یک استکان سکوت از دریای دل ...

اول خبر خوب : نگاریم :) 

وای چه خبر خووووبی . 

پنجشنبه کجی میاد و البته جمعه بر میگرده. بعد از 4 ماه ! دلم خیلی تنگه خیلی ...

البته 22 بهمن باز میاد و همچنین داداش جااانم ! داداش رو از شهریور ندیدم ! دلم دیگه ... روزی چند بار توهمشو میزنم ! اشتباهی ... 

تو مدرسه چشمم به در مدرسس ... بیخود ! هه ... کسی نمیاد ...

هیچکس ...

دلم میخواد یکی که ازم بلند قد تره ... بغللل کنم ... یکی که شبیهمه ولی عین من نیست ... یکی که محکمه ... یکی که صداش خاصه ... یکی که ... یکی که داداشمه ... دلم بغل داداشمو میخواد ... حتی دلم لالایی هاشو ...

...

اوووم ... 12 بهمن تولد شین جانم هست :) 

خیلی خوشحالم از آشنایی باهاش ... شکرت خدا !

...

دیگه اینکه ... درس؟! اُه ... اصلا حرفشم نمیخوام بزنم !

...

وای جمعههههههههه بغلشششششششششششش ...

...

پنجشنبه که من تو کتابخونه در حال درس خوندنم اون در حال بله گفتنه ! 

یه دنیا براش آرزوهای خووووب دارم ...

امیدوارم  همیشه تو زندگیش آرام و خوش و شاد باشه ...

...

اینا رو اومده بودم دیروز بنویسم ولی اینترنت مشکل داشت نشد ...

...

راستی .

شاید آخرین موفقیت زندگیم شاید شروع موفقیت های بعدی نمیدونم ولی :

کارنامه چهارم دبیرستانم : 20 شد !

اول دبیرستان به خاطر تنفر از مدرسه خراب شده و دوری خراب شد . 

دوم دبیرستانم که شرایط مامان ...

سوم دبیرستانم نزدیک 20 بود.

و اما چهارم ! ماکسیمم شد ! 20 ! 

چسبید بهم !

به خودم رسیدم ! شکرت خدا :)

...

سردمه ... 

...

من برم سر درس ...

خدایا بهم انرژی بده ... توان بده ... خودتو بده ... خودتو ...

خدااااااااااااااااا خودتوووووووووووووووووووو........................ خداااااااااااا .........


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤ ٦:۳٧ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

امروز تولد کجی جانمه !

هدیه ش رو سفارش داده بودم چند روز پیش از رنگی رنگی و درست امروز رسید :)

تازه ! اشتباهی هم یکیو فرستادن که در واقع این یک اتفاق خوب بود و بعدا میام میگم.

امیدوارم این آخر هفته بیاد و بعد از چندین ماه ببینمش !

...

امروز ، 28 دی سال 1394 آخرین اردو رو به عنوان یک دانش آموز دبیرستانی رفتم.

از ساعت 11 تا 2 رفتیم بابلسر.

بسیار عااالی بود برای من که کنکوری ام.

و برای اولین بار رفتیم کشتی پانیک ;)

لب دریا هم کلی عکس و حس و حال خوب با جمع خوب و دوست داشتنی ِ دوستانم !

...

دیروز چم شد یهو ؟! نمیدونم ... نباید با کسی حرف میزدم که اشکام بیان !

یعنی قصد دیدن کسی رو نداشتم و فکرشم نمیکردم که کسیو ببینم !!

بی اختیار میومدن ... کنترل میکردم ولی باز ...

لعنت به کنکور !

...

جمعه تولد عزیزدل جانم بود و بعد قلم چی باهم بودیم . من کار خاصی نکردم اما دوستاش سورپرایزش کردن و جبران شد انگار ! ( 25 دی 94 )

پنجشنبه هم شام رفتیم خونه خاله جان ! 

چهارشنبه آخرین امتحان ( دینی ) رو دادیم.

بعدش تا دوازده استراحت کردیم و حتی امام زاده قاسم هم رفتیم در کمال تعجب !!

شروع کردیم به درس خوندن ولی نه جسممون میکشید نه مغزمون !

و به تجویز کجی جانم بستنی خریدیم و فیلم ( ایران برگر) گرفتیم و رفتیم خونه ما و خوش گذروندیم و شب هم رفتیم دریا.

...

اوووم ... یکم بهتر شدم وقتی نوشتم !

...

وسط حسابان تست زدن یهو دیدم خوابم میاد !

پا شدم رفتم رو تخت دراز کشیدم. خوابیدم ولی خوب بود ! کتابخونه نرفتن هم خوبه ها !

...

میخوام که منطقی باشم ، اما نمیشه.

انگار فقط دارم در جا میزنم.

میگه برو پیش یه مشاور

تو شهر من هم دو مشاور معروف هست که همه بچه ها پیششون میرن که هر رو آقا هستن !

و من حتی یه کلمه نمیتونم با اون ها حرف بزنم !!!

یه مشاور دیگه هم هست که سال اول هم معلمم بوده و خوب منو میشناسه.

یه بار زنگ تفریح رفتم پیشش ولی دیگ جرئت نکردم برم و ازش فراری ام.

نه به خاطر اینکه خوب نیست. نه.

فقط ترس از آبرو !

حتی اون هم باور نمیکرد درصد ها و ترازمو !

هیچکی باورش نمیشه . حتی همکلاسی هام !

منم باورش ندارم.

ولی دیگه تا چه حد خودمو بیشتر از اون ها بدونم ؟!

نکنه واقعا من همونقدرم ؟!؟!؟!؟؟!

...

پی نوشت یهویی : زنگ زدن با اسکایپ بهش ، شنیدن صداش چه حس خوبیه. با این قیافه نمیتونم بهش تبریک بگم تولدشو !

...

نمیدونم چکار کنم ...

دارم دیوونه میشم ...

مغزم داره میترکه !!!

خدا ؟!

بشنو صدامووووووووو.............

کمکم کنننننننن..............................

التماست میکنمممممممممم..........................

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳٩٤ ٦:٠۸ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

اووووم ... نمیدونم .

خوابم میاد.

خستم .

حوصله ندارم.

دوشنبه گسسته داریم.

علاقه زیادی به گسسته ندارم.

هندسه تحلیلی قشنگ تره .

بگذریم ! درسی ِ که باید خونده شه !

دیگه اینکه ... فیزیک امروز خیلی بد بود ! خیلی بد !

دلم خواست گریه کنم اومدم اینجا ولی گریم نمیاد.

بیشتر دارم به این فکر میکنم که دقیقا اومدم اینجا که چی بگم؟!

* اینجا خیلی سرد شده !

عطر نرگس پیچیده ... چه حس خوووووبیه !

خب .

برم دیگه .

حتی حوصله غر زدن هم ندارم .

دلم گرفته ...

" دلم گرفته ... دلم عجیب گرفته است ... "

...

* نمی خوام ببینمش !

...

بدرود.


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٤ ۸:٠۸ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

سیاوش میگه ... 

تو میتونی بری و پر بگیری اگر شوق رهایی تو دلت هست ...

چند روزِ مدام اینو یا گوش میدم یا میخونم ...

حرفی برای گفتن نداشتم.

فقط میخواستم کمی بعد از امتحان استراحت کنم تا دوازده و نیم که برم کلاس.

من شوق رهایی دارم زیاد ...

ولی گاهی کم میارم ...

میگه : مبادا وقت رفتن کم بیاری ....

ولی من میارم ... 

همه آدم ها مثل من بودن.

همین کجی جانم !

پس اون چجوری تونست هم دیفرانسیل بخونه هم هندسه هم گسسته هم پایه ؟!؟!

وقتی میخواستم انتخاب رشته کنم ، خیلی میترسیدم که معدلم نرسه ... ولی ترس مهم تر این بود : نکنه من نکشم؟! کم بیارم ؟! من و ریاااااضی ؟!!؟؟!

ولی نمیتونستم عشقی که به ریاضی داشتم رو کنار بذارم !

من باید موفق شم ....

باااااااااااید .......... خواهر طوفانی باید !!!

خیلی وقت بود خوذم رو خواهر طوفانی خطاب نکرده بودم ... دلم تنگ شد ...

چقدر این نام رو دوست دارم ...

نباید بذارم دلتنگی به من غلبه کنه ...

...

میخوام همش به چیزای خوب فکر کنم ...

به لحظه ای که میرم تهران برای کارای ثبت نام ...

به لحظه ای که از در دانشگاه میرم تو ...

به لحظه ای که خبر قبولی ِ دوستانم رو میشنوم ....

...

من دیگه برم ! 

خدایا ...

شکرت !


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ۱۳٩٤ ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

تازه فهمیدم که یه قسمت تست های دیفرانسیل کتابم رو ندیده بودم !

سه برابر حجمی شد که فکرشو میکردم !!!

فردا عمو عمل داره ... آقای عمو بزرگ ِ هم پیشش ِ!

اعصابم خورد و به هم ریختست ...

داره چهار ماه میشه که بغلش نکردم و خوب ندیدمش !

این تست ها رو چکار کنم؟!

میخواستم امتحانات که تمام شد و دو روز وقت اریم تا قلمچی ، بزنم .

ولی خیلی بیشتره !

واااااای خدا دارم میترکم ...........................

چه خوبه اینجا هست ...

گوشی رو برداشتم زنگ بزنم بهش بگم با این تستا چه کنم؟!

یادم اومد صداش که در نمیاد چی میخواد بهم بگه الآن با این وضع مریضی و آلودگی هوای تهران لعنتی که همین جور داره مریضیشون رو تشدید میکنه !!!

...

خدایا .....

دستامونو محکمممممم بگیر ...........

باید خوب قدم بردارم .......

... چند دقیقه بعد نوشت : یهو دیدم صدای آهنگ زنگیِ که براش گذاشتم ! عکسش اومد رو صفحم . یهو ذوق کردم ! گفتم واااای یعنی فهمیده میخواستم بهش زنگ بزنم ؟!دیدم کار داشته و زنگ زده ... به هر حال ... همین که زنگ زد خوبه ... 

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ۱۳٩٤ ٦:۳٩ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

سال چهارمیم...

آخرین سالی که طعم گس ِ مدرسه رو میچشیم...

آخرین سالی که استرس ها و امتحانات و نمره و معلم ها رو تجربه میکنیم ...

12 سال درس خوندم ولی هنوز اول راهم !

اگر میدونستم اینجوریه ، برنامه ی بهتری برا خودم داشتم !

اگر میدونستم اینجوریه تابستان های بهتری داشتم ...

بگذریم ...

گذشت !

کودکی و نوجوانی گذشت.

باید جوانی رو دریابم...

دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر ...

یکشنبه هفته بعد اولین امتحان زبان انگلیسیه :/ فکر کنم واسه اینه که از برنامه قلمچی عقب نیافتیم !

آخه 4 دی ( روز تولد مامان ) قلمچیه !

9 آبان رسما استارت امتحانات میخوره و دیفرانسیل داریم !

درسا رو نرسیدیم ...

یه قسمت درس رو که امروز هندسه تحلیلی درس داد بسیااااااار کار داره ! من نمیفهمم چجوری باید پیش 1 رو تمام کنم تستاشو ؟!

اصلا میخوام وقتی درسو شروع کنم گیج میشم !

حالا تو این وضعیت سرما هم خوردم !

چمیدونم ...

باید به خدا توکل کرد...

و آرام شد ...


چه خوبه که اینجا هست و میام و آسوده مینویسم ...

...

شکرت خدای من !


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٤ ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

شمال تا جنوب ...

این فاصله دیگر در دلم جا نمی شود !

جنوب تا شمال طولانی تر است یا شمال تا جنوب ؟! نمیدانم !

فقط میدانم فرسنگ هااا فاصله هست ...

شاید 200 کیلومتر در دلم جای شود ولی شمال تا جنوب را چه کنم ؟!

چگونه دلم را تا جنوب ببرم ؟!

چگونه حواسش را پرت کنم ؟

شمال تا جنوب را چه کنم ؟

7:52    27.آذر.94 آخرین چمعه پاییزیه 94

......

دلم پر میزد برم تهران ... ولی حالا رفته مسافرت کاری !

...

سختی ها میگذرن ...

هرچی دلتنگ تر میشم بیشتر میفهمم که بااااید برم تهران ...

...

دل شوره ... گیجی ... منگی ... گنگی ... پوچی ... و گاهی نیستی !

...

نیستی ...

...

شین بهم میگه من میدونم تو اونی که میخوای میشی.

شین خیلی بهم امید داره.

یجوره با اطمینانی اینارو بهم میگه.

...

اونم باید بیاد تهران ! راه دیگه ای نیست.

بااااید !

...

دو روز درسو گذاشتم کنار.

ولی از نو شروع کردم.

...

یه تپش قلبی همیشه همراهم هست ...

...

من بدترین و بهترین ...

...

و باز هم شب یلدایی بی خاطره در انتظار است ...

و باز هم یلدایی ، بلند تر از بلندترین شب سال ...

و شاید باز هم من و دف و شمع و خودکار و کاغذ ...

شاید هم نه ! من و جزوه دیفرانسیل و اتد و چرک نویس ...

و شاید هم من و حافظ و نرگس خوش عطر !

...

من ضعیف نیستم . نیستم . نیستم .

...

نمیدونم چم شده ؟!

شب یه سوالیو حل میکنم میرم فرداش سر امتحان مدرسه همونو نمیتونم حل کنم !

چرا من نمیتونم با اعتماد به نفس باشم ؟!

من باید بتونم ...

.........

خداااااااااااااااااااااااا

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٤ ٥:۱۸ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

فکر نمیکردم که به این زودی مجبور شم پست بذارم !

پر از استرسم ...

چرا هیچ حرفی از دهنم در نمیاد بنویسممممم اینجاااا......

دلم یه آغوش گرم میخواد ...

خدا ؟!

...

دلم نمیخواد چیزی بشنوم :(((((((...............................

اشکام بیخودی نیست بی ارادست...............

نیااااااز دارم به سیاوش گوش دادن .....

کلی کار دارم که انجام نمیدم !

چرا؟!

چمههههه.........

چته لعنتیییییییییییی..............................

اصن میخوام زنگ بزنم به کجی بشینم گریه کنم ..............

...

میخوام بچه شم.......

میخوام نباشم....................

.............................................

......................

.............................

..........

................

لعنتتتتتتتتتتتتتتتت.....................


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳٩٤ ٥:٤۱ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

خورشیدو نور و...ابرای دور و...هرچی که تو زمین و آسمونه بهم انگیزه میده :) رها کن دیروز و...زندگی کن امروزو! هر روز یه زندگی دوبارست یه شروع جدیدهــــــ :)


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی ٩٤

آذر ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱


آرشیو موضوعی

 
پيوندهاي مفيد



آپلود عکس
یاس تم
ابزار وبلاگ نویسی

نجوم | آپلود
کبوتران زمینی | گالری عکس
بازی آنلاین | قیمت طلا
پنل اس ام اس
پنل اس ام اس رایگان



نویسندگان

خواهر طوفانی



پیوندها

رو به آسمان ...( نگاری جونم )
رهایی ...
فقط من!( هیدرا جونم! )
بی صدا نوشته هایم ...( نیلوفری عزیزم)
لذت با هم بودن ...
。❤。 مازنی دتر 。❤。
فروغ فرخ زاد...
فریدون مشیری ...
حسین پناهی ...
سهراب سپهری ...
زندگی زیبای من این است ...(نغمه جونم)
خواب بنفش ...(سها جونم)
رویا ...
دنیای من ...
بابالنگ دراز عزیزم ... (✿✿جودی ابوت ✿✿ )
ساعت شنی ...( بارانم )
بر روی برگ های پاییزی ...( شقایق جون)
امروز لی لی چی می خونه ؟
آ _ ر _ ا _ م _ ش(دلارای عزیزم)
آنه شرلی،دختری از سرزمین خیال...
آنه شرلی ، دختری از گرین گیبلز ...
خوشه اشک ...( سحر جان)
در پریشان حالی و درماندگی ...(وبلاگ گروهی ما دوستان )
رویای بید مجنون ...( مرجان جونم)
ااینجا همیشه زمستان است !( آقای رضا.م !‌)
خاطرات زندگی من ...( سرمه جون)
رویای خیس من ...(سمانه جون)
غریبه ای در جزیره ی سرگردانی... ( آزاده جان)
ღ♥ღ نفرت از عشق ღ♥ღ
بغض آسمان ...( پروانه جان)
ملودی دل ... ( آیسا جون )
وبلاگ رسمي نوجوانان ايران ...
یه جای خوب واسه حس کردن زندگی...( مامان پگاهی ...)
رهگذر تازه ها...(آقای رهگذر،شاعر،مهندس و همیشه اول در وبلاگستان !)
((تنهــــــــا امیــــــد مـــــــن))... ( الهام جون )
با قلم عشق ... ( زیبا جون)
دبستان جاناتان مرغ دریایی ... ( ساقی جان )
دل نوشته های یک کارمند دانشجو ... ( آقا آرمان )
Classmate ( ریحانه جان )
آنه شرلى دخترى از رویا ... ( روناک جان )
من یه دهه هفتادی ام ...( رها جون)
چهارشنبه ی شاد...( مریم جون ! جودی و اینا ! D: )
♥♥وبلاگــیـــ از جنس محبت♥.(فاطمه جان)
*...لبخند بزن عزیزم...*( مهسا جون )
دل نمی داند چه می خواهد...ولی آنچه می گوید نشانه های توست...( آقای آفتاب آبی )
aftabgardon( مریم جون !‌)
((:یادداشتهای شادی:))
من می مانم ( آقا فرشید )
چکه های قلم ...
پله پله تا ملاقات خدا...(نرجس جون )
با من قدم بزن...( پنــــــی جونم )
چایی با طعم خدا( بهناز جان )
زندگی به روایت صدف...( صدف جونم )
سکوت ... ( غزال جون )
دختری از سرزمین آرزوها ...( هم نام عزیزم)
زاده غم ( هانیه جان)
فانوس دریای شب...( بابانوئل و نینیش عزیــــــزمممم)
با تو سخنان بی زبان خواهم گفت...(ندایی )
سکوتی به معنای فریاد...( آقا رسول )
دلانه های بارانی ... ( مریم بانو )
رنگی رنگی
یادداشت های یک سوکس صورتی... (‌مهسا جون)
سطر سپید احساس من ... ( دخترک بهار )
بحـرانِ نوشـیدن چای...( آترا جونم ... )
ترنــــــــم ســـــبز ( آقا حامد )
ترنــــــــم ســـــبز ( آقا حامد )
گاه نوشت های زهرا.ش
گاه نوشت های زهرا.ش
گاه نوشت های زهرا.ش
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


کد بستن راست کلیک

کد کج شدن تصاوير

جدیدترین کد آهنگ سیناکلیک کن

عاشقانه ترين مطالب كليك كن

منبع کدهای موزیک وبلاگ کلیک کنید