یک استکان سکوت از دریای دل ...

امروز بعده مدرسه که رفتم کلاس زبان، فاطمه که اومد ، گفت نمی یاد منتظر نباش ...

فکر کردم طبق معمول داره شوخی می کنه ...

گفتم چرت نگو ، گفت نه والا زنگ اول دوم اومدن دنبالش رفت ! مثله اینکه پدربزرگش......

گفتم  چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 10 بار پرسیدم مطمئنی؟؟؟؟ منتظر بودم بگه نهههه!!!! اشتباه دیدم شاید!!! ولی هی میگفت مطمئنم اونی که دیدم خودش بود!

شاید مریض شده حالا ! گفتم نه ... اگر مطمئنی درباره پدربزرگش بود پس............

چی کار می تونستم بکنم اون لحظه؟!؟!؟! بی گوشی بی هیچی !!! اونم گوشی نداشت !! آدرسم نداشتم ...

خواستم بر گردم نذاشت !

با گوشیش زنگ زدم گوشی نگرفت ! سپیده رفت شارژ گرفت و تا بره من .......

اومد و اسمس دادم و جواب نداد !

مگه می گذشت ساعت؟!؟!؟!؟!

چهار و نیم که شد پریدم بی هیچ خداحافظی دویدم !

دویدم تو خیابونا !

دیدم نفسم طاقت نداره ، الآناس که وایسه !

نمیدونم چی جوری؟! فقط خودمو رسوندم خونه و گوشیمو برداشتم و دیدم ....

زنگ زدم یه بار دو بار سه بار ........ جواب نمیداد........

رفته بود سر مزارش قرآن می خوند تنهایی.........

کل اون چند ساعتی که فهمیدم تو سرم پر از صدای جیغ و گریه بود !!!!

توجه نمی کردم که کجام؟!؟ مهم نبود واسم ...... اشکام می یومدن خودشون !!

بعد از نمیدونم چندمین بار گوشی گرفت ...

معلوم بود خیلی سعی کرده صداش خوب باشه !

هر کاری کردم آدرسو بهم نداد ... گفتم تو نقشه سرچ می کنم تو حداقل اسمشو بگو ... به یکی از بچه ها که اونورا زندگی می کنه اسمس دادم تو شهرتون چند تا آرامگاه دارین؟! جواب نداد ...

تهدیدم کرد هی بگی می خوام بیام گوشیمو خاموش میکنم ...

منم دیگه نتونستم چیزی بگم ...

دوباره خانواده ای بی پدربزرگ شد ...

حسرت داشتنش که به دل من موند !

حسرت جمع شدن تو خونه پدربزرگ ...

واس همین نمیخوام این حسرت تو دل هیچکی بمونه ...

آدم به این خوبی...

چرا اینقدر زجر کشید؟!

البته الآن از زجر کشیدن تو دنیا خلاص شد ...

الآن آرامش داره ...

من باید اونجا باشم ... اونجایی که نمیدونم کجاست؟!

....

چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

به خاموشی رفته ام ...

چون شب ...

بی فروغ ،

بی ماه ، 

بی ستاره ،

بی هیچ !

هیچ شده ام ...

نیست شده ام ...

و محو !

...

این سوال امروز دیوونم کرد : میتونی بیای واست بریم دنبال انتقالی یا به دوستات خیلی وابسته ای؟!

...

امروز ، اون بستنیِ بعد از مدرسه ، خیلی چسبید ! مزش هنوز تو دهنمه ...

...

این دو روزی اومدن اینجا ... خواب بود؟‍! یا واقعا صدای خودش بود؟! تصویر خودش بود؟!

...

خیلی وابستم ... خیلی !

همه جا تنهام انگار وقتی نیست ...

و واقعا هم هستم .

محبت می خوام !

...

احساس می کنم خیلی ضعیفم تو درس ...

همه میگن نه ، ولی خودم می گم آره ، هستم !

...

کجاااااااایییییییییی، که ببیییییییییینییییییییییییییی ، من چقـــــــــدر دل خسته و تنهام ... (‌آهنگ جدید ابی )

...

30 مهر که سالگرد ازدواجشون بود ، ساعت دوازده اسمس دادم که صبح پا می شن اسمس تبریک منو ببینن . و وقتی هم که اومدن ، رو یه لیوان ویترای کار کردم. اینقدر قشنگ میشه وقتی توش شمع روشن می کنن و نزدیک به دیوار هم میبرم تصویرش که میوفته ذوق میکنم. جالب اینجاست فراموش کردم اصلا ازش عکس بگیرم !!

...

غریبه شده ایم با هم ...

...

نمیدونم چرا اشکام همینجور اومدن تو خیابون و ولم نمی کردن ...

نمیدونم چرا نمی فهمن دیگه آفتاب نیست که عینک آفتابی بزنم !!

...

اولین شبِ محرمه ...

یادش بخیر !

 

شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

اینجا هوا بارانیست ... !

صدای کیبورد خواهری طوفانی !

مازندران !

...

حرفی نیست ، فقط اینجا بارانیست !

اصلا همین باران خودش کلی حرف هست !

همین سه نقطه !

همین علامت تعجب !

همین فضای خالیه بین خط ها !

و چه کسی می داند ، که این حرف ها چیست؟!

گوینده خود ، هم نمی داند !

گوینده فقط می گوید و نویسنده درست همان ها را می نویسد !

بی اشتباه ! درست ! کامل !

...

آن چهار کلمه آنقدر سنگین بود ، که فکر کردم در آن وزنه های 2048 کیلویی تعبیه کرده !

2048 صرفا جهت این است که توانی از دو هست ! و من توان های دو را بسیار دوست میدارم ! با اینکه یازده را دوست نمیدارم !

...

من خل نشده ام ! من اینگونه نویسی را دوست می دارم !

...

باران می بارد ...

...

یک دم از خیال من نمی روی ...

...

باران می بارد ...

باران ...

با ...

ران !


 

یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

 گریه کنم یا نکنم ...

حرف بزنم ، یا نزنم ...

...

دلم میخواد بغلم کنی ، های های گریه کنم ...

نه اینجوری که اشک بریزمو سریع پاکش کنم ...

...

با ذوق زنگید ، 

صدای اتوبوس میومد ،

گفتم تو اتوبوسی؟

و قطره ای اومد ...

آره ، ولی تو شهرم ، تو راه نیستم

گفت رفتیم سینما ، گفتم شهر موشها؟

گفت آره چقدر خوب بود و ...

خودمو کنترل کردم و سعی کردم من هم تفسیر کنم و به ظاهر بخندم ...

 

باز مریض شده و آلرژیش مریضیشو بیشتر کرده !

...

177!!

یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

امروز چرا پخش زمین شدم؟!

چرا از حال رفتم؟!

الله اعلم ... !

...

چیزی برای گفتن تو ذهنم نیست ...

...

قلمچی ثبت نام کردم !

...

برای اولین بار در تاریخ 17 مهر 93 رفتم کتابخانه و درس خوندم ! بسیار هم عالی بود !

اون روز حس می کردم من توام ...

...

امروز وفتی داشتم از خیابون رد می شدم برم مدرسه مریم جون رو دیدم و ذوق کردم بسی :)

...

امروز بر گشتن با معلم شیمی مورد علاقم بر گشتیم :)

...

چشمام نمیفهمن که درست لحظه ای پیش داشتن اشک می ریختن ! بیخیال نمیشن کلا !!!

...

...

...

...

 

یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳ | ۸:٥٢ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

فصل پاییزی من که میرسه ، فصل اندوه سفر سر میرسه ...
تو سکوت خسته ی باور من ، سایه هم فکر جدایی میکنه !
شاخه ی سرد وجودم نمیخواد ، رگ بیداری لحظه هام باشه ...
نفسم در نمیاد ... به چشم خواب نمیاد ... دل من تورو میخواد... چشم من گریه میخواد ...
تو عبور از پل خواب جاده ها ، روح من عشقی به رفتن نداره !!!!
تو سکوت خالی این دل من ، دیگه هیچی جز تو جایی نداره..
ذهن شبنم که میخواد گریه کنه،  فصل بارون تو چشم در میزنه ...
فصل پاییزی من که میرسه، نفسم به عشق تو پر میزنه...
  

گفتم این پست رو با آهنگ فصل پاییزی سیاوش شروع کنم !

یکشنبه ی هفته ی پیش با مامان رفتیم تهران. و پنجشنبه هم بابا اومد و جمعه برگشتیم.

اون چند روز صبح تا بعد از ظهر که از سرکار بیان مشغول درس خوندن و تست زدن بودم و یه فیلم هم میدیدم : آسمان همیشه ابری نیست ...‌!

اون شب که رسیدیم داداش اومد ترمینال دنبالمون و رفتیم خونه کجی. فردا بعد از ظهرش با مامان رفتیم بیرون می خواستم برا کجی گل بگیرم. اومدیم خونه داداش بعده سرکار اومد اونجا ، یکم بعد کجی اینا اومدن. و گل را تقدیمشان کردیم :دی

فرداش رفتیم خونه دختر دایی و من هم بعد از ظهرش رفتم آرایشگاه نزدیک خونشون و موهایمان را کوتاه کردیم ! و شام هم کجی اینا اومدن. وبرگشتیم خونه. فرداش د.امیر سرکار نداشت و به کاراش رسید تا بعد از ظهر که باز همه اومدن و شام درست کردیم رفتیم بوستان نرگس :دی حالا داشتیم ساندویچ درست میکردیم خیلی باحال بود ! داداش رو مبل نایلون رولی بود میکند میداد دست من ، من می دادم دست د.امیر و د.امیر منتظر می موند تا کجی ساندویچ رو درست کنه بذاره تو نایلون :))))) یعنی در اصل فقط کجی داشت کار میکرد‌:)))

رفتیم اونجا و تا نشستیم فاطمه هم رسید و شروع کردیم به ساندویچ خوردن‌! اونم با اون حرکت سس که کجی رفت و شبیه اتو زدن بود :)))

اون شب والیبال داشت و رفتیم خونه و فکر کنم من به تنهایی والیبال دیدم !

فرداش که میشه پنجشنبه کجی تا یک سرکار بود و 2 و خوردی اومد! داداش هم 3  اینا از سرکار برگشت و رفت خونه خودشون چون ما شام اونجا بودیم و قرار بود بعد از ظهر بریم. بابا هم رسید بعد از ظهر و رفتیم خونه داداش و من میخواستم گل بگیرم واس همین با مامان رفتیم. اینقدر گلش خوشگل شده بود :)

دیگه اونجا کمی با لاک های فاطمه لاک بازی کردم :دی و داداش بهم هدیه داد که پت و مت بود :دی و وقتی رفته بود واس من هدیه بگیره واس کجی و فاطمه هم گرفت :دی بعدشم که چیپس و ماست زدیم به بدن و شام و شب هم مامان اینا اونجا موندن و من با کجی اینا برگشتم خونه. شب هم نشستم هم والیبال میدیدم و هم کلاه قرمزی و سروناز :دی

فردا ناهار همه اومدن خونه کجی و بعده ناهار هم اومدیم . جاده هراز بسته بود و از فیروزکوه اومدیم. اینقدر مه داشت ! اصلا بابا از دور بهم نشون داد گفت ببین انگار رنگ سفید زدن اصن‌‌ :) بعدشم کلــــی باران اومد! منم که کلا از شیشه بیرون بودم :)

بعدم که باز هم خونه ...

شنبه با زیزیب قرار گذاشتیم و رفتیم پیتزا گیت و دستبند هایی که درست کرده بود واسم رو بهم داد :)

شب زنگید و فهمیدیم بازم باید همو ببینیم مثل اینکه :دی و فردا از صبح اومد اینجا و بعد از ظهر رفت و وسایل ویترای رو گذاشت اینجا :)

امروز صبح هم که رفته بود موهاشو کوتاه کنه (‌البته کوتاه بود کوتاه تر شد :| )

اومد فلشمو داد بهم و رفت. و امروز ناهار only you قرار بود بیاد اینجا و بعده اینکه زیزیب رفت ، رفتیم باهم شهر کتاب و برام کتاب: من بیابان،همسرم باد از خانم عرفان نظر آهاری رو گرفت :) و اومدیم خونه دیدم یه گل قشنگ هم برام گرفته :) بعد از ظهر که رفت منم اینور اونور چرخیدم و بعدشم کارای روز قبل از مدرسه :دی و الآن هم که دارم پست رو مینویسم !

 ...

دلتنگی ها سر جاشونن ، اشک ها سر جاشونن ، همه چی همونجوره ...

داریم تصمیم میگیریم که بزنیم تو خط درس ! امیدوارم بشه !

دوریشون خیلی سخته ....... خیلیییییییییییی!

تو دفترچه ای که داداش بهم هدیه داده بود دارم جملاتی پر از انرژی مثبت می نویسم ! تو اون دفتر به قول خودم هنریه هم می خوام روزانه هامو بنویسم ! اونو از دیشب شروع کردم ، ایشالا این از امشب !

برای فردا هیچ درسی نخوندم ! 

بیشتر به فکر اینم که آخرین شب تابستان 93 هست نه اینکه فردا اول مهر هست !!!

دیروز قبله خونمون یادم رفته بود ...‌!

خیلی اذیتش کردم ... امیدوارم دیگه پیش نیاد اینجوری شه !!! دل نموند واسش...

امروز که ساعت تغییر کرد من نمیدونستم حیف شد :(

9:40

9:59

در حال حرف زدن با نگاری بودم که گفت سیاوش آهنگ جدید خونده به نام محبت :) دستش درد نکنه !

10:00

خدایا ...

کمکشون و کمکمون کن !

آمین !

...

خدایا ، این سال تحصیلی رو به خوبی بگذرون ، برای همه !

خدایا ، لبخند رو به لبای همه بنشون !

...

تابستان داره آخرین نفس هاش رو می کشه ...

خداحافظ تابستان قشنگم قلب

امیدوارم امسال پاییز و زمستان زیاد سرد نباشه ...

...

دلم نمی خواست این پست از دلتنگی ها و حال و ... اینا حرف بزنم !

...

برگ ریزونای پاییز ...

10:10


دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

آره ... می فهمم دارم با کی حرف می زنم ...

با من !!!

دف کمی آرومم می کنه ...

اصلا خوشم نمی یاد که برای حرف زدن باید به اینجا پناه بیارم !

اصلا خوشم نمی یاد ازین حس فراری که تو وجودم هست و جا برای فرار نیست ...

یعنی هستااا ... ولی یه جورایی نیست !

اذانه ...

امروز روز قدر دانی از پدر مادر بود تو رنگی رنگی‌! میخواستم یه کاری کنم اما حالا ...

 

اینکه گوشم مثله سابق نمیشنوه فکر می کردم فقط به نفعمه ،

ولی حالا می بینم اینجا نیازش داشتم!!!

کاش هیچوقت نبودم .................

هیچوقتتتتتت !

گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

...

خاله مسافرته ، واسه همین نرفتم تهران !

چون صبح تا غروب یا تا شب باید تنها بشینم تو خونه همه سرکارن !

...

تنهام !

...

آخر اذانه ...

...

تولد نگاری 17 شهریور دوشنبه بود و رفتم خونشون نقاشی رو دادم. فکر کنم خوشش اومد. عیب و ایراداش اونجا هی به چشمم میومد :|

تولدش مبارک بازم ...

...

خدا ، دعاهای همیشگیم یادته نه؟! از بس تکرار شد ...

...

:((( ...

پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

یک روز و نیم پیششون بودم .

هیچ چیز خاصی نشد ،

ولی یه خبر خیلی خوب شنیدم .

کارشو عوض کرد و بالاخره بعده ایـــــن همه درس خوندن ، به کار مورد علاقش رسید !

خوشحالم براش ، خیلی زیاااد !

امیدوارم همیشه موفق باشن .

روز دختر هم بود .

داداش برام هدیه گرفت. ذوق نکردم. ولی همین که به فکرم بود ازش ممنونم.

مامان اونجا مریض شد و حالم بد گرفته شد.

چیز خاصی نیست البته.

وقتی رسیدم اینجا و در خونه رو باز کردم گفتم :

بسم الله ... روز از نو ، روزی از نو !

این هفته آخرین هفته  تو تابستان هست که میریم مدرسه.

تو این یک ماه که وقت دارم ، میخوام یه نقاشی بکشم. حسابان و فیزیک بخونم.

برنامه ی دیگه ای ندارم .

و اینکه خواهرم از بیستم می ره سرکار جدیدش. و ممکنه آخر هفته بیان اینجا و داداش اینا هم بیان باهاشون.

و من 19 فاینال دارم و 22 یه کلاس حسابان 2 ساعت و ده دقیقه ای دارم ! این دیگه آخرشه !

تا جایی که بشه میخوام برم تهران !

چون دیگه نمی دونم کِی ممکنه ببینمشون ...

خدا ...

ای کاش حال همه آدم ها خوب بود ...

نمیدونم چرا ؟! شب اول که خونه خواهرم خوابیدم ، خواب شقایق رو دیدم !

و شب دوم هم خواب قلب  رو . 

من به اعداد زوج علاقمندم ;)

17 شهریور تولد یکی از افراد مهم زندگیمه !

که خیلی هم درگیره کاراشه ...

امیدوارم بتونم خوشحالش کنم 3>

...

کاش همیشه با هم بودیم ! کاش ...

...

خیلی دلم می خواد باهاش حرف بزنم ولی می دونم حالش داغونه ! می دونم وضعیتش اصلا خوب نیست. نامردی نیست انصافا ؟! اون هیچوقت حرف نمیزنه ! میریزه تو خودش و هر از چند گاهی چند تا جمله می گه ...

امروز خانم خانما :)

...

هیچکس قیافه ی خودِ واقعیم رو دوست نداره ! فکر کنم هیچ کس حوصله ی ظاهر واقعیم رو هم نداشته باشه !

...

بالاخره بعده نمیدونم چند وقت !!! هدیه شکلاتی رو دادم . امیدوارم که واقعا خوشش اومده باشه. خودم که خیلی دوست داشتم :دی

...

یکشنبه برای اولین بار خودم یه کاری رو انجام دادم :دی تجربه جالبی بود !

...

من بیشتر خونه خواهرم بودم .

نمیدونم چی شد گفتم خوب ساعت چند میریم تهران ؟!

یعنی اصلا حواسم نبود ! فکر می کردم جایی که اونا هستن جای اصلیه ! 

خونه خواهر ، انگار که نه ،خونه خودِ آدمه !

...

قرار بود تابستان خونمون رو رنگ کنیم ! هیچ کدوممون حوصله نداشتیم وسایلمون رو جمع کنیم ببریم طبقه پایین :|

...

خونه خالیه ... رنگ و بویی از تو نیست !

...

باید درس بخونم نه ؟! دلم خواست دانشگاه تهران قبول شم ولی من نمیتونم اینجا رو هم ترک کنم ... باید بین تهران و اینجا یک کدوم رو انتخاب کنم !

...

خواهر ... برادر ... کجی ، داداش ، خیلی خوشحالم که دارمتون ! با افتخار می گم که من خواهر و برادری دارم که اختلاف سنیمون خیلیی زیاده !

دوستون دارم همییییشه :*

...

همه تهران بودن و من به خاطر مدرسه نرفته بودم . من و بابا رفتیم با هم چهارشنبه بعد از کلاس زبان ! رسیدیم رفتیم خونه داداش و من خوابیدن رفتم تنهایی خونه کجی. و فردا ناهار همه خونه کجی بودیم و شب شام خونه خاله و شب با شبنم و پیوند برگشتیم خونه کجی و خوابیدن بودیم و ناهار رفتیم خونه خاله . ولی داداش گفت من می خوام کباب بگیرم ، خاله گفت نه من می خوام ناهار درست کنم ، کجی گفت همه ناهار خونه ما :)) دیگه همه با هم می خواستن رقابت کنن :دی به هر حال خاله و بیشتر داداش پیروز شدن ! و بعده ناهار هم که کمی مسخره بازی دراوردیم درمورد اینکه خواهر بهتره یا برادر که خوب معلومه خواهر :دی و بعد راه افتادیم با خاله اینا !

...

به قول کجیم : منم که خودم حساااااس ، عاااطفی :دی

دلم جنگل می خواد ... اونم با کجیم ...

عکس نوشت‌: چشامو میبندمو تصور میکنم هستم چنین جایی و مشغول اشک ریختن و نوشتن ...


جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir