یک استکان سکوت از دریای دل ...

مگه میشه به یادت نبود ؟!

مگه میشه ؟ ...

...

همیشه بهترین بودی ، الآنم بهترین باش .

موفق باشی ایشالا :) برات دعا می کنم .

...

نمیدونم چرا نوشته هامو اینجا نمیذارم !

...

ای کاش قلمچی نمیرفتم :(

کلا اعتماد به نفسم صفر هست ، به منفی می رسونه !!

...

هنوز یه چیزایی مونده که بگم : اینجا یه روزی اتاق ما خطاب می شد ! نه اتاق من!

...

اومممم...

نمیدونم ...

...

مقصود تویی ، کعبه و بت خانه بهانه ! 

...

چند شب پیش برای یک تحقیق فیزیکی دل رو به اینترنت و سایت ها فیزیکی زده بودم :دی

اگر وقت داشتم دلم میخواست ساااعت ها تو همون سایت ها باشم و بخونم !

دست خودم نیست که ، نام رشتمم ریاضی فیزیکه ! :دی

چرا با وجود این همه دروس قشنگ ، باید مثلا دینی خوند ؟ تاریخ خوند؟ عربی خوند؟ شیمی خوند ؟؟ حالا باز شیمی و می گم باشه ! ولی با اونا کنار نمیام !

...

دلم می خواد نجوم هم بخونم ! یک عدد معمار :دی که نجوم هم می خونه ! اصلا دلم می خواد دکترای ریاضی هم بگیرم ! ریاضی همه چیش قشنگه ! 

...

امروز تو کلاس گفتم چی می شد همه درسا و همه زنگا ریاضی بود ؟ دیگه هیچکی خسته نمیشد ! فقط حال می کردیم !

...

بگو تنهام نمی ذاری ...

تو که میدونی قلب من چقدر ظریف و حساسه ...

آهنگ های مورد علاقت ;)

...

چهارشنبه ها کمی می تونم برای خودم باشم !

...

فردا شب خاله اینا شام اینجان . بنده خودم هشت شب میام خونه و بعدشم یه درس دیگه رو باید تست بزنم :دی

...

میخوام برم ...

...

دانشگاه تهران منتظرمه ;)

...

پارسال همچین روزایی بود که قوی بودنم تمام شد ! 

دیگه ادای قوی بودن نمیتونستم درارم ...

باختم !

همین!

...

 

اشکه دیگه ...

میاد بدون اجازه !

...

خدا ؟!

ماچ

 

چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳ | ٥:٥٩ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

درست یک سال پیش بود ... :((

نمیدونستم یک سال شده !

چون عین این یک سال برای من هر شب اگر بگم نه ، یک شب در میون همه چیز جلو چشمم تکرار می شد ... :((((((((

از آبان متنفرم‌! از آذر هم ! 

:(((((((((((((((

...

مرسی که یک سال دیگه پیشم موندی ، تا ابد بمون ، خوب ؟! 

خدا قول می دی تا همیشه پیشم بمونه ؟!

آره ؟!

...

اولین شعری که گفتم ، اگر اشتباه نکنم دوم یا سوم ابتدایی بودم.

نامش بود : مادر 

دومین شعر رو هم که سوم یا چهارم ابتدایی بودم ، باز هم : مادر

...

سرمای بدی خوردم !

باعث شده که نتونم درس بخونم‌!

اعصاب نذاشته واسم !

...

دو سه هفتست که بابا بخاریه اتاق پایین رو روشن کرده ، نرفتم که اونجا درس بخونم ! شاید الآن رفتم !

...

خیلی وقته صدای شمس رو نشنیدم ! وقت نمیشه ساز زد یکم !!

...

چرا فقط من اینقدر سردمه ؟!

...

میدونم خیلی حرص می دم ...

...

هر شب اسکایپ میبینیم همو ...

چرا از دلتنگیم کم نمیشه ؟!

اگر بودی ، دکتری می کردی واسم و مراقبت میکردی ازم تا خوب شم !

ازون دکتریای مهندسی ! که خود دکترام بلد نیستن ! فقط یه مهندس اونم کجیه من می دونه !

کجی ، تو چی جوری اینقدر میدونی ؟! من که اینقدر شبیه تو ام ، چرا تو این به تو نرفتم ؟! شانسه؟ :دی

دیشب یه چیزی رو فهمیدم ! 

راز دوست داشتن اون تخت که مال تو بود ، رو تختیش نبود ، وجود تو بود !

اون موقع که تخت دو طبقه رو جدا کردیم. اول غر میزدم که من اون تخت کنار پنجره رو می خوام ! با اون رو تختیه سبز آبی و سفید ! 

این کار رو کردیم و باز دوستش نداشتم ! دوباره گفتم نه من اون تخت رو می خوام و همیـــشه هر کاری می کردی من باز هم تختی که برای تو بود رو می خواستم !

بعد ها به  این نتیجه رسیدم که من رو تختیه تو رو دوست داشتم !

دیشب دقت کردم دیدم رو تختیایی که میذارم دقیقا رو تختیای تواِ ! 

فهمیدم من اون تختی که مال تو بود رو به خاطر رو تختیش دوست نداشتم ، به خاطر وجود تو بود !

کاش تو هم یه خواهر بزرگتر داشتی ، تا می فهمیدی من چی میگم !

حیف که یه خواهر داری که جز مزاحمت چیزی برات نداشت ...

سعی کرد که بزرگ باشه و باشه هم حرفت ...

ولی باز هم ، بزرگ تر از تو نمیشد !

...

چرا باید همش تهران نورانی باشه ؟!

یکم بیا اینورا ، اینجا رو هم نورانی کن .

...

یکی ندونه فکر می کنه تو می خونی اینجا رو ! :دی

...

خدا ؟!

ماچ

جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ٥:٤٦ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

به خاموشی رفته ام ...

چون شب ...

بی فروغ ،

بی ماه ، 

بی ستاره ،

بی هیچ !

هیچ شده ام ...

نیست شده ام ...

و محو !

...

این سوال امروز دیوونم کرد : میتونی بیای واست بریم دنبال انتقالی یا به دوستات خیلی وابسته ای؟!

...

امروز ، اون بستنیِ بعد از مدرسه ، خیلی چسبید ! مزش هنوز تو دهنمه ...

...

این دو روزی اومدن اینجا ... خواب بود؟‍! یا واقعا صدای خودش بود؟! تصویر خودش بود؟!

...

خیلی وابستم ... خیلی !

همه جا تنهام انگار وقتی نیست ...

و واقعا هم هستم .

محبت می خوام !

...

احساس می کنم خیلی ضعیفم تو درس ...

همه میگن نه ، ولی خودم می گم آره ، هستم !

...

کجاااااااایییییییییی، که ببیییییییییینییییییییییییییی ، من چقـــــــــدر دل خسته و تنهام ... (‌آهنگ جدید ابی )

...

30 مهر که سالگرد ازدواجشون بود ، ساعت دوازده اسمس دادم که صبح پا می شن اسمس تبریک منو ببینن . و وقتی هم که اومدن ، رو یه لیوان ویترای کار کردم. اینقدر قشنگ میشه وقتی توش شمع روشن می کنن و نزدیک به دیوار هم میبرم تصویرش که میوفته ذوق میکنم. جالب اینجاست فراموش کردم اصلا ازش عکس بگیرم !!

...

غریبه شده ایم با هم ...

...

نمیدونم چرا اشکام همینجور اومدن تو خیابون و ولم نمی کردن ...

نمیدونم چرا نمی فهمن دیگه آفتاب نیست که عینک آفتابی بزنم !!

...

اولین شبِ محرمه ...

یادش بخیر !

 

شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

اینجا هوا بارانیست ... !

صدای کیبورد خواهری طوفانی !

مازندران !

...

حرفی نیست ، فقط اینجا بارانیست !

اصلا همین باران خودش کلی حرف هست !

همین سه نقطه !

همین علامت تعجب !

همین فضای خالیه بین خط ها !

و چه کسی می داند ، که این حرف ها چیست؟!

گوینده خود ، هم نمی داند !

گوینده فقط می گوید و نویسنده درست همان ها را می نویسد !

بی اشتباه ! درست ! کامل !

...

آن چهار کلمه آنقدر سنگین بود ، که فکر کردم در آن وزنه های 2048 کیلویی تعبیه کرده !

2048 صرفا جهت این است که توانی از دو هست ! و من توان های دو را بسیار دوست میدارم ! با اینکه یازده را دوست نمیدارم !

...

من خل نشده ام ! من اینگونه نویسی را دوست می دارم !

...

باران می بارد ...

...

یک دم از خیال من نمی روی ...

...

باران می بارد ...

باران ...

با ...

ران !


 

یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

 گریه کنم یا نکنم ...

حرف بزنم ، یا نزنم ...

...

دلم میخواد بغلم کنی ، های های گریه کنم ...

نه اینجوری که اشک بریزمو سریع پاکش کنم ...

...

با ذوق زنگید ، 

صدای اتوبوس میومد ،

گفتم تو اتوبوسی؟

و قطره ای اومد ...

آره ، ولی تو شهرم ، تو راه نیستم

گفت رفتیم سینما ، گفتم شهر موشها؟

گفت آره چقدر خوب بود و ...

خودمو کنترل کردم و سعی کردم من هم تفسیر کنم و به ظاهر بخندم ...

 

باز مریض شده و آلرژیش مریضیشو بیشتر کرده !

...

177!!

یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

امروز چرا پخش زمین شدم؟!

چرا از حال رفتم؟!

الله اعلم ... !

...

چیزی برای گفتن تو ذهنم نیست ...

...

قلمچی ثبت نام کردم !

...

برای اولین بار در تاریخ 17 مهر 93 رفتم کتابخانه و درس خوندم ! بسیار هم عالی بود !

اون روز حس می کردم من توام ...

...

امروز وفتی داشتم از خیابون رد می شدم برم مدرسه مریم جون رو دیدم و ذوق کردم بسی :)

...

امروز بر گشتن با معلم شیمی مورد علاقم بر گشتیم :)

...

چشمام نمیفهمن که درست لحظه ای پیش داشتن اشک می ریختن ! بیخیال نمیشن کلا !!!

...

...

...

...

 

یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳ | ۸:٥٢ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir