یک استکان سکوت از دریای دل ...

وقتی که کاملا یهویی تصویر خودم را در مبایلم میبینم و احساس می کنم که تو هستی و داری با دقت نگاهم می کنی ،

و اشک هایی که به سمت گونه هایم روانه می شوند ...

از سر دلتنگی ، 

دلتنگی ای که یک سال است تو را ندیده ام .

زمانش یک سال است.

ولی به تاریخ یک ماه است که ندیدمت .

سخت دلتنگتم !

تو نور خانه ای ،

تو نباشی خانه ای هم نیست گویی ...

تو که نیستی همه دلتنگند !

تو چه انسانی هستی که عالمی را دلتنگ خود کرده ای ؟!

از اینکه نشانه هایی از تو در وجودم است خوشحالم ،

حداقل هر از چند گاهی با نگاه به خود تو را می بینم !

برایت از تهِ دل همیشه دعا کرده ام ...

اکنون هم همین کار را می کنم .

...

خداوندا ، مراقبشان ، و مراقبمان ، و مراقب همه باش !


 

جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

هم اکنون خونه دختر دایی جان هستیم. ناهار و شام اینجاییم. امروز 28 خرداد هست ولی می خوام تاریدخ 27 رو بزنم چون دیروز دسترسی نداشتم به اینترنت ...

&. دیروز صبح بعد از حمام رفتیم کارنامه رو گرفتیم و دیدم معلم عربیم برام هدیه گذاشته. کلی ذوق کردم :)

بعد هم با مامان رفتیم ترمینال و به سمت تهران !

تو راه مشغول به آهنگ گوش دادن و کتاب خوندن و عکس گرفتن بودم. رسیدیم تهران با بی آر تی رفتیم آزادی و اونجا کجی اینا اومدن دنبالمون .

اولین باری بود که روز تولدم در راه بودم ;)

شب هم که داداش و دختردایی اینا اومدن ، تولد بازی شروع شد!

خاله اینا کلی مسخره بازی در آوردن و فیلم گرفتیم :دی

کلی هم هدیه های دوست داشتنی گرفتم .

امروز صبح هم رفتیم کارت ورود به جلسه آزمون نمونه دولتی دختر خالم رو گرفتیم.

ناهار هم که اینجاییم . الآن داشت تی وی تبلیغات مربا توت فرنگی می کرد و توت فرنگی نشون می داد.

دلم توت فرنگی خواست دختر داییم یهو از پشت سبد توت فرنگی رو آورد جلوم . اینقده چسبید :)

...

&. اصلا دوست نداشتم که روز تولدم جایی غیر از خونه خودمون باشم !

&. احساس کردم ناراحت شد ... ولی واقعا دست خودم نبود ...

&.دوشنبه بعد از ظهر only you  اومد پیشمو کلی هدیه بهم داد و خیلی خوب بود :) مخصوصا یه کارت برجسته درست کرد که فوق العاده بود :)

&. دلم می خواد فرار کنم ...

&. کاش ..................

&. :((((( ......

......................................

...............................

......

باز هم  هفت !

پست تولدم !

سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳ | ٢:٢٢ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

در واپسین لحظات شانزده سالگی ام ،

می خواهم همه ی این شانزده سال را واژه کنم ...

افسوس که توانِ شاعری ام نیست !

12:13

20/خرداد/1393    سه شنبه    ظهر

 

&. وقتی آهنگی رو که پسرعموت خونده گوش میدی ، و متنشو دوست داری ،

انگار بیشتر گریت میگیره !

حرفی نزن با من ... غمگینِ غمگینم !

&. چهارشنبه که آخرین امتحان رو دادیم ، به علت داشتنِ لکچری که آماده نبودم نرفتیم بیرون و اومدم خونه . 

بعد از کلاس زبان با only you رفتیم بیرون .

و کاملا اتفاقی رفتیم به شهر کتاب .

و من برای اولین بار برای خودم چیزی خریدم !

اون هم کتابِ ( یک جنگل مداد حرف داشتم اگر ... از مریم نوابی نژاد ) .

دنبالِ این کتاب بودم و بالاخره آوردنش.

فوق العادست کتابش. خیلی دوستش دارم !

چهارشنبه شبش ، داداش اینا اومدن.

پنجشنبه بعد از ظهر رفتیم دریا و بعدش رفتیم که هدیه تولدمو بخریم.

خیلی خیابونا شلوغ بود !

انگاری جنگ شده بود ملت اومده بودن خیابون.

ازونجایی که از این جور محیط ها فراری ام همش زودتر می خواستم بخریم و بریم خونه !

ماشالا دیگه همه جور آهنگ می ذاشتن !!! غیر مجاز و مجاز نداشت.

شربتِ نظری هم خوردیم :) 

و بالاخره دوربینِ مورد نظر پیدا شد 

دوربینمو خیلی دوست دارم . قلب

دست همشون درد نکنه .

تولد من همش هدیه های فوق العاده میگیرن برام :)

شب هم دایی اینا و خاله اینا خونمون بودن.

جمعه صبح هم رفتیم جنگل .

هوای جنگل فوق العاده بود !

یعنی انقدر اکسیژن بود که به داداشم اینا گفتم با خودتون جمع کنید که تهران یک هزارم این هم پیدا نمی شه :))

جمعه بعد از ظهر هم داداش اینا رفتن .

شنبه فاینال داشتم و بالاخره اونم گذشت.

بعد از فاینال خواستیم با only you بریم بیرون که اون ساعت خوب همه جا بسته بود.

قرار شد بیایم خونه ما و بعدش بریم . که به خاطرِ تنبلیِ من دیگه بیرون نرفتیم نیشخند

بعدش یه چند ساعتی با زیزیب حرف زدم و قرار شد که یکشنبه صبح برم اونجا و ناهار هم باشم .

بعد از ظهر با بابانوئل قرار بود بریم بیرون.

که من و زیزیب و بابانوئل و only you رفتیم بیرون .

ازونجایی که خیلی اهل بستنی نیستم گفتم خوب شیر موز می خورم.

یعنی خودمو کشتم تا تمامش کردم !

فکرشو نمی کردم بتونم تمام کنم ولی خوب خدا رو شکر یه چند صد ساعتی بچه ها منتظر بودن من تمام کنم 

بعد هم اینکه بابانوئل منو شرمنده کرد و هدیه تولد بهم داد که این دومین هدیم بود :)

بازم مرسی عزیـــزمممماچبغل

اونجا نشد رو بوسی کنیم تو تاکسی رو بوسی کردیمخنده

خیلی خوب بود :)

بعد از اونجا هم من رفتم خونه زیزیب اینا تمشک چیدم و خوردم :)

بعد اومدم خونه و والیبال و فیلم و وبلاگ خونی گذشت !

فردا صبح باید کارناممو بگیرم .

اصلا دوست ندارم روز تولدم هیچ جایی جز همینجا و خونمون باشم .

اما خوب داداشم و خواهرم تهرانن. و خودمون هم می خواستیم چهارشنبه بریم.

دیگه خواهرم اصرار کرد که سه شنبه بریم.

و به احتمال زیاد بعد از گرفتن کارنامه میریم.

این هم از این چند روز که به دلم می موند اگه نمی نوشتمش !

&. هیچ وقت اینجور روزِ تولدم دور و برم خلوت نبود !

و همه به فکرِ روز تولدم بودن و از چند روز پیش برنامه ریزی شده بود.

اما نبودنِ کجی در اینجا باعث شد که اینجوری نباشه !

&. خیلی بقیه رو با بودنم اذیت کردم و اذیت می کنم ...

کاش هیچ وقت نبودم !

&. وقتی یه چیزی و که تو دلت هست و فکر می کنی باید بگی ، که بعد ها حسرت نخوری رو میگی و ازت دلخور و ناراحت میشن ، به این فکر میوفتی که اگه تو دلت می موند و به خواستت نمیرسیدی بهتر بود ، یا اینکه ناراحتش می کردی !

&. روز تولد من با روز تولد مادرِ پدرم یکی هست .

و سال تولدم ، با سال مرگِ مادر بزرگم !

&. اگر حتی حالتون خوب نیست ، حوصله ندارید ، ولی اگه امکانش هست با دوستاتون برین بیرون ، که بعد ها حسرت این رو نخورید که چرا این کار رو نکردید !

&. خدایا ...

منو می بخشی؟!

منو به خاطر این همه اذیت هایی که کردم می بخشی ؟! گریه

خدااااااااااااااااااا ............

سایه هیچ پدر و مادری رو از سرِ بچه هاش کم نکن ..................

&. و مثل همیشه ، 

خواهر ، نعمتیست بس الهی !

&. تا شانزده سالگی همان نو جوانی !

اما فقط کافیست پای هفت بیاید وسط !

از 17 سالگی به بعد برایم دیگر معنای نو جوان نمی دهد !

این مرا نگران می کند ... !

&. چه خوب که اینقدر دوستای خوب دارم !

&.مرسی از سرمه جون برای تولد گرفتنشماچ

&. خدایا ...

به همشون کمک کن ... موفق شن ...

&. بهشون کمک کن که زود کاراشون درست بشه ...

حسابی خسته شدن ...

عزیزای دلمن قلب

دلم می خواد دوباره خنده ها و شیطنت هاشون رو ببینمقلب

دلم حسابی براشون تنگ شده !

&. گریهگریهگریه

&. اگر صدام خوب بود حتما می رفتم دنبال خواننده شدن ! اینقدر دوست دارم !

&. و البته اتفاق مهمی که افتاد !

دیروز پیجشو تو اینستاگرام دیدم.

خیلی عوض شده.

واسه اولین بار ریسک کردم و فالوش کردم.

90 درصد احتمال می دادم که پیجشو ببنده .

اما قبول کرد و یکی از عکسامو لایک کرد !

فعلا حرفی نمی زنم تا خودش حرف بزنه .

ولی فقط می خوام ازش یه سوال بپرسم ! همین !

&. تو ادامه مطلب از کتاب یک جنگل مداد حرف داشتم اگر ... نوشتم :

 


ادامه مطلب
دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

فردا آخرین امتحان هست ( امتحان جغرافیا )  و کلی از درسم مونده و وقت ندارم .

ولی دلم نیومد که امروز رو ثبت نکنم !

اول بگم که این روزا همش آهنگ دردا از شهرام شوهی و آینده از سیاوش رو گوش میدم ... 

و بعد بگم که : 

امروز با گرفتنِ این اسمس خیلی ذوق کردم ، از طرف معلم عربیم ! :

سلام ، بالاخره آخریش هم رسید.خداییش جغرافیا راحت تره یا درس قند عسل عربی؟خسته نباشی دخترم :)

و در آخر :

هفت روزِ دیگر مانده تا پایانِ شانزده سالگی !

هفت روز ِ شمسی و هفت روزِ میلادی !

27/خرداد/93    و     2014/june/17

هر کاری می کنم که از هفت فرار کنم ، مثه چی می یاد می چسبه بهم !

امیدوارم فردا به خیر بگذره ...

آمین !

...

خدایا ، شکرت .

سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

سلام ...

سلامی به خنکای این نسیم ،

به حسِ پاکِ شبنم ،

و به بلندای آسمان ... !

12:39

××××××

شب است ...

و تنها این نسیم است که مرا به سمت اینجا می کشاند ...

تنها این شب است که مرا به زانو در می آورد ...

××××××

مدت هاست که دیگر برای خودم هم نقاب زده ام ...

پیشِ‌ خودم هم گریه نمی کنم !

نمیگذارم اشک هایم پایین بیایند !

با خودم هم رودر بایستی دارم !

××××××

مدتی ست که کمتر به خودم فکر می کنم .

مدتی ست که به غم ها فکر نمی کنم ...

مدتی ست که دیگر حتی فکر نمی کنم !

فقط می گذارم بگذرد ...

××××××

دلم برای همه ی دوستانِ اینجاییم تنگ شده .

دلم برای نوشته هاتون ...

برای با هم بودن هامون ...

برای شوخی ها !

××××××

دارم آهنگ " حس تنهایی " از ابی رو گوش میدم .

همش صدای جیغ می یاد تو ذهنم !

××××××

حوصله حرف زدن و نوشتن ندارم .

گفتم که ، فقط این هوا و این حسش بود که من رو وادار کرد که بعد از مدت هاااا کامپیوتر رو روشن کنم و بیام اینجا !

خاک گرفته بود :|

×××××

همش این جمله می یاد تو ذهنم :

هوای گریه با من ! ...

...

تو ادامه مطلب یه شعر از استاد " شهریار " هست . امشب آخرین قسمتِ فیلم شهریار بود و این شعر رو هم خونده بودن . منم همینجور که فیلم می دیدم می نوشتم !

وقتی اومدم اینجا کاملا اتفاقی دلم خواست برم تو یکی از این وبلاگ های تازه به روز شده ی پرشن بلاگ . و این شعر رو نوشته بود. منم میذارم تو ادامه ...


ادامه مطلب
چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

عطرِ خوشِ فصلِ بهار که در فضا پخش می شد ...

جانی دوباره به من می بخشید ...

اما اکنون ، آن عطر همان است ...

بی هیچ تفاوتی ...

فقط من دیگر آن من ! نیستم ! ...

&. امشب شبِ آرزوهاست ...

دلم می خواست نماز میخواندم و سرِ سجاده ام این ها را میگفتم ...

اما ترجیح دادم این کارو نکنم و بیام اینجا !

الآن که دارم اینو می نویسم ، دارم آهنگ هر جای دنیایی دلم اونجاست ... رو گوش میکنم ...

&. اول یه توضیحِ مختصر : سیزده به در با خاله اینا و دایی اینا رفتیم باغ ! بعدشم که مدرسه و مدرسه و مدرسه ی لعنتی !

تا اینجا که قرار شد برای روزِ معلم جشن بگیرن و بچه هایی که ساز میزنن ، برنامه اجرا کنن !

که یکیشونم قراره من باشم !

من و هدی و گل آرا !

دو تا دف و یه ویلن !

آهنگایی هم که قراره بزنیم ، یار دبستانیِ من و مرغ سحر هست.

که به شخصِ عااااشقِ یار دبستانیِ من شدم‌! خیلی خوب میزنیم اینو انصافا !

اولش که خوب مشخصه من مخالفت کردم !

چون از مهرِ پارسال کلاس نمیرم و تمرین نکردم! بعدشم اینکه من جلوی یه نفر دیگه نمیتونستم بزنم چه برسه به اووون همه آدم ! اما الآن میتونم ...

تو این یه هفته که همش تمرین کردیم تو مدرسه ، اون زمانی که برای تمرین میذاشتیم حتی جزوِ عمرم به حساب نیومد ! اینقدر حس خوبی داشتم !

یکی از آرزوهام از بچگی این بود که تو مدرسه دف بزنم ! و وقتی دیدم که جلو کسی نمیتونم بزنم ، به این نتیجه رسیدم که این آرزو رو به گور خواهم برد ! اما الآن این آرزوم به واقعیت می پیونده !

برنامه شنبه هست ... امیدوارم مثلِ تمرینامون خوب بشه !

&. مامان اینا تهرانن و من اینجا ! دیشب زیزیب اینجا بود و با هم بودیم وخوابیدن رفت خونشون ! امروز نشد که بیاد. منم بعد از کلاس رفتم شهر کتاب و خواستم برم پیش ( ن ) که نشد و رفتم پیشِ شکلاتی ! بعدشم اومدم خونه ...

تو راهم که آهنگ گوش دادم و به نعمت های خدا فکر کردم ... و همش زیرِ درخت های بهار نارنج راه میرفتم و عطرِ خوششون رو استشمام می کردم ...

&. شبِ آرزو ها ...

یه دنیا حرف دارم باهات خدا ...

خدا ؟! ...

خیلی وقته ( عشق من ؟! ) صدات نزدم ... نه !؟

خدای من ؟!

دلم برات خیلی تنگ شده ...

میبینی چقدر بد شدم ؟! میبینی چقدر دور شدم !؟

( حتی اونم میگه که دور شدی ! )

خدا ؟! ... همه ی حرفامو میدونی ...

چی رو بگم ؟!

اولش بگم : سلامتیِ همه ی پدر و مادرها ... همه عزیزان ... سلامتیِ همه ...

سایه ی هیچ پدر مادری رو از سرشون کم نکن ... نعمتن !

# # #

مراقبِ همه باش ... خدااااااا.... به همه کمک کن که موفق باشن ...

شاااااااااد باشن ... شااااااااد ! ... شادی این روزها نایاب شده انگار !

خدای من ... آرزوم اینه همه بخندن از تهِ دلشون ... همه از زندگیشون و خودشون راضی باشن ... همه بتونن وجودت رو به خوبی درک کنن ...

همه هر روز بهت نزدیک تر شن ...

...

خدااا ... آرزو دارم ، همه ی ما آدم ها بتونیم مریضیِ عزیزانمون رو تحمل کنیم و صبور باشیم ... مرگ رو درک کنیم ... حتی مرگِ عزیزانمون رو ...

امیدوارم هممون بتونیم درک کنیم که مرگ ، صرفا به معنای پایان نیست ...

کسی که خوب زندگی کرده ، برای رفتنش نباید ناراحت شد ...

امیدوارم بتونیم‌!

...

دعا میکنم همه به چیزهایی که میخوان برسن ... خدااا ... اگر به صلاحشونه ، پس کمکشون کن که بهش برسن ...

...

دعای همیشگیم براش این بوده که موفق باشه و شاد ... و هر روز بهت نزدیک تر شه ... امیدوارم کار کردن هاش و مشغله های فکریش باعث نشه که مثلِ قبل با تو نباشه ... امیدوارم همینجور خوووووب بمونه و خوب تر شه ...

جالبه واسم ، خیلی از فکر هامون شبیه به هم میشه بدونِ اینکه بهشون توجه کنیم ! ... خداااا ... کمکش کن ...

...

اینجا برای همه اونایی که الآن تو ذهنم می یان دعا میکنم اما نمیتونم بنویسم کیا !

...

امیدوارم تو درسات موفق شی ... و نتیجه ی این همه تلاش رو به خوبی ببینی !

...

بزرگ شدی ... یکم ازت غافل شدمااا ... ;)   امیدوارم همیشه شاد باشی ...

...

میدونین که آدم های خیلی مهمی تو زندگیِ منین ... هر دوتون ! امیدوارم موفق باشین و شاااااد ... و همیشه پیش هم و در کنار هم خوشبخت باشین ...

...

نبودی و ندیدی که چجوری بزرگ شدم ... اخلاقیاتت رو خوب نمیدونم ... چون از وقتی بزرگ شدم تو نبودی ... ولی خیلی به هم شباهت داریم ... امیدوارم همیشه شاد باشین باهم و به چیزایی که میخوای برسی... و راحت و با‌آرامش زندگی کنین در کنارِ هم ...

...

خدااااااااااااا ...

آمــــــیـــــــن !

...

&.یه کامنت برام بابانوئل گذاشت ... این قسمتشو میذارم اینجا :

این دختر های ته تغاری گاهی دلشان تنگ می شود برای کسی که نیست ...

...

&.تنها شدی نه ؟! ... متنفرم ازین جمله ! متنفر !

...

&. این سالِ تحصیلی هم رو به پایانِ ...

نمیخوام عمرم بگذره ... اصلا نمی خوام ...

&. چی کار کنم برات ؟!؟!؟! :((((((( .........

&. :(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((..............................................

&. میخوام برم ...................

نمیدونم کجا .......... الآن فقط میخوام برم .......................................

&.بر میگشتم و می موندم ... من اگه جای تو بودم !

&. خدایا ... من برای همه دعا کردم ... برای همه ... جز خودم ...

واس خودم حرفی ندارم ... فقط اینکه : همیشه کمکم کن ... تو که باشی همه چی هست ... تو که باشی ... کمکِ تو که باشه ، همه ی چیزایی که میخوام هم درست میشه ... کمکم کن ... خودت میبینی منو ... خودت میدونی همه چیو ...

&. من بیدارم ، تو بخواب هر جا که هستی ... !

 

&. و در آخر روزِ همه ی معلم های عزیز و استاد های عزیز مبااااارک ...

و یه تبریکِ ویژه به مادرم ...

که بهترین معلمِ ! نه فقط برای من ، بلکه برای همه ی دانش آموزاش ...

امیدوارم همه ی معلم ها همینجوری باشن ...

روزت مبارک مامانم ... بغل

مگه به استادام تبریک میگن ؟! ;)

روزِ شما سه تام مبارک ... البته شما هیچ کدومتون این کارو دوست ندارید !

ولی بازم روزتون مبارک ...

&. یعنی واقعا میشه که تو یه روز بشی استادِ من ؟!

جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱:۳۳ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir