یک استکان سکوت از دریای دل ...

زهرا؟ 

شکلاتی جانم؟ 

یه دنیا دلتنگتم...  

امروز مثل همیشه قلمچی چک کردم... ذوق کردم ترازتو دیدم... زهرا... دل نگرانتم... دل نگران تو، بابانوئل... 

دل نگران خیلی هاتون... 

روز کنکورتون حتما هستم پیشتون... 

باید موفق شین.... باید! 

زهرا، کلی چیز هست که واست تعریف نکردم... کلی عکس هست که نشونت ندادم... 

"زرد دوست دارم. قرمز هم. مخصوصا اگه کیتی باشه! "

____

چشمام دیگه طاقت گریه ندارن... به قول بچه های مدرسه شبیه خون‌آشام ها شدم!  

از این حد از ضعف بیزارم... 

....

آتش از سرم میباره... 

چرا کسی صدامو نمیشنوه؟؟؟ :(((((

خدا........ 

بشنو منو... 

...

بسه.... 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٦ ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

ده روز مانده تا تولد... 

....

روزه نمیگیرم ولی فرقی با روزه گرفتن نداره وضعم. ضعف همه وجودمو گرفته. اشتهایی به غذا ندارم. 

....

اگه میگی کسیو دوسش داری، نباید اشکشو دربیاری!! 

....

اصلا میخوام عاشق شم. حرفیه؟! 

حالا کی، نمیدونم! 

....

کم کم دارم میفهمم  ... ها، انسان نیستند. فقط موجوداتی مزخرف‌اند! 

...

یه کانال زدم، واسه دل خودم...  به استکان سکوت از دریای دل... فقط محض اینکه اگه اینجا بازی دراورد و حوصله‌اش رو نداشتم. جایی داشته باشم... 

از حرف، پرم... 

....

خوابم میاد... 

....

دو روزه که آهنگ کاشکی زمستون نبودم رو هی میذارم پلی شه... 

خیلی یهویی اومد تو ذهنم... حال و روزم همون بود... 

...

گریه امونم نمیده.... 

کاشکی بارون نبودم...  اینهمه گریون نبودم... 

....

لعنت.... 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٦ ٦:۳۸ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

حس اون شب رو دارم که امتحان عربی داشتم. دوم دبیرستان. ساعت از دوازده گذشته بود انگار. آب طالبی هم بغل دستم. اسمس اومد. نگاه کردم. معلم عربی عزیز دلم... 

چه حس خوبی بود... 

اینهمه به فکر بودن، اینهمه مهربونی اینهمه... 

عجیب بود اصلا! 

.......

قبلا سعی میکردم کمتر بی‌پروا بنویسم. الان آزاد تر مینویسم. 

دلیلشم این بود که کسانی که نمیشناسن منو فکر دیگری جز اینکه هستم نداشته باشن. 

الان به جایی رسیدم که کسی که میشناسه من رو هم فکری جز خودم داره. 

البته... 

خودمم دارم به خودم شک میکنم والا... 

......

فردا اولین روز ماه رمضانه. 

قصدداشتم که روزه بگیرم و نشد. 

میخواستم بهانه‌ای باشه برای نزدیک شدن... برای لمس کردن حس عاشقی... که مدت‌هاست... مدت‌هاست که دورم ازش.... 

......

ماه تولدمه... 

خرداد ماه... 

......

فکرکنم آخرین هفته دانشگاه باشه. 

استرس دارم برای پایان ترم... 

خدا خودش باید دستامو بگیره.... 

.......

خوب شد هنوز اونجوری ننوشتم.... 

 

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ٦ خرداد ۱۳٩٦ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

دیگه کارم به جایی رسیده ،به دو پست در یک روز!! 

درس تمام شد. پاشدم. راه افتادم به سمت سردر دانشگاه که برم خونه. نزدیکای سر در. نمیدونم چرا. نمیدونم چطور. بی اختیار برگشتم سمت دانشکده....

جالب بود که تعجیب خاصی هم مشاهده نکردم. 

شاید این اولین بار بود که اینجوری برگشتم.... 

نمیدونم.... 

آهنگ بی کلام... 

و در ادامه ی فرار کردن، نوشتن اینجا... 

الان دارم از خودم میپرسم، چرا برگشتم؟!؟ 

....

چند شب پیش یه لالایی منو یاد لالایی داداش انداخت.... 

.....

چرا پا نمیشم برم؟!؟.... 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٦ ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

تو کتابخونه دانشگاه نشستم. درحال استاتیک خوندن! 

ویوی جالب کتاب‌خانه برای لحظه ای تونست منو به وجد بیاره! 

...

شاید نباید اینجا هم بیام.... 

شاید.... 

....

آرام نمیشم.... 

......

خداروشکر نتیجه انتخابات اتحاد همه رو نشون داد! 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٦ ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

کارم به اینجا رسیده که کابوس سگ میبینم! 

قضیه سگ رو تو اینستاگرام نوشتم... 

دلم یه جای آرام میخواد... 

وقتی خواهرطوفانی وسط اینهمه کار اینهمه میاد اینجا یعنی یچیش هست! 

........

میخوام پاشم برم دف رو بگیرم دستم و شروع کنم.... 

سخته... 

چم شده..... 

خدا.... :((((....

خدای من؟؟؟! 

میشه بسه؟؟؟؟ 

میشه بیای نجاتم بدی؟؟؟؟؟ 

میشه دستامو بگیری؟؟؟؟؟؟ 

.....


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

اینکه دقیقا چه  مرگمه رو شاید ندونم! 

اینکه چرا اصلا دست و دلم به کار نمیره... اینکه چرا نمیتونم از مغزم استفاده کنم؟! اینکه حس میکنم هیچ خلاقیتی ندارم! 

اونهمه عشق و علاقه کجا رفته؟؟! 

چرا دلم نمیخواد هیچکاری کنم؟؟ آخه لامذهب تا حسش رو نداشته باشی و از ته دلت فکر نکنی جواب نمیده! 

با این روحیه نمیشه کار هنری انجام داد... 

یه مدت طولانی میخوام انصراف بدم از دنیا... 

اومدم پلان طراحی کنم. یادم رفت که میشه دست زد و نیازی نیست حتما مستطیل باشه. ذهنم اصلا باز نبود... 

شد مثل همه ی پلان‌های مزخزف دیگه! 

یه انگیزه میخوام... 

یچی که منو هل بده... 

حس میکنم خیلی وقته زمین خوردم و همونجا رو زمین دارم دست‌وپا میزنم! 

....

نشستم تو اتاق خودم طبقه پایین... 

با موهام ور میرم... 

به ریزششون نگاه میکنم... 

به این فکر میکنم که به همین زودیا  نوزده سالگیم تمام میشه... 

نشستم وسط همه ی کتاب‌ها دبیرستان... 

بغض خفه‌ام میکنه... 

نمیدونم کجای راه‌رو اشتباه اومدم... 

دلم میخواد از خونه بزنم بیرون... 

دلم.... 

میدونم اگه برم بیرون میرم سمت کتابخونه... 

..........

فکرشو نمیکردم هنوز وبلاگمو بخونه. 

بابانوئل جانم... 

.......

امروز صبح که بیدار شدم... فهمیدم انگار بعد از مدت‌ها اینجوری خونه هستم! 

حس کردم انگار زندگی نمیکنم...  

نه اشتهایی برای غذا خوردن هست... نه علاقه‌ای به تلوزیون و فیلم دیدن... نه حسی برای آشپزی کردن... نه حوصله‌ای برای مرتب کردن اتاق و نه... 

زندگی نمیکنم. میرم دانشگاه میام، کاراشو انجام میدم و... این هر روز تکرار می‌شود! 

........

یک استکان سکوت از دریای دل... 

ممنونم ازبودنت..... :((((

....

مدت‌ها بود، چند سال، که خودم رو تنها خطاب نمیکردم. 

اما الان خیلی وقته که حس میکنم ، تنهام! 

.......

"خواهرطوفانی" ...

خیلی وقته کسی منو اینجوری صدا نزده... 

..... 

خیلی طوفانی‌ام!  این روزها... 

....

باور نکردنیه که من از کلاس بیام بیرون و حوصله کار کردن و تو کلاس موندن رو نداشته باشم. بعیده... 

.......

برم سراغ کشیدن پلان مزخرفی که طراحی کردم! 

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

وسط کلاس مقدمات زدم از کلاس بیرون... 

نمیتونستم دیگه بمونم... 

تمرکز ندارم...

عصبی‌ام... 

دلم میخواست تنها باشم... 

اومدم یه جای دنج، یکی هم درحال سیگار کشیدن! 

کاش منم جرئتشو داشتم... 

دلم میخواد امروز هیچکاری نکنم تو کلاس...

یهویی دلم هوایی شد واسه کلاس آقای احمدی... 

دلم یهویی شروع کرده به تپیدن انگار... 

دلم میخواد برم... 

دلم ماشین میخواد و جاده! 

کامنتشونو خوندم... گفت قرار بود دانشگاه خوب باشه... 

.......

دلم میخواد چشمامو ببندم و بیوفتم رو زمین... 

صدای رعد و برق میاد... 

من از رعد و برق میترسم... 

من خیلی میترسم.... 

:(((((....

من.... 

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

خورشیدو نور و...ابرای دور و...هرچی که تو زمین و آسمونه بهم انگیزه میده :) رها کن دیروز و...زندگی کن امروزو! هر روز یه زندگی دوبارست یه شروع جدیدهــــــ :)


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

خرداد ٩٦

اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱


آرشیو موضوعی

 
پيوندهاي مفيد



آپلود عکس
یاس تم
ابزار وبلاگ نویسی

نجوم | آپلود
کبوتران زمینی | گالری عکس
بازی آنلاین | قیمت طلا
پنل اس ام اس
پنل اس ام اس رایگان



نویسندگان

خواهر طوفانی



پیوندها

رو به آسمان ...( نگاری جونم )
رهایی ...
فقط من!( هیدرا جونم! )
بی صدا نوشته هایم ...( نیلوفری عزیزم)
لذت با هم بودن ...
。❤。 مازنی دتر 。❤。
فروغ فرخ زاد...
فریدون مشیری ...
حسین پناهی ...
سهراب سپهری ...
زندگی زیبای من این است ...(نغمه جونم)
خواب بنفش ...(سها جونم)
رویا ...
دنیای من ...
بابالنگ دراز عزیزم ... (✿✿جودی ابوت ✿✿ )
ساعت شنی ...( بارانم )
بر روی برگ های پاییزی ...( شقایق جون)
امروز لی لی چی می خونه ؟
آ _ ر _ ا _ م _ ش(دلارای عزیزم)
آنه شرلی،دختری از سرزمین خیال...
آنه شرلی ، دختری از گرین گیبلز ...
خوشه اشک ...( سحر جان)
در پریشان حالی و درماندگی ...(وبلاگ گروهی ما دوستان )
رویای بید مجنون ...( مرجان جونم)
ااینجا همیشه زمستان است !( آقای رضا.م !‌)
خاطرات زندگی من ...( سرمه جون)
رویای خیس من ...(سمانه جون)
غریبه ای در جزیره ی سرگردانی... ( آزاده جان)
ღ♥ღ نفرت از عشق ღ♥ღ
بغض آسمان ...( پروانه جان)
ملودی دل ... ( آیسا جون )
وبلاگ رسمي نوجوانان ايران ...
یه جای خوب واسه حس کردن زندگی...( مامان پگاهی ...)
رهگذر تازه ها...(آقای رهگذر،شاعر،مهندس و همیشه اول در وبلاگستان !)
((تنهــــــــا امیــــــد مـــــــن))... ( الهام جون )
با قلم عشق ... ( زیبا جون)
دبستان جاناتان مرغ دریایی ... ( ساقی جان )
دل نوشته های یک کارمند دانشجو ... ( آقا آرمان )
Classmate ( ریحانه جان )
آنه شرلى دخترى از رویا ... ( روناک جان )
من یه دهه هفتادی ام ...( رها جون)
چهارشنبه ی شاد...( مریم جون ! جودی و اینا ! D: )
♥♥وبلاگــیـــ از جنس محبت♥.(فاطمه جان)
*...لبخند بزن عزیزم...*( مهسا جون )
دل نمی داند چه می خواهد...ولی آنچه می گوید نشانه های توست...( آقای آفتاب آبی )
aftabgardon( مریم جون !‌)
((:یادداشتهای شادی:))
من می مانم ( آقا فرشید )
چکه های قلم ...
پله پله تا ملاقات خدا...(نرجس جون )
با من قدم بزن...( پنــــــی جونم )
چایی با طعم خدا( بهناز جان )
زندگی به روایت صدف...( صدف جونم )
سکوت ... ( غزال جون )
دختری از سرزمین آرزوها ...( هم نام عزیزم)
زاده غم ( هانیه جان)
فانوس دریای شب...( بابانوئل و نینیش عزیــــــزمممم)
با تو سخنان بی زبان خواهم گفت...(ندایی )
سکوتی به معنای فریاد...( آقا رسول )
دلانه های بارانی ... ( مریم بانو )
رنگی رنگی
یادداشت های یک سوکس صورتی... (‌مهسا جون)
سطر سپید احساس من ... ( دخترک بهار )
بحـرانِ نوشـیدن چای...( آترا جونم ... )
ترنــــــــم ســـــبز ( آقا حامد )
ترنــــــــم ســـــبز ( آقا حامد )
گاه نوشت های زهرا.ش
گاه نوشت های زهرا.ش
گاه نوشت های زهرا.ش
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


کد بستن راست کلیک

کد کج شدن تصاوير

جدیدترین کد آهنگ سیناکلیک کن

عاشقانه ترين مطالب كليك كن

منبع کدهای موزیک وبلاگ کلیک کنید