یک استکان سکوت از دریای دل ...

از دیدنت، دل بکنم یا نکنم... 

اصلا دیگه، واست مهم نیست بودنم... 

تو داری میری... 

این آهنگ سون بند رو این روزا زیاد گوش میدم! 

...

راستش الان خیلی حوصله مرور زندگیم برای نوشتن رو ندارم! 

نمیدونم چجوری سر از اینجا دراوردم... 

...

تو راهن...  از هجدهم فروردین ندیدمش. 

...

امشب شام اینجان...  ن!  حس ناخوبیه! 

...

هیچ چیز مثل قبل نیست... 

...

همیشه همونجوری نمیشه که دلمون میخواد! 

...

 سوم اردیبهشت روز معمار بود. 

...

چه سکوتی کرده زبانم و چه غوغایی برپا کرده درونم! 

...

دانشگاه... 

اوم... 

...

فکرمیکنم بعدا بیام بنویسم بهتره! 

 

 

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

برای اولین بار، پست  اسفند یا یک فروردین نذاشتم! یعنی حتی به ذهنمم نرسید که باید بیام اینجا! 

از یه هفته قبل از سال تحویل تقریبا اومده بودن همه. داداش اینا که سال تحویل رفتن قشم و هفته اول عید اونجا بودن. ولی کجی اینجا بود. هفه دوم عید کجی اینا بودن گرگان. ماهم آخر یه روزه رفتیم گرگان و باهم برگشتیم و باز همه رفتیم تهران! 

یازدهم فروردین رفتیم تهران و هجدهم برگشتیم و من نوزدهم رفتم دانشگاه! 

...

امروز از حمزه تا خونه رو پیاده اومدم... 

به بهانه ی خریدن مارکر! 

به هر مسیری میرسیدم که میرفت سمت کتابخونه قلبم به تپش میوفتاد... پاهام سست میشد... 

دلم میخواست همون لحظه بیام اینجا و بنویسم... 

بگم که دلم داره پر میزنه.... 

...

خیلی خوابم میاد.... 

...

خستم چقدر... این یک هفته ای عین یک فصل گذشت... 

خدایا.... 

خدایا....... 

من دارم میترکم..... 

...

راستی...  "ن" عروسیشه! 

من حتی نمیدونم کی ازدواج کرد! حتی نمیدونم تاریخ عقدشون کی بوده! حتی نمیدونم چه فصلی از سال بوده... 

حتی همسرشو ندیدم... 

اونوقت عروسی! 

بعد از یک سال و نیم خودشو دیدم! 

دیشب برعکس همیشه اونی که حرف میزد اون بود نه من. من حرفی برای گفتن بهش نداشتم! 

البته خیلیییی روزها شد... که فقط دلم میخواست با خودش حرف بزنم!  

....

چقدر وجودش کمه برام.... 

...

خدا... 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٦ ٥:٢٧ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

نشستیم تو کارگاه، 

سنتور...  دف... 

نمیتونم حالمو بگم... 

اشکام میان... 

کنترلشون میکنم... 

این صداها چه میکنن بامن.... 

آرامش مطلق... 

دیگه هیچ صدایی نمیشنوم... نمیدونم کجای دنیام... 

با اینکه امروز ایستایی و تربیت بدنی دارم و فردام واسه مقدمات یه کار گنده! 

ولی هیچی برام مهم نیست.... 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٥ ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

خیلی وقته ننوشتم... 

بارها اومدم و ننوشتم... 

فقط نگاه کردم...  نگاهم حرف داشت، دلم حرف داشت... دستام نمی‌نوشت... 

تو دانشکده نشستم.  تو آفتاب... 

امروز دومین جلسه ی هندسه ی لعنتی! که پلان رو ما ارائه داشتیم. 

آنتراکته مثلا

....

کجا میخوای بری آخه..... 

چرا اینجوری میکنی.......... 

تحملم تمام شده باورکن........ 

اینجوری نمیشه....... 

نمیشه.... 

بفهم نمیشه.... 

....

باد میزنه تو صورتم... نوازش میده! 

دلش به حالم میسوزه شاید! 

...

تنها حس خوب شاید ادغام شدن کلاس مقدمات 

...

بهار قشنگم... خورشید قشنگم... عطر بهارنارنج... بی‌صبرانه منتظرتونم... 

...

زندگی همین دقیقه هاست... 

...

دانشگاه...  مهندسی معماری... ترم دوم... 

...

دوباره عصبیم...  اعصابم تحت کنترلم نیست... 

سعی میکنم کمتر حرف بزنم که عصبانیتم ظاهر نشه... 

...

تکیه گاه! 

...

یه آهنگ محمد علیزاده یافتیم که تا انگار جدیده!  از دیشب درگیرشم. عنوانمم همینه.  

...

میخوام از همه ی آدمای زندگیم برم بیرون... میخوام برم.... 

برم.... 

...

من از این شهر میرم......... 

..........

حالم؟!     خرااااب.... 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥ ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

اولین کنسرت محمد علیزاده را رفتیییم.

هدیه ی سوربرایزیه کجی جان بود :دی

عالی عالی عالی !

دیروز صبح رفتم دانشگاه آلبوم درک و بیان رو تحویل دادم و استاد نمره داد و یه ربعه کارم تمام شد و برگشتم خونه و رفتم به سمت تهران !

تو بی آر تی که بودم اتفاق جالبی افتاد و یهو دیدم که اون آقایی که برای بی آرتی ایستاده خیلی آشناست و دیدم بله :دی د.ا !

بسی خوشحال شدم. آزادی منتظر موندیم کجی اومد و سه تایی رفتیم خونه.

بعدشم داداش اومد دنبالمون و رفتیم کنسرت... و ‍ر از حس خوب شدیم :)

امروز صبحم سه تایی زدیم از خونه بیرون تو بی آرتی هم باهم بودیم و هرکی ایستگاه خودش ‍یاده شد و منم اومدم ترمینال و به سمت اینجا !

فقط بخاطر کلاس مسخره ی چهارشنبه مجبور شدم بیام !

لعنت به درس... که من همیشگی از زندگیم گذشتم بخاطرش...

امتحانات ۲۵ دی شروع میشن. روز تولدش‌!

...

نمیدونم چی بگم...

...

یا برمیگردی دستاتو میگیرم ...

یا خدا میشمو دنیاتو میگیرم...

...

..

.


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٥ ٥:٤٩ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

چندین بار اومدم... اما ننوشتم .

یه ماهی میشه که ننوشتم.

برف اومد. چه برفی ! برف بازی ای در کار نبود. کمی گاز رفت و این داستان ها .

تعطیلات زیاد بود.

دانشگاه برفی رو هم دیدیم. که بسی زیبا بود.

تعطیلات گذشته هردوشون اومده بودن و بابا مشهد .

اما دریغ از یه ساعت که بشینم باهاش حسابی حرف بزنم.

طبق معمول برام هدیه ی دوست داشتنی خرید. خوب منو میشناسه.

دیگه اینکه ...

میریم دانشگاه میایم...

شبا نمیخوابیم.

از حجم زیاد کارها و با توجه به توانایی خودم ، چیزی نمونده که سر به بیابان بذارم!

...

شنبه هم تعطیله و مامان بابا رفتن تهران. من موندم و خونه.

...

یه اتفاق عجیب افتاده . هنوزم نفهمیدیم چجوری و چی و کی و ... به هرحال. انشاالله خوشبخت شن. شنبه سرم به عکاسی از یه زوج گرمه.

...

دلتنگی یعنی تو ... دلشوره یعنی تو ...

...

نیمفهمم ... کجام؟! گم کردم خودمو ...

...

فکر کن طرف اینقدر محبت و مهربونی کنه ، اونوقت جوابش بشه این !

...

دیروز استاد هنسه کاربردی یه کاری کرد، که آتیشم زد !

لعنتی ...

...

حس خوب یعنی فامیلیتو تو دانشکده و تو شهر ببینی ...

...

میخوام این روزا نباشن .

...

رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگاره ...

...

کی قراره من همیشه گرم باشم؟!

...

بهم گفت : ما هی میگفتیم خواهرطوفانی کنکورشو بده میاد، کنکور داد بدتر شد !

...

یک سال بیشتره نه؟!

صداتو داره کم کم یادم میره... نکنه بیرون ببینمت و نشناسم؟!

...

طوفان شده؟! نمیدونم ...

...

رسم همسایگی این نیست ...

...

واسه شب یلدا برنامه داریم تو دانشکده. دف نمیزنم . ولی شمس من نواخته میشه ...

یکی از سازها سنتوره... هر روز میرن بچه ها تمرین و منم میرم. نمیتونم بگم اون لحظات چه حال خوشیه... هیچکی اون لحظه به سنتور زدنش توجه نمیکنه. اون داره واسه خودش تمرین میکنه ولی منم که محو مضرابم... و وقتی تمام میشه یهو شروع میکنم به دست زدن...

چهارمضراب... چقدر اینو دوست داشتم... این آوا منو میبره به همه ی لحظات خوش که تمام شدن ... که تکرار نشدنین ...

لعنت به خاطرات...

لعنت...

با من چه میکنن ...

...

تا حالا تو زندگیم نشده بود جوری باشم که کسی بهم تذکر بده. چی بگم بهشون خدا ...

...

لاغر شده بودم و دوباره چاق شدم!

...

آلبوم شادمهر عالیه عالی !

هنوز خودش نشده ... حرف نمیزنه ... حرفم بزنی باهاش یچی میگه که تو مجبور میشی سکوت کنی ... امیدوارم زودتر حالش خوب شه ...

...

داره عوض میشه... هر روز بیشتر حس میکنم این عوض شدنشو...

...

با ذوق برام میگه ... از درساش از کاراش از اتفاقاتی که میوفته ...

وقتی بعد از چندین ساعت نوشتن برنامش تمام میشه و نصف شب میدونه که من هستم همیشه ، حرف میزنه و میگه اومدم تا خوشحالیمو باهات قسمت کنم و میدونستم که این وقت شب فقط تو بیداری و البته . کس دیگه ای هم نیست جز تو که خوشحالیمو باهاش قسمت کنم.

خدایا... میدونم که موفق میشه. این دونستن رو یکاری کن خودشم بدونه ...

...

ورودی بهمن بودن هم افتضاحه ها ... تولدش دعوتمون کرد. مغز متفکر جمعمونم از تهران اومده بود. همون تعطیلات گذشته بود. مغز متفکر بهم زنگ زد که بیا حتما که ببینمت.

وای از این دختر پر انرژی ... هنرمند جمعمونم بود. عاشق اون عکس سه تاییمون شدم.

کاش ...

...

واسه روز دانشجو بهم هدیه داد. رفتیم بیرون و حسابی حرف زدیم باهم... موفق باشه انشاالله.

...

یه بار بعد دانشگاه ماشین حمزه کلا رو سوار شدم و پیاده برگشتم. و ازون طرف رفتم کتابخونه. شکلاتی جانم ... چی بگم ...

تا حالا به این چیزا فکر نکرده بودم. الان که فکر میکنم بهش عصبی میشم.

...

اشتباه میکنم؟!

...

توی چشمام اضطرابه... تو فقط میدونی من حالم خرابه ...

...

لعنت به تنهایی...

...

این راه طولانی ببین خط پایانی نداره...

...

یکی از بچه های دانشگاه دیروز دلش گرفته بود و اومد باهام درد دل کرد. و باز هم قابلیت عجیب من !

چرا بقیه فکر میکنن من خیلی خوبم؟! ظاهرو نبینین اینقدر...

...

واسه ماکت پایان ترم کارگاه قراره یه چیز خیلی خفنی درست کنیم من و ساجده. از بروجن اومده. در واقع لر هست.

...

چند ساعته دارم مینویسم... کلی کار دارم. اونقدر زیادن که نمیدونم از کجا شروع کنم.

...

سردمه ...

اگه بهش میگفتم میگفت بیا زیر پرم :))‌

...

این روزها حساس تر شدم...

...

یه دوست ...

واقعا دوست !

خیلی حالمو خوب کرد اون روز که زنگ زد گفت بیا سر کوچتونم ...

همون موقع بود که برف بود !

...

یه بارم رفتم مدرسه ... چقدر دلگیر بود...

...

خدا ...

...

..

.

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٥ ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

تو کلاس نشستم. ساعت ده دقیقه به دوازده هست و ساعت یک هم تاریخ و تمدن داریم.

آهنگ گوش میدم. تلاش میکنم ریاضی حل کنم. خاطراتو مرور میکنم. یادم میاد چقدر...  من کجا و خواهر طوفانی کجا... چقدر متفاوت شدم با خودم... من همونم واقعا؟  یاد درس چهار دینی دوم دبیرستان افتادم. من ِ ثابت و... 

سر من چیا آوردی لعنتی... 

خیلی دلم میخواست بیام اینجا و بنویسم... 

برات مهم نباشه حال و روز من... 

ضعفو با تمام وجودم حس میکنم... 

خستم... خیلی... 

بروم سر ریاضی. 

وبلاگ جانم، ممنون که هستی... 

یک استکان سکوت از دریای دل... 

دریای دلم طوفانیه... 

چقدر سرده... چرا گرم نمیشم... 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٥ ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

میریم دانشگاه ... میایم. همین.

حس خوب این چند روز پیدا کردن یکی دیگه از کتاب های عرفان بود که یک سال و نیم هست که دنبالشم. وای اگر پرنده ای را بیازاری...

این آهنگی که نوشتم تو عنوان چند روزه درگیرم کرده!

انگار اومده بودم کلی حرف بزنم اما حرفی نمیزنم...

فقط بگم: خیلی دلم مدرسه میخواد !


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥ ٤:٥٤ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

خورشیدو نور و...ابرای دور و...هرچی که تو زمین و آسمونه بهم انگیزه میده :) رها کن دیروز و...زندگی کن امروزو! هر روز یه زندگی دوبارست یه شروع جدیدهــــــ :)


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

فروردین ٩٦

اسفند ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱


آرشیو موضوعی

 
پيوندهاي مفيد



آپلود عکس
یاس تم
ابزار وبلاگ نویسی

نجوم | آپلود
کبوتران زمینی | گالری عکس
بازی آنلاین | قیمت طلا
پنل اس ام اس
پنل اس ام اس رایگان



نویسندگان

خواهر طوفانی



پیوندها

رو به آسمان ...( نگاری جونم )
رهایی ...
فقط من!( هیدرا جونم! )
بی صدا نوشته هایم ...( نیلوفری عزیزم)
لذت با هم بودن ...
。❤。 مازنی دتر 。❤。
فروغ فرخ زاد...
فریدون مشیری ...
حسین پناهی ...
سهراب سپهری ...
زندگی زیبای من این است ...(نغمه جونم)
خواب بنفش ...(سها جونم)
رویا ...
دنیای من ...
بابالنگ دراز عزیزم ... (✿✿جودی ابوت ✿✿ )
ساعت شنی ...( بارانم )
بر روی برگ های پاییزی ...( شقایق جون)
امروز لی لی چی می خونه ؟
آ _ ر _ ا _ م _ ش(دلارای عزیزم)
آنه شرلی،دختری از سرزمین خیال...
آنه شرلی ، دختری از گرین گیبلز ...
خوشه اشک ...( سحر جان)
در پریشان حالی و درماندگی ...(وبلاگ گروهی ما دوستان )
رویای بید مجنون ...( مرجان جونم)
ااینجا همیشه زمستان است !( آقای رضا.م !‌)
خاطرات زندگی من ...( سرمه جون)
رویای خیس من ...(سمانه جون)
غریبه ای در جزیره ی سرگردانی... ( آزاده جان)
ღ♥ღ نفرت از عشق ღ♥ღ
بغض آسمان ...( پروانه جان)
ملودی دل ... ( آیسا جون )
وبلاگ رسمي نوجوانان ايران ...
یه جای خوب واسه حس کردن زندگی...( مامان پگاهی ...)
رهگذر تازه ها...(آقای رهگذر،شاعر،مهندس و همیشه اول در وبلاگستان !)
((تنهــــــــا امیــــــد مـــــــن))... ( الهام جون )
با قلم عشق ... ( زیبا جون)
دبستان جاناتان مرغ دریایی ... ( ساقی جان )
دل نوشته های یک کارمند دانشجو ... ( آقا آرمان )
Classmate ( ریحانه جان )
آنه شرلى دخترى از رویا ... ( روناک جان )
من یه دهه هفتادی ام ...( رها جون)
چهارشنبه ی شاد...( مریم جون ! جودی و اینا ! D: )
♥♥وبلاگــیـــ از جنس محبت♥.(فاطمه جان)
*...لبخند بزن عزیزم...*( مهسا جون )
دل نمی داند چه می خواهد...ولی آنچه می گوید نشانه های توست...( آقای آفتاب آبی )
aftabgardon( مریم جون !‌)
((:یادداشتهای شادی:))
من می مانم ( آقا فرشید )
چکه های قلم ...
پله پله تا ملاقات خدا...(نرجس جون )
با من قدم بزن...( پنــــــی جونم )
چایی با طعم خدا( بهناز جان )
زندگی به روایت صدف...( صدف جونم )
سکوت ... ( غزال جون )
دختری از سرزمین آرزوها ...( هم نام عزیزم)
زاده غم ( هانیه جان)
فانوس دریای شب...( بابانوئل و نینیش عزیــــــزمممم)
با تو سخنان بی زبان خواهم گفت...(ندایی )
سکوتی به معنای فریاد...( آقا رسول )
دلانه های بارانی ... ( مریم بانو )
رنگی رنگی
یادداشت های یک سوکس صورتی... (‌مهسا جون)
سطر سپید احساس من ... ( دخترک بهار )
بحـرانِ نوشـیدن چای...( آترا جونم ... )
ترنــــــــم ســـــبز ( آقا حامد )
ترنــــــــم ســـــبز ( آقا حامد )
گاه نوشت های زهرا.ش
گاه نوشت های زهرا.ش
گاه نوشت های زهرا.ش
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


کد بستن راست کلیک

کد کج شدن تصاوير

جدیدترین کد آهنگ سیناکلیک کن

عاشقانه ترين مطالب كليك كن

منبع کدهای موزیک وبلاگ کلیک کنید