یک استکان سکوت از دریای دل ...

وبلاگم سه سالش شده و رفته تو چهار سالگی !

خودم اصلا یادم نبود.

یکی از یاران قدیمی ِ وبلاگی ( رضا.م ) یادش بود و تبریک گفت.

یهو ذوق کردم !

امروز بیشترین ساعت درسیم بود با اینکه دیشبش نخوابیده بودم.

ولی چون دیشبش حالم خیلی خوب بود باعث شد امروز هم روزی خوبی باشه !

همچنین امروز یکی از روزهای خوب برای دوست جانمه !

امیدوارم همیشه شاد باشه.

خوب ، وبلاگ جانم !

ممنون که پا برجایی !

مرسی که هستی تا گاهی سکوت های دلمو اینجا فریاد بزنم.

سه ساله شدنت مبارک وبلاگ جانم.

دوستت میدارم :)

قلبلبخندقلب

جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤ | ٧:۳۳ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

جمعه ۱٩ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

همینجوری یهویی دلم خواست بنویسم !

دلم خواست دو دستی تایپ کنم !

مثلِ قدیما !

تو سرم پر از حرف ِ !

ولی هیج جوری بیان نمیشه !

امشب تنها ...

همه شب بیدارم تا یه ساعتی ،‌ولی امشب می خوام ساز مخالف بزنم و بخوابم !

دعای مورد علاقم (‌جوشن کبیر ) رو پسفردا میخونم.

کسی اینجا سر نمیزنه. کسی کلا به وبلاگ ها سر نمیزنه !

وقتی بعد از چند وقت اومدم و دیدم 4 تا نظر دارم یهو ذوق کردم.

نه اینکه چون تعداد نظراتم میره بالا ! فقط به یاد قدیما !

که دو تاش تکرار غلط املایی ِ یک کلمه بود یا یه همچین چیزی !

یک هفته تهران بودم.

بیشترین گرمایی که تو عمرم دیدم رو تو این یک هفته تجربه کردم ! تجربه جالبی بود ولی به فکر دوران دانشجویی افتادم پشیمون شدم همین دانشگاه مازندران عالیه :|

یه کتابخونه هم پیدا کردم که انتخابش کردم باز هم برای دوران دانشجوییم :دی

اگر درونم میخواهد بگوید زهی خیال باطل میزنم تو دهنش !

میخوام خودم موهام رو کوتاه کنم.

گاهی اینقدر بی اعصاب میشم که میخوام برم تقریبا کچل کنم‌!

اوضاع درس؟

نمیدونم ...

خودم راضی نیستم.

خودم دوست دارم یه جور دیگه باشه.

تمرکزم بیشتر باشه.

بیشتر بخونم.

دلم میخواد زمان رو نگه دارم تا برسم.

امروز تو تقویم رنگی رنگی روز : قدر دوست ها رو بدونیم :)‌ بود.

امروز دقیقا تو کتابخونه داشتم به همین فکر میکردم.

چند دقیقه خیره شده بودم به شکلاتی ، داشتم فکر میکردم چقدر دوست خوبیه !

خدا رو شکر من دوستان بسیار خوبی دارم.

حبیب میگه :‌

دلم از دنیا گرفته ...

شب من مهتاب نداره ...

درباره یک ماه ِ امتحانات نهایی و همچنین تولدم بعدا مینویسم !

این بغض ِ لعنتیِ توی جمع ، آخر کار دستم میده !

سیاوش میگه :‌چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن ....

وبلاگ جانم .

فکر میکنم 7 مرداد اولین پستم بود.

اینجا رو خیلی دوست دارم.

نامت رو ...

و مرسی از کسی که باعث شد بنویسم برای اولین بار اون چیزهایی که همیشه تو ذهنم رد میشد و منم ازش ساده میگذرم ...

ممنونم ازش باعث شد اینجا رو بسازم.

اینقدر دلم براش تنگ شده ...

گفتم دلتنگی یادم اومد که چند روز دیگه سالگرد پدربزرگ ِ‌مادریمه ...

حسرت همیشگیم ...

هر وقت به بچگیام فکر میکنم دلم به حال خودم میسوزه ...

نمیگم من بدبخت ترین فرد دنیام !!!

میگم میتونست قشنگ تر باشه.

طعم شکلات هایی که میاورد رو یادمه .

رنگ آمیزی و نقاشی کردنامون.

وادارش میکردم با من کارتون ببینه !

دستش همیشه پر از خوراکی بود هر جا که میرفت.

تو جیبش همیشه کلی خوراکی بود.

مهربونیش که ...

من پدربزرگ خیلی دوست داشتم ...

حیف که صداشو به خاطر ندارم .....

...

معلم هایی که برای امسالمون در نظر گرفتن یکی از یکی بدتر !

من اگر جای بچه هایی که تو اون مدرسه هستن بودم ، کلی استفاده میکردم از حضور چنین معلم هایی !

فردا ساعت 10 جلسه داریم مدرسه.

متنفرم از اینکه برم مدرسه و باهاشون رو به رو شم.

میخوام امسال تو مدرسه بیشتر سکوت کنم.

هر چی میخوان بگن ، بگن !

تو خودتی و ...

هر چی.

گاهی آدم دیگه نمیکشه !

اصلا دلم نمیخواد جواب معلم ها رو بدم.

اصلا دلم نمیخواد خاص باشم.

یکی از مدل ِ ...... اینه که دیگه دلت نخواد خاص باشی !

...

دنیا اینجوری زندونه ...

شاد باشید همتون .

خدا پشت و پناه همه انشاالله !

دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

وقتی یک پیام رو چندین بار میخونی ، 

و هر بار چشمات خیس میشن.

هربار ذوق میکنی از خوندنش.

یعنی دلت تنگ شده براش...

داداش جانم ، بازم تولدت مبارک...

بهترین داداش دنیاااااااا

یه عااااااالمه خواهر کوچیکه دوستت دارههههه

4:4

به افتخار علاقه ی مشترکمون ;)

 


سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:۳۱ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

نمیخواستم بنویسم تا وقتی امتحان ها تمام شه ...

اما نتونستم.

عکسای قدیمی رو دیدم.

خیلی هم قدیمی نه.

برای سال 89 90 91 این حدودا !

چرا اینقدر دوره اون روزا؟

چرا چهره ها اینقدر تغییر کرده؟

یعنی منم اینقدر تغییر کردم؟

خدا ...

بدم میاد از این تغییر....

متنففففرررررررممممممممم.............

مگه چند سال گذشته؟

آخرین چوب خط های 17 سالگیم داره پر میشه ...

فردا تولد داداشه ...

یادم میاد اون موقع که اینجا بود براش تولد میگرفتیم.

تولد کوچکی بود ولی من دوستش داشتم !

میشه خودتون بمونید؟

من میترسم ...

خیلی میترسم...

آره ، من تغییر کردم.

سعی کردم خوب شم. خوب باشم.

ولی گاهیم اینجوری میشم.

یعنی در واقع همیشه همینما ، مقابله میکنم باهاش. و البته کار درست همینه. پذیرفتنش یعنی شکست!

دارم کم کم به سخت ترین قسمت زندگیِ 17 سالم نزدیک میشم...

البته به ظاهر که اینطوره !

سن و روز تولد جالبی دارم ها !

17 ساله

17.june

27 خرداد

و باز هم بگم که : از 7 متنفرم !

فقط خواستم حس الآنمو بنویسم همین.

خدا 

دستمونو بگیر...

دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۳:٢٧ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

از نو شروع می کنم ...

* عنوان : آهنگ feel the light - jennifer lopez

امروز آخرین اردوی دبیرستان رو رفتیم :)

رفتیم اردوگاه شهید رجایی فریدونکنار ! 

هوای امروز کاملا اردیبهشتی بوووود :)
برای اینکه آخرین اردو بود ، خوب نبود ولی کلا روز خوبی بود !

کلی عکس و فیلم و اینجور کار ها !

و کلی آواز خوندن با شکلاتی جان!

موقع برگشت یه کم از راه هیچ معاونی همراهمون نداد این نکته ای بسیار مثبت بود :دی

مریم جان زحمت کشید اونجا بودیم بستنی گرفت ، با اینکه دلم نمیخواست ولی چسبید !

وسطی هم بازی کردیم ! البته بنده که نقش خاصی نداشتم به علت ترس از توپ :|

خواستیم ادای معلم هایمان را دربیاوریم و فیلم بگیریم که استادمون :دی آلرژی داشت و حالش خوب نبود حیف شد !

اونجا بودم به کجی جان هم زنگ زدم :)

اونجا خیلی گل های خوب و قشنگی داشت. نیکی از وقتمون از عکس گرفتن با گل ها گذشت !

قسمت جالب امروز این بود که فاطمه زهرا و داداشش رو با هم یک جا آورده بودن !

و اینکه شکلاتی از بی جایی ، روی حصیر وسط اتوبوس نشست :دی

امروز یه روز خوب بود :)

رسیدیم مدرسه ، بنده تنها به خانه آمدم ! اینجاشو دوست نداشتم اینجوری باشه :(

البته در طول راه کلی بهارنارنج هایی که باد زده بود و افتاده بود جمع کردم و از عطر خوشش لذت بردم !

الآن هم میخوام عکس ها و فیلم های امروز رو ببینم :)

این بود آخرین اردوی ما ... 6.اردیبهشت.1394

^^^^^^^^^^^^

دیروز به علت نیاز پیدا کردن به یک کتابی به خانه ی زینب جان رفتیم و آنجا ماندیم شام و آخر شب به خانه آمدیم :) بسی خوش گذشت !

...

آخر هفته به تهران می رویم :)

نمااااایشگااااااه کتااااااااب منتظر باش که ما داریم می آییم :)

یکشنبه ی بعدتعطیلات کلی درس که تا حالا نخوندم دینی امتحان و هست و همچنین فصل اول شیمی ! ولی یه جوری حتما باید بخونم و برم نمایشگاه رو !

...

این آهنگ جنیفر پر از حس خوب و امیده !  :)

...

امروز تو تقویم رنگی رنگی روز بیشتر از همیشه کتاب خوندن بود. ما هم برای همین رفتیم اردو که یشتر از همیشه کتاب نخونیم :))

...

به اشک ها توجه نکن ... به این لبخند ها نگاه کن ! 

یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٥:٤٩ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

جواب : تا اینجا !

بسه ... بسه این همه فکر و خیال ...

در سیزدهمین روز از سال 1394 هستیم !  پیش تر بهش سیزده به در می گفتن !

اما اکنون بنده خونه تنها نشستم !

برای درس لعنتی !

امسال عید ... درونم خراب بود ... که با اشک های شب و روز و جلوی جمع به بهانه ی حساسیت نمایان میشد.

در بیرون خوب بود. مسافرت دو روزه . با هم بودن ها. خاله اینا از تهران اومد , دخترعموم که ارومیست بعد از مدت ها اومد. 

کجی اینا دیروز رفتن تهران.

دیروز کیک درست کردم :) با کمک کجی البته!

عیدی که درس نخوندم ! نا امید بودم به معنای واقعی...

اما الآن نمیخوام باشم.

میخوام که به دلتنگی ها فکر نکنم.

هدفمو ببینم و برم جلو... نمیشه میدونم ...

جون کندم روزای اول عیدو.... با اون مریضی ...

هفته اول عید رو کلا نخوابیدم میشه گفت. در طول 24 ساعت یکی دو ساعت می خوابیدم!

....

خدا به خیر بگذرونه این امتحانات رو !

....

بریم درس بخونیم ...

....

ح ... بیا دوباره شروع کنیم... از نو ... بیا بخندیم ... بیا و منو به هدفم برسون ...

میدونم خسته ای ... میدونم تواناییت کمه ... میدونم حالت خرابه ... از دل لامذهبت خبر دارم ... بذار بهت بگم تو میتونی ... " من میتونم ... " !

 

پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

اوووممم... از کجا شروع کنیم؟

نمیدونم ...

این چند روز در فکر این بودم که چرا میخونم؟! من که آخرش هیچی نمیشم :| 

بگذریم ... !

از اتفاق پنجشنبه بگذریم :دی شکلااااتییییی :)) بی غی :)))) 

دیشب رفتیم خونه خاله بخاطر تولد که البته امروز بود :دی

الآن هم در انتظار سال تحویلیم ...

کجی و داداش اینا نیومدن. سال تحویل خونه خودشون میخوان بمونن! فردا ساعت 5 بعد از ظهر قراره تازه راه بیوفتن!!!

مامان هم که نمیتونه بیدار بمونه تا اون ساعت ...

میمونیم من و بابا :|

اولین سال هست که اینجور تنهاییم !

...

کتابخونه 8 فروردین تازه باز میشه !!! به درد خودشون میخوره ! 

از سوم هم مدرسه ایم !

...

امسال سال خوبی نبود برات اصلا... امیدوارم 94 برات عالی باشه ! خصوصا که عدد مورد علاقه ی منم هست چشمک

...

دیشب تا صبح بیدار بودم ... فکر کردم به سالی که گذشت ... به کارایی که انجام دادم و ندادم !

دم دمای عید 93 درگیر آماده سازی عروسی کجی بودیم . 7 فروردین عروسی بود... پارسال از عید چیزی نفهمیدیم از بس درگیر عروسی بودیم ! 

...

برای همه دعا میکنم که امسال سال خیلی خوبی داشته باشن . پر از شادی و خنده و حس و حال خوب...

وقت نمیکنم تک تک برم پیش همه دوستان و تبریک بگم شرمندم...

عیدتون مبااارک :)

...

خدایا ... کمکمون کن , کم نیاریم , جلو بریم ... خسته نشیم عقب نکشیم !

خدایا , نذار هیچ بچه ای حسرت بخوره ... 

همه بیماران رو شِفا بده ... 

آمین :)

جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir