یک استکان سکوت از دریای دل ...

فصل پاییزی من که میرسه ، فصل اندوه سفر سر میرسه ...
تو سکوت خسته ی باور من ، سایه هم فکر جدایی میکنه !
شاخه ی سرد وجودم نمیخواد ، رگ بیداری لحظه هام باشه ...
نفسم در نمیاد ... به چشم خواب نمیاد ... دل من تورو میخواد... چشم من گریه میخواد ...
تو عبور از پل خواب جاده ها ، روح من عشقی به رفتن نداره !!!!
تو سکوت خالی این دل من ، دیگه هیچی جز تو جایی نداره..
ذهن شبنم که میخواد گریه کنه،  فصل بارون تو چشم در میزنه ...
فصل پاییزی من که میرسه، نفسم به عشق تو پر میزنه...
  

گفتم این پست رو با آهنگ فصل پاییزی سیاوش شروع کنم !

یکشنبه ی هفته ی پیش با مامان رفتیم تهران. و پنجشنبه هم بابا اومد و جمعه برگشتیم.

اون چند روز صبح تا بعد از ظهر که از سرکار بیان مشغول درس خوندن و تست زدن بودم و یه فیلم هم میدیدم : آسمان همیشه ابری نیست ...‌!

اون شب که رسیدیم داداش اومد ترمینال دنبالمون و رفتیم خونه کجی. فردا بعد از ظهرش با مامان رفتیم بیرون می خواستم برا کجی گل بگیرم. اومدیم خونه داداش بعده سرکار اومد اونجا ، یکم بعد کجی اینا اومدن. و گل را تقدیمشان کردیم :دی

فرداش رفتیم خونه دختر دایی و من هم بعد از ظهرش رفتم آرایشگاه نزدیک خونشون و موهایمان را کوتاه کردیم ! و شام هم کجی اینا اومدن. وبرگشتیم خونه. فرداش د.امیر سرکار نداشت و به کاراش رسید تا بعد از ظهر که باز همه اومدن و شام درست کردیم رفتیم بوستان نرگس :دی حالا داشتیم ساندویچ درست میکردیم خیلی باحال بود ! داداش رو مبل نایلون رولی بود میکند میداد دست من ، من می دادم دست د.امیر و د.امیر منتظر می موند تا کجی ساندویچ رو درست کنه بذاره تو نایلون :))))) یعنی در اصل فقط کجی داشت کار میکرد‌:)))

رفتیم اونجا و تا نشستیم فاطمه هم رسید و شروع کردیم به ساندویچ خوردن‌! اونم با اون حرکت سس که کجی رفت و شبیه اتو زدن بود :)))

اون شب والیبال داشت و رفتیم خونه و فکر کنم من به تنهایی والیبال دیدم !

فرداش که میشه پنجشنبه کجی تا یک سرکار بود و 2 و خوردی اومد! داداش هم 3  اینا از سرکار برگشت و رفت خونه خودشون چون ما شام اونجا بودیم و قرار بود بعد از ظهر بریم. بابا هم رسید بعد از ظهر و رفتیم خونه داداش و من میخواستم گل بگیرم واس همین با مامان رفتیم. اینقدر گلش خوشگل شده بود :)

دیگه اونجا کمی با لاک های فاطمه لاک بازی کردم :دی و داداش بهم هدیه داد که پت و مت بود :دی و وقتی رفته بود واس من هدیه بگیره واس کجی و فاطمه هم گرفت :دی بعدشم که چیپس و ماست زدیم به بدن و شام و شب هم مامان اینا اونجا موندن و من با کجی اینا برگشتم خونه. شب هم نشستم هم والیبال میدیدم و هم کلاه قرمزی و سروناز :دی

فردا ناهار همه اومدن خونه کجی و بعده ناهار هم اومدیم . جاده هراز بسته بود و از فیروزکوه اومدیم. اینقدر مه داشت ! اصلا بابا از دور بهم نشون داد گفت ببین انگار رنگ سفید زدن اصن‌‌ :) بعدشم کلــــی باران اومد! منم که کلا از شیشه بیرون بودم :)

بعدم که باز هم خونه ...

شنبه با زیزیب قرار گذاشتیم و رفتیم پیتزا گیت و دستبند هایی که درست کرده بود واسم رو بهم داد :)

شب زنگید و فهمیدیم بازم باید همو ببینیم مثل اینکه :دی و فردا از صبح اومد اینجا و بعد از ظهر رفت و وسایل ویترای رو گذاشت اینجا :)

امروز صبح هم که رفته بود موهاشو کوتاه کنه (‌البته کوتاه بود کوتاه تر شد :| )

اومد فلشمو داد بهم و رفت. و امروز ناهار only you قرار بود بیاد اینجا و بعده اینکه زیزیب رفت ، رفتیم باهم شهر کتاب و برام کتاب: من بیابان،همسرم باد از خانم عرفان نظر آهاری رو گرفت :) و اومدیم خونه دیدم یه گل قشنگ هم برام گرفته :) بعد از ظهر که رفت منم اینور اونور چرخیدم و بعدشم کارای روز قبل از مدرسه :دی و الآن هم که دارم پست رو مینویسم !

 ...

دلتنگی ها سر جاشونن ، اشک ها سر جاشونن ، همه چی همونجوره ...

داریم تصمیم میگیریم که بزنیم تو خط درس ! امیدوارم بشه !

دوریشون خیلی سخته ....... خیلیییییییییییی!

تو دفترچه ای که داداش بهم هدیه داده بود دارم جملاتی پر از انرژی مثبت می نویسم ! تو اون دفتر به قول خودم هنریه هم می خوام روزانه هامو بنویسم ! اونو از دیشب شروع کردم ، ایشالا این از امشب !

برای فردا هیچ درسی نخوندم ! 

بیشتر به فکر اینم که آخرین شب تابستان 93 هست نه اینکه فردا اول مهر هست !!!

دیروز قبله خونمون یادم رفته بود ...‌!

خیلی اذیتش کردم ... امیدوارم دیگه پیش نیاد اینجوری شه !!! دل نموند واسش...

امروز که ساعت تغییر کرد من نمیدونستم حیف شد :(

9:40

9:59

در حال حرف زدن با نگاری بودم که گفت سیاوش آهنگ جدید خونده به نام محبت :) دستش درد نکنه !

10:00

خدایا ...

کمکشون و کمکمون کن !

آمین !

...

خدایا ، این سال تحصیلی رو به خوبی بگذرون ، برای همه !

خدایا ، لبخند رو به لبای همه بنشون !

...

تابستان داره آخرین نفس هاش رو می کشه ...

خداحافظ تابستان قشنگم قلب

امیدوارم امسال پاییز و زمستان زیاد سرد نباشه ...

...

دلم نمی خواست این پست از دلتنگی ها و حال و ... اینا حرف بزنم !

...

برگ ریزونای پاییز ...

10:10


دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

آره ... می فهمم دارم با کی حرف می زنم ...

با من !!!

دف کمی آرومم می کنه ...

اصلا خوشم نمی یاد که برای حرف زدن باید به اینجا پناه بیارم !

اصلا خوشم نمی یاد ازین حس فراری که تو وجودم هست و جا برای فرار نیست ...

یعنی هستااا ... ولی یه جورایی نیست !

اذانه ...

امروز روز قدر دانی از پدر مادر بود تو رنگی رنگی‌! میخواستم یه کاری کنم اما حالا ...

 

اینکه گوشم مثله سابق نمیشنوه فکر می کردم فقط به نفعمه ،

ولی حالا می بینم اینجا نیازش داشتم!!!

کاش هیچوقت نبودم .................

هیچوقتتتتتت !

گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

...

خاله مسافرته ، واسه همین نرفتم تهران !

چون صبح تا غروب یا تا شب باید تنها بشینم تو خونه همه سرکارن !

...

تنهام !

...

آخر اذانه ...

...

تولد نگاری 17 شهریور دوشنبه بود و رفتم خونشون نقاشی رو دادم. فکر کنم خوشش اومد. عیب و ایراداش اونجا هی به چشمم میومد :|

تولدش مبارک بازم ...

...

خدا ، دعاهای همیشگیم یادته نه؟! از بس تکرار شد ...

...

:((( ...

پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

یک روز و نیم پیششون بودم .

هیچ چیز خاصی نشد ،

ولی یه خبر خیلی خوب شنیدم .

کارشو عوض کرد و بالاخره بعده ایـــــن همه درس خوندن ، به کار مورد علاقش رسید !

خوشحالم براش ، خیلی زیاااد !

امیدوارم همیشه موفق باشن .

روز دختر هم بود .

داداش برام هدیه گرفت. ذوق نکردم. ولی همین که به فکرم بود ازش ممنونم.

مامان اونجا مریض شد و حالم بد گرفته شد.

چیز خاصی نیست البته.

وقتی رسیدم اینجا و در خونه رو باز کردم گفتم :

بسم الله ... روز از نو ، روزی از نو !

این هفته آخرین هفته  تو تابستان هست که میریم مدرسه.

تو این یک ماه که وقت دارم ، میخوام یه نقاشی بکشم. حسابان و فیزیک بخونم.

برنامه ی دیگه ای ندارم .

و اینکه خواهرم از بیستم می ره سرکار جدیدش. و ممکنه آخر هفته بیان اینجا و داداش اینا هم بیان باهاشون.

و من 19 فاینال دارم و 22 یه کلاس حسابان 2 ساعت و ده دقیقه ای دارم ! این دیگه آخرشه !

تا جایی که بشه میخوام برم تهران !

چون دیگه نمی دونم کِی ممکنه ببینمشون ...

خدا ...

ای کاش حال همه آدم ها خوب بود ...

نمیدونم چرا ؟! شب اول که خونه خواهرم خوابیدم ، خواب شقایق رو دیدم !

و شب دوم هم خواب قلب  رو . 

من به اعداد زوج علاقمندم ;)

17 شهریور تولد یکی از افراد مهم زندگیمه !

که خیلی هم درگیره کاراشه ...

امیدوارم بتونم خوشحالش کنم 3>

...

کاش همیشه با هم بودیم ! کاش ...

...

خیلی دلم می خواد باهاش حرف بزنم ولی می دونم حالش داغونه ! می دونم وضعیتش اصلا خوب نیست. نامردی نیست انصافا ؟! اون هیچوقت حرف نمیزنه ! میریزه تو خودش و هر از چند گاهی چند تا جمله می گه ...

امروز خانم خانما :)

...

هیچکس قیافه ی خودِ واقعیم رو دوست نداره ! فکر کنم هیچ کس حوصله ی ظاهر واقعیم رو هم نداشته باشه !

...

بالاخره بعده نمیدونم چند وقت !!! هدیه شکلاتی رو دادم . امیدوارم که واقعا خوشش اومده باشه. خودم که خیلی دوست داشتم :دی

...

یکشنبه برای اولین بار خودم یه کاری رو انجام دادم :دی تجربه جالبی بود !

...

من بیشتر خونه خواهرم بودم .

نمیدونم چی شد گفتم خوب ساعت چند میریم تهران ؟!

یعنی اصلا حواسم نبود ! فکر می کردم جایی که اونا هستن جای اصلیه ! 

خونه خواهر ، انگار که نه ،خونه خودِ آدمه !

...

قرار بود تابستان خونمون رو رنگ کنیم ! هیچ کدوممون حوصله نداشتیم وسایلمون رو جمع کنیم ببریم طبقه پایین :|

...

خونه خالیه ... رنگ و بویی از تو نیست !

...

باید درس بخونم نه ؟! دلم خواست دانشگاه تهران قبول شم ولی من نمیتونم اینجا رو هم ترک کنم ... باید بین تهران و اینجا یک کدوم رو انتخاب کنم !

...

خواهر ... برادر ... کجی ، داداش ، خیلی خوشحالم که دارمتون ! با افتخار می گم که من خواهر و برادری دارم که اختلاف سنیمون خیلیی زیاده !

دوستون دارم همییییشه :*

...

همه تهران بودن و من به خاطر مدرسه نرفته بودم . من و بابا رفتیم با هم چهارشنبه بعد از کلاس زبان ! رسیدیم رفتیم خونه داداش و من خوابیدن رفتم تنهایی خونه کجی. و فردا ناهار همه خونه کجی بودیم و شب شام خونه خاله و شب با شبنم و پیوند برگشتیم خونه کجی و خوابیدن بودیم و ناهار رفتیم خونه خاله . ولی داداش گفت من می خوام کباب بگیرم ، خاله گفت نه من می خوام ناهار درست کنم ، کجی گفت همه ناهار خونه ما :)) دیگه همه با هم می خواستن رقابت کنن :دی به هر حال خاله و بیشتر داداش پیروز شدن ! و بعده ناهار هم که کمی مسخره بازی دراوردیم درمورد اینکه خواهر بهتره یا برادر که خوب معلومه خواهر :دی و بعد راه افتادیم با خاله اینا !

...

به قول کجیم : منم که خودم حساااااس ، عاااطفی :دی

دلم جنگل می خواد ... اونم با کجیم ...

عکس نوشت‌: چشامو میبندمو تصور میکنم هستم چنین جایی و مشغول اشک ریختن و نوشتن ...


جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

اشک ولم نمی کنه ...

گرفته ام ...

وقتی هیشکی نیست که حتی از نگاش آروم بشی ...

دل تنهات رام نمیشه این تویی که رامشی  !

چه قدر از فاصله ها متنفرمممممممممم ...............

دلم می خواد همه با هم باشیم ........

...

کاش حالش خوب بود ........

کاش وضعیتش اینجوری نبود ..........

کوچیکه برای اینجور چیز ها ...

امیدوارم وضعیتشون هر چه زودتر خوب شه !

...

29 مرداد سالگرد ازدواج مامان و بابام بود . و برای اولین بار با مامان بابام رفتم فست فود ! همیشه به خاطر اینکه مادرم غذای بیرون نمی خوره مخصوصا از نوع فست فودش ، فست فود نرفته بودیم. دیگه ایندفعه رفتیم و بعدشم رفتیم کباب گرفتیم رفتیم پارک ساحلی. من و بابا که دو بار غذا خوردیم :)) روز خوبی بود !

...

نه حوصله درس دارم نه مدرسه نه هیچی ...............

دلم می خواد دیگه مدرسه نرم .......... من تحمل این فشار رو ندارم !

...

دل دل دل دلِ تنگم .............

دلم یه بغل محکمممممممم می خواد ،‌از نوع واقعیش ، که اجازه گریه هم داشته باشم !!

بازم ، مرسی که هستی ! :*

 

ای کاااااش شهریور نیاد ........ میریم تو سرازیری ِ پایانِ تابستان !


 

جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

خواستم حرف بزنم ...

با یکی ...

کسی رو برای حرف زدن پیدا نکردم .

یادم افتاد وبلاگ که دارم ،‌ واسه همچین روزایی هست‌!

چی بنویسم ؟!

چی بگم ؟!

گریه

می خوام برم ...........

.............................

من ... چشامو به ابرا میدم ...

آسمون بارون می باره !

...

کوچه دلش میگیره ... سکوتشو می شکونه ...

پنجره ها با فریااااد ، میگن : کی باز می خونه ؟!

...

صدای پنجره ها هم از دیوونگی های من درومد !!

چرا اینقدر احساس تنهایی می کنم ؟!

یه جور تنهاییِ خاص ، با اینکه احساس می کنم تنهام ، ولی نیستم !

عجیبه !

...

* قدر خواهر هاتون رو بدونید ،‌دوستشون داشته باشید ، ولی به هیچ وجه ، به هییییچ وجه ، بهشون وابسته نشین !

...

دلم تنگه تنگ ِ ... واسه خاطراتت ... که کهنه نمی شن ...

...

جرم من چیه ؟! چرا نباید تور و هم ببینم ؟! چرا دلتنگیِ تو هم اضافه باید باشه ؟!

یعنی واااقعا هیچ وقت خالی ای نیست ؟!

البته ، از ته قلبم ، امیدوارم موفق تر از همیییشه بشی ، خیلی خوشحالم که داری به این کارت هم می رسی . همیشه نگرانش بودم. حالا که میبینم سخت مشغولی خوشحالم .

به خودم گفتم جای دلتنگی و غر زدن ، بهت انرژی مثبت بدم فقط . چقدم میتونم واقعا :|

...

دو تا چهارشنبه به صورت اتفاقی بعد از مدت هااا همو دیدیم. چه خوب بود !

...

پنجشنبه ،‌23 مرداد ، فردای تولد دوست جانم 3> با غزاله و دوستاش مینا و زهرا و دختر خالش سوپرایزش کردیم . اصلا هنگ بود بچم :))

خیلی خوب بود ... اون روز هم دف زدم ... :)

...

اینجا خیلی گرم شده ... تا حالا اینجا رو اینقدر گرم ندیده بودم !!!

...

حرفی از دلم نگفتم نه ؟! ... حرف نداره ... اشک داره !

...

خدایا ...

 

چرا هیچ کاری نمی کنی ؟! خستن ... ببینشون ...

...

شکرت خدای من !

...

پیداش کردم ، شمارشم دارم ، ولی دیگه اون خواهر طوفانی ای که براش بودم ، نیستم !

عوض شده ، خودشم می گه . همونجور که از بقیه شنیده بودم.

ولی ذاتش همونه. خوبه. امیدوارم موفق باشه و شاد.

...

هیشکی از رفتن من غصه نخورد ...

هیشکی با موندن من شاد نشد ...

وقتی رفتم ، کسی قلبش نگرفت ...

بغض هیچ ، آدمی فریاد نشد ...

چرا اینو گوش میدم‌؟! نمیدونم !

...

وقتی که خواهر طوفانی ، آهنگ گوش نمیده . به جاش می خونه.

وقتی که گاهی شب ها جای بیدار موندن می خوابه و پا رو ی عقیدش ( که اگه بخوابم عمرم هدر می ره و نمی تونم فکر کنم ) می ذاره ، وقتی که ...

اینا یعنی یه چیش هست دیگه ...

یه چیش هست !!!


 

 

پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

تولد تولد تولدت مباااااااااارک عزیـــــزممممممممقلب

ایشالا که این سال از عمرت پر از شاااادی و اتفاقات خوب و موفقیت باشهماچ

همیشه پاک و مهربون بمونقلب

میدوستمت زهرا جونمبغل

 

 

تولدت آغاز زیباییها ست

 

هزاران گل یاس سپید تقدیمت میکنم ... :)

 

&. اینو یه جا خوندم یادِ امروز افتادم که بهت گل یاس دادم :)

 

بهترین ها رو برات آرزو دارم :)

ماچبغلبغلبغلماچ

  

 

 

سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

آسمان از هوای دلم با خبر است که می بارد ... !

8:8  غروب ، 10/مرداد/93  جمعه 

×××××××××

این چند روز تعطیلی رو با کلی کار و استرس گذروندیم !

سه شنبه که عید بود کجی اینا 12 ساعت تو راه بودن ! اون هم با اون دندون درد !!!

فردا صبحش من تو ماشین اونا رفتیم به سوی گرگان !

اون دو ساعتی که با هم بودیم خیلی خوب بود ... بعد از مدت ها !

از همون لحظه ای که رسیدیم شروع کردیم به جمع کردنِ وسابل .

خیلی خوب شروع کردیم و همه بی وقفه کار می کردیم .

کارگر ها و کامیون هم اومدن و بار رو زدن و کجی اینا قرار شد با ماشین خودشون پشت کامیون برن و به خاظر اینکه من خسته می شم راضیم کرد با بابا اینا برم چون می خواستن برن شهر خودمون که یه سری وسیله رو اونجا بذارن و بعد راه بیوفتن !

رفتم سمت ماشینمون دیدم جا نیست و فقط جا برای خاله هست :|

رفتم سمت ماشین کجی اینا دیدم اصلااا جا نیست :|

هر کدوم فکر کردن من با اون یکی می رم !

هر جوری که بود من و خاله به زور نشستیم و اومدیم اینجا !

یکم که شد کجی گفت که بیداری ؟ ما داریم می یایم اونجا ، خیلی خوابمون می یاد !

 وقتی اینا اومدن خیالم راحت شد و یکم خوابیدم که بابا پا شد و گفت پاشین بریم دیر شد.

که من توضیح دادم کجی اینا اینجان .

بابا گفت اشکال نداره ما بریم اونام می یان.

و ما راه افتادیم به سمت تهران !

10 دقیقه بعد کجی زنگید که ما هم پاشدیم و می یام الآن.

ما که رسیدیم خونه اون خالم ، اونام تو یه اتوبانی تو تهران پشت کامیون بودن .

تند صبحانه خوردیم و رفتیم خونه کجی اینا .

همینجور که کار گرها وسایلو میاوردن بالا ما هم باز می کردیم و می ذاشتیم سر جاش!

تمام که شد رفتیم خونه خاله ناهار و یکم دراز کشیدیم و من و بابا و داداش و مامان پا شدیم که بریم یخچال فریزر رو روشن کنیم و کار رو زودتر شروع کنیم.

یکم بعد همه اومدن و تا غروب همه چی تمام شده بود.

و دوباره همه پیش به سوی خونه خاله که شام درست کنیم.

و دوباره ما شدیم سه تایی !

کجی که لباس پوشید و رفتیم و منم یکم عکس گرفتم !

دلم خیلی چیپس و ماست موسیر می خواست و کجی برامون گرفت قلب

شام هم می خواستیم از بیرون پیتزا اینا بگیریم ولی تصمیم گرفتیم خودمون درست کنیم که انصافا عاااالی بود !

شب هم که نخود نخود هرکه رود خانه ی خود !

فرداش یعنی جمعه بعده ناهار هم حرکت کردیم و اومدیم اینجا ... 

^^^^^^^

& .آخر قصه همینه !

&.و امروز هم اولین روز مدرسه !

یعنی تیپ معلم هم باید منو یاد تو بندازه ؟!؟!؟

&. نه حوصله درس دارم نه هیچ چیز دیگه ...

و از طرفی هم نمی خوام عمر و زمانم بیهوده بگذره !

گاهی دلم می خواد آدم شم و همش درس بخونم و تست بزنم !

ولی خوب معلومه که من آدم بشو نیستم :|

&. تا حالا اینجوری ندیده بودمش !

خواستم یه کاری کنم که خوشحال شه و بازم نمی شه :|

&. پوستم کلا حالش خوب نیست :|

یه چیزیم هست که نمیدونم چرا این همه آدم گرفتن :(

مخصوصا ...

&.درست مثله همون موقع ها ، بی اختیار اشک می ریزم ...

&.خواهر ، نعمتیست الهی ! ( محض یاد آوری )

&. با دلتنگی هام چه کنم ...

............

&.خدایاااااااااااااا ............ 

وضعیتشون رو درست کن ..... خسته شدن!

&. و یکشنبه های دوست داشتنی و پر آرامش ! ...

&.کنکوری های عزیز خسته نباشید !

 

دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

وقتی که کاملا یهویی تصویر خودم را در مبایلم میبینم و احساس می کنم که تو هستی و داری با دقت نگاهم می کنی ،

و اشک هایی که به سمت گونه هایم روانه می شوند ...

از سر دلتنگی ، 

دلتنگی ای که یک سال است تو را ندیده ام .

زمانش یک سال است.

ولی به تاریخ یک ماه است که ندیدمت .

سخت دلتنگتم !

تو نور خانه ای ،

تو نباشی خانه ای هم نیست گویی ...

تو که نیستی همه دلتنگند !

تو چه انسانی هستی که عالمی را دلتنگ خود کرده ای ؟!

از اینکه نشانه هایی از تو در وجودم است خوشحالم ،

حداقل هر از چند گاهی با نگاه به خود تو را می بینم !

برایت از تهِ دل همیشه دعا کرده ام ...

اکنون هم همین کار را می کنم .

...

خداوندا ، مراقبشان ، و مراقبمان ، و مراقب همه باش !


 

جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir