه خودتون بمونید؟

من میترسم ...

خیلی میترسم...

آره ، من تغییر کردم.

سعی کردم خوب شم. خوب باشم.

ولی گاهیم اینجوری میشم.

یعنی در واقع همیشه همینما ، مقابله میکنم باهاش. و البته کار درست همینه. پذیرفتنش یعنی شکست!

دارم کم کم به سخت ترین قسمت زندگیِ 17 سالم نزدیک میشم...

البته به ظاهر که اینطوره !

سن و روز تولد جالبی دارم ها !

17 ساله

17.june

27 خرداد

و باز هم بگم که : از 7 متنفرم !

فقط خواستم حس الآنمو بنویسم همین.

خدا 

دستمونو بگیر...

دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۳:٢٧ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

از نو شروع می کنم ...

* عنوان : آهنگ feel the light - jennifer lopez

امروز آخرین اردوی دبیرستان رو رفتیم :)

رفتیم اردوگاه شهید رجایی فریدونکنار ! 

هوای امروز کاملا اردیبهشتی بوووود :)
برای اینکه آخرین اردو بود ، خوب نبود ولی کلا روز خوبی بود !

کلی عکس و فیلم و اینجور کار ها !

و کلی آواز خوندن با شکلاتی جان!

موقع برگشت یه کم از راه هیچ معاونی همراهمون نداد این نکته ای بسیار مثبت بود :دی

مریم جان زحمت کشید اونجا بودیم بستنی گرفت ، با اینکه دلم نمیخواست ولی چسبید !

وسطی هم بازی کردیم ! البته بنده که نقش خاصی نداشتم به علت ترس از توپ :|

خواستیم ادای معلم هایمان را دربیاوریم و فیلم بگیریم که استادمون :دی آلرژی داشت و حالش خوب نبود حیف شد !

اونجا بودم به کجی جان هم زنگ زدم :)

اونجا خیلی گل های خوب و قشنگی داشت. نیکی از وقتمون از عکس گرفتن با گل ها گذشت !

قسمت جالب امروز این بود که فاطمه زهرا و داداشش رو با هم یک جا آورده بودن !

و اینکه شکلاتی از بی جایی ، روی حصیر وسط اتوبوس نشست :دی

امروز یه روز خوب بود :)

رسیدیم مدرسه ، بنده تنها به خانه آمدم ! اینجاشو دوست نداشتم اینجوری باشه :(

البته در طول راه کلی بهارنارنج هایی که باد زده بود و افتاده بود جمع کردم و از عطر خوشش لذت بردم !

الآن هم میخوام عکس ها و فیلم های امروز رو ببینم :)

این بود آخرین اردوی ما ... 6.اردیبهشت.1394

^^^^^^^^^^^^

دیروز به علت نیاز پیدا کردن به یک کتابی به خانه ی زینب جان رفتیم و آنجا ماندیم شام و آخر شب به خانه آمدیم :) بسی خوش گذشت !

...

آخر هفته به تهران می رویم :)

نمااااایشگااااااه کتااااااااب منتظر باش که ما داریم می آییم :)

یکشنبه ی بعدتعطیلات کلی درس که تا حالا نخوندم دینی امتحان و هست و همچنین فصل اول شیمی ! ولی یه جوری حتما باید بخونم و برم نمایشگاه رو !

...

این آهنگ جنیفر پر از حس خوب و امیده !  :)

...

امروز تو تقویم رنگی رنگی روز بیشتر از همیشه کتاب خوندن بود. ما هم برای همین رفتیم اردو که یشتر از همیشه کتاب نخونیم :))

...

به اشک ها توجه نکن ... به این لبخند ها نگاه کن ! 

یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٥:٤٩ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

جواب : تا اینجا !

بسه ... بسه این همه فکر و خیال ...

در سیزدهمین روز از سال 1394 هستیم !  پیش تر بهش سیزده به در می گفتن !

اما اکنون بنده خونه تنها نشستم !

برای درس لعنتی !

امسال عید ... درونم خراب بود ... که با اشک های شب و روز و جلوی جمع به بهانه ی حساسیت نمایان میشد.

در بیرون خوب بود. مسافرت دو روزه . با هم بودن ها. خاله اینا از تهران اومد , دخترعموم که ارومیست بعد از مدت ها اومد. 

کجی اینا دیروز رفتن تهران.

دیروز کیک درست کردم :) با کمک کجی البته!

عیدی که درس نخوندم ! نا امید بودم به معنای واقعی...

اما الآن نمیخوام باشم.

میخوام که به دلتنگی ها فکر نکنم.

هدفمو ببینم و برم جلو... نمیشه میدونم ...

جون کندم روزای اول عیدو.... با اون مریضی ...

هفته اول عید رو کلا نخوابیدم میشه گفت. در طول 24 ساعت یکی دو ساعت می خوابیدم!

....

خدا به خیر بگذرونه این امتحانات رو !

....

بریم درس بخونیم ...

....

ح ... بیا دوباره شروع کنیم... از نو ... بیا بخندیم ... بیا و منو به هدفم برسون ...

میدونم خسته ای ... میدونم تواناییت کمه ... میدونم حالت خرابه ... از دل لامذهبت خبر دارم ... بذار بهت بگم تو میتونی ... " من میتونم ... " !

 

پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

اوووممم... از کجا شروع کنیم؟

نمیدونم ...

این چند روز در فکر این بودم که چرا میخونم؟! من که آخرش هیچی نمیشم :| 

بگذریم ... !

از اتفاق پنجشنبه بگذریم :دی شکلااااتییییی :)) بی غی :)))) 

دیشب رفتیم خونه خاله بخاطر تولد که البته امروز بود :دی

الآن هم در انتظار سال تحویلیم ...

کجی و داداش اینا نیومدن. سال تحویل خونه خودشون میخوان بمونن! فردا ساعت 5 بعد از ظهر قراره تازه راه بیوفتن!!!

مامان هم که نمیتونه بیدار بمونه تا اون ساعت ...

میمونیم من و بابا :|

اولین سال هست که اینجور تنهاییم !

...

کتابخونه 8 فروردین تازه باز میشه !!! به درد خودشون میخوره ! 

از سوم هم مدرسه ایم !

...

امسال سال خوبی نبود برات اصلا... امیدوارم 94 برات عالی باشه ! خصوصا که عدد مورد علاقه ی منم هست چشمک

...

دیشب تا صبح بیدار بودم ... فکر کردم به سالی که گذشت ... به کارایی که انجام دادم و ندادم !

دم دمای عید 93 درگیر آماده سازی عروسی کجی بودیم . 7 فروردین عروسی بود... پارسال از عید چیزی نفهمیدیم از بس درگیر عروسی بودیم ! 

...

برای همه دعا میکنم که امسال سال خیلی خوبی داشته باشن . پر از شادی و خنده و حس و حال خوب...

وقت نمیکنم تک تک برم پیش همه دوستان و تبریک بگم شرمندم...

عیدتون مبااارک :)

...

خدایا ... کمکمون کن , کم نیاریم , جلو بریم ... خسته نشیم عقب نکشیم !

خدایا , نذار هیچ بچه ای حسرت بخوره ... 

همه بیماران رو شِفا بده ... 

آمین :)

جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

و کارنامه هم گرفتیم ! میتونست عاااالی یعنی 20 باشه ولی کمی کمتر شد.

رفتیم تهران . خوب بود. کجی کلی برام هدیه گرفت :) از هدیه تولدشم خوشش اومد.

الآن کجی اینا تو راهن. و دلیل شاااادیم اینه. کلا الآن همه چی رو میتونم خوب در نظر بگیرم.

چند روز فکرمو کمی به چیز های خوشحال کننده میخوام مشغول کنم.

چیز های زیادی هست که که نتونم از ته دل شاد باشم.

ولی باید یه جورایی خودمو گول بزنم.

به هرحال خواستم بگم من الآن حالم خوبه :)

...

امروز برای بیست و دوم بهمن اجرا داشتیم تو مدرسه. من حتی یک بار هم تمرین نکرده بودم :)) ولی خیلی خوب شده بود. امروز کلا برنامه به موسیقی گذشت! دو تا دف و یه سنتور بودیم که سه تا آهنگ زدیم و یه ویولون ، یه سه تار و یه گیتار. همه چی خوب بود.

...

عکسمو زدن به برد ! به عنوان ممتاز! به درد عمشون میخوره !!!

...

این چند روز نمیخوام درس بخونم ! ولی شاید هم طاقت نیاوردم :دی

...

اوووممم... الآ دیگه حرفی به ذهنم نمیاد !

:)

سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٩:٢٤ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

نمیدونم چرا دلم اینقدر میخواست که بنویسم !

باز هم حرف های بی سر و ته شاید ... !

فردا تولدِ کجی هست :) 7 شب به دنیا اومده ...

خدا مهربونی کرده واقعا ...

آخر هفته میریم پیششون ...

من اشکام وای نمیستن !

هم دلم میخواد برم هم دلم میخواد نرم !

یه دل میگه ، برم برم ... یه دلم میگه ، نرم نرم ...

طاااااقت نداره دلم دلم ، بی تو چه کنم ...

دلم میخواد برم چون خیلییی وقتههه که باهم نبودیم ...

دلم نمیخواد برم چون نمیتونم دل بکنم ... نمیتونم گریه های تو راهو تحمل کنم ...

کلافم ... :(((((((((((((((

دیوونم ..................

فردا شب با نگاری هستم .

به قول نگار به مناسبت تولد کجی ما میریم بیرون :دی

تولد کجی روز خیلی مهمیه برا همه ! وجودش برکته ! نعمته ! 

تولدت مبارک کجی ِ‌من :***

شاد باش ، همیشه ...

کجی ، میدونی خیلییییییییی دوووووست دارممممممم نه ؟

هرچقدر که میدونی ، من بیش از اون دوست دارم !

...

پنجشنبه 25 دی خیلییی خوب بود ! خیلی خوش گذشت خدا رو شکر !

براش دعاهای خوب دارم ...

...

امروز نمره دو تا از امتحانات رو گرفتم ! یکیش عربی بود که نخونده دادم ! فقط اینو بگم که با خودم خیلی حال کردم به معنای واقعی !

...

پنجشنبه مامان یکم حالش بد شد..............

صبح داشتم میرفتم یه لحظه فکرم رفت سمت اینکه من خونه نیستم و مامان تنهاست ولی به خودم گفتم دارم فکرای بد و اشتباه میکنم و درست نیست و باید فکرای خوب کنم و شاد باشم ! ولی حسم درست بود........

...

خدا ... به تو سپردم ...

...

همین !

شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

نمیدونم چرا دلم اینقدر میخواست که بنویسم !

باز هم حرف های بی سر و ته شاید ... !

فردا تولدِ کجی هست :) 7 شب به دنیا اومده ...

خدا مهربونی کرده واقعا ...

آخر هفته میریم پیششون ...

من اشکام وای نمیستن !

هم دلم میخواد برم هم دلم میخواد نرم !

یه دل میگه ، برم برم ... یه دلم میگه ، نرم نرم ...

طاااااقت نداره دلم دلم ، بی تو چه کنم ...

دلم میخواد برم چون خیلییی وقتههه که باهم نبودیم ...

دلم نمیخواد برم چون نمیتونم دل بکنم ... نمیتونم گریه های تو راهو تحمل کنم ...

کلافم ... :(((((((((((((((

دیوونم ..................

فردا شب با نگاری هستم .

به قول نگار به مناسبت تولد کجی ما میریم بیرون :دی

تولد کجی روز خیلی مهمیه برا همه ! وجودش برکته ! نعمته ! 

تولدت مبارک کجی ِ‌من :***

شاد باش ، همیشه ...

کجی ، میدونی خیلییییییییی دوووووست دارممممممم نه ؟

هرچقدر که میدونی ، من بیش از اون دوست دارم !

...

پنجشنبه 25 دی خیلییی خوب بود ! خیلی خوش گذشت خدا رو شکر !

براش دعاهای خوب دارم ...

...

امروز نمره دو تا از امتحانات رو گرفتم ! یکیش عربی بود که نخونده دادم ! فقط اینو بگم که با خودم خیلی حال کردم به معنای واقعی !

...

پنجشنبه مامان یکم حالش بد شد..............

صبح داشتم میرفتم یه لحظه فکرم رفت سمت اینکه من خونه نیستم و مامان تنهاست ولی به خودم گفتم دارم فکرای بد و اشتباه میکنم و درست نیست و باید فکرای خوب کنم و شاد باشم ! ولی حسم درست بود........

...

خدا ... به تو سپردم ...

...

همین !

شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir