یک استکان سکوت از دریای دل ...

عشقم را بر بال پرستو ،

به اوج آسمان ها پرواز دادم

تا شاید به تو برسد .

اما اکنون می فهمم که اشتباه کردم .

عشقم در قلبم بود

و  تو هم در قلبم !


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱ ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

 

  آرزوهایم را به بادبادکی دادم تا آن ها را پیش او ببرد.
امااااا.......
نمی دانم کجای دنیا ،

در کدام دیاری،

آن ها را لابه لای درختانی جا گذاشت

و گم کرد...

 

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱ ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

واژه هایم می رقصند در قلبم .

تا به تو بگویند که آغوشت را می خواهند .

ای کاش الآن پیش تو بودم

در این هوای طوفانی ...

مرا با بودنت گرم کن

تا از سرمای این تنهایی یخ نزدم!

از قول دادن متنفرم!

چون متاسفانه قولم قوله!

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

قلبم خواستنت را فریاد می زند .

اشکانم جای قدم هایت را آبیاری می کند .

اکنون که همه چیز برای آمدنت آماده است .

غیر از خودت !

قلب تو دلتنگی هایم را درک نمی کند .

اگر درک می کرد ، هم اکنون ،

تو ،              پیش من بودی

در این هوای طوفانی . . . !

دل تنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است ...

(مولانا )


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

 

ای کاش برای این دوری می توانستم کاری کنم.

ای کاش با سرودن یک شعر این فاصله را کمتر می کردم .

ای کاش می توانستم یک پاک کن به دست گیرم

و این فاصله را پاک کنم.

و هزاران ای کاش های دیگر که هیچ کدام فاصله ی بین ما را کم نمی کند.

ما از هم دوریم.     

اما قلب هایمان پیش هم است.

و من به امید همین نزدیکیه قلب هایمان زنده ام .

منتظرتم .    ای دختر بهاری .

که سال ها پیش شعر می گفت ........

بالاخره انتظار تمام شد.

و امروز به دیدنش می روم .... 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ ٧:۱۸ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

شبی بود و ستاره ای .

فریادی بود و سکوتی .

منی بودم و مثل همیشه خاطرات بودن تو !

و قاب عکس کوچک و قدیمی که سال ها پیش ، با لبخند به آن می نگریستم .

اما اکنون اشک هایم آن را غبارروبی می کنند .

دیگر حتی ستاره هم در این شب های تار چشمک نمی زند .

دیگر حتی او هم از خودنمایی خسته شده است .

دیگر مثل گذشته ها نیستم که جابه جا شدن دو نقطه برایم مهم باشد .

دیگر جابه جا شدن آسمان و زمین هم برایم مهم نیست .

وقتی تو خسته ای ،

وقتی تو ناراحتی ،

وقتی تو دلتنگی ،

وقتی هوای چشمانت ابریست و

وقتی پیش من نیستی

دیگر هیچ چیز در این دنیا برایم مهم نیست به جز تو !

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱ ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

امروز قراردادی با خود بستم.

   غم هایم مال خودم.     شادی هایم برای تو.

   اشک هایم برای خودم.   خنده هایم برای تو.

              هر چیز بد دنیا برای من.  و همه ی چیز های خوب برای تو .

   من به اندازه ی کافی خسته ی این دنیا هستم.

                  دیگر نمی خواهم تو هم خسته شوی .

    اگر کسی باید بشکند ،   بگذار من باشم ، نه تو !

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱ ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

          

بشکن ...

          بشکن این دیوار شیشه ای میان ما را ...

بشکن ...

         بشکن همه ی شروطی که برای دیدنت برایم گذاشته ای ...

فقط این بین ، حواست به قلب لعنتی من هم باشد ...

این روزها زود می شکند ...

من تورا دست او سپرده ام ...

شاید باید اینگونه می شد ...

ای کاش می فهمیدم اکنون چه حسی داری ؟...

امیدوارم همانی شده باشد که خودت می خواستی ...

همین!!!!! .


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱ ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

      

روزی که گفتم دوستت دارم ، دیوانه ای بیش نبودم .

اما اکنون که می گویم دوستت ندارم ، عاقلم ...

عاقل به معنای واقعی ...

چه حسه خوبیه بودنت تو خونه ...

چه حسه خوبیه وقتی می تونم صداتو تو خونه بشنوم ...

مرسی ...

نگرانم هستم...

خدایااااا.

مراقبش باش ...


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

و دوباره این کاغذ و خودکار شدند همراه من در این شب بارانی ،

در جاده ی تنهایی هایم.

و باز هم اینجا کسی نیست و همه جا تاریکه .

و دوباره اینقدر با این کاغذ و خودکار می گریم ،

تا چشمانم هم مثل اینجا تاریک شود ...

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱ ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

خدایاااا.

آدم هایت عاشق شدن را بلد نیستند .

آدم هایت به همین عشق های زمینی قانع اند .

این ها فقط تو را در نماز هایشان می بینند.

و خود را عاشق خدا می دانند.

خدایاااا.

چرا این ها حتی برای دعا کردن خود روز تعیین می کنند؟

مگر نمی شود هر جا و در هر لحظه دعا کرد؟

مگر تو این روزها را نذاشتی،

 تا این ها بفهمند که دعاهایشان اجابت می شود؟

چرا این قدر خدای من با این ها متفاوت است؟

من تو را فقط در قلبم می یابم .

اما این ها نه ...

نمی دانم من اشتباه می کنم ،

یا این ها .

باشد تا بفهمیم ...

################

خدایاااااااااا

می خواد بمونه.

خواهش می کنم کمکش کن .

خدایا.

خواهشا ...

 

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

شب بود.

به آسمان می نگریستم.

و به ستاره هایی که با خوشحالی چشمک می زدند.

نسیمی آمد.

گیسوانم را به رقصیدن وادار کرد.

و افکارم هم مثله موهایم به هم ریخت.

خیره تر شدم.

می خواستم پلی بین خود و آسمان پیدا کنم.

چادر نمازم را به همراه سجاده ی کوچکم که مادربزرگم بادست های پینه بسته اس دوخته بود ،

گرفتم.

در اولین سجده یافتم.

آن پل را.

که به فردایی روشن ختم می شود.

او خیلی نزدیک است.

فقط کافیست پیدایش کنیم!


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱ ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

      

 

روزی از خود پرسیدم :زندگی را در یک جمله خلاصه کن .

قلبم گفت بگذار من بگویم :

غصه ،      

          درد ،

                 رنج ،

                         دلتنگی

                                و انتظار ...

 

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

دلم برای دستمال کاغذی های خانیمان می سوزد .

هر شب به جای آرام گرفتن  و خوابیدن

در اشک های من غرق می شوند ...

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

شقایق ها را به یادت از باغچه ی خاطراتمان می چینم.

تا شاید یکی از آن ها  واقعا (تو) باشی ...

منتظر آن نسیم شبانه می مانم.

تا بگوید : از شقایقت خبری آوردم ...

 

امروز به جای خبر خودشو آورد...

چه روز خوبی بود.

خیلی وقت بود لبخند شقایقی رو ندیده بودم.


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱ ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

و فرا رسید.

روزی که هر روز فکرش را می کردم.

اما می ترسم.

از اینکه از گرمای دستان مهربانت کم شود.

از اینکه یادم برود روزی با آغوشت زمان را برایم نگه می داشتی.

و من آرام می گرفتم.

مثل کودکی ...

از اینکه این دو دنیای متفاوت مرا از تو دور کند.

از همه ی اینها می ترسم.

که روزی همه ی این انتظار هایی که برایت نقاشی کشیده ام را یادت برود.

از اینکه ........................................

 

دوست دارم مثل همین عکس برم یه گوشه ،

تو تاریکی بشینم و پاهامو بغل بزنم و ...


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

امشب شبیست که فردا شقایقی می روید در این جهان هستی .

از همین امشب زمین را غلغله ای فرا گرفته .

همه دست به کارند.

هر کسی بخشی از این جشن را به عهده گرفته است.

من هم همینطور.

من خاک را آبیاری می کنم.

قطره قطره.

از رودخانه ی چشمانم قرض گرفته ام .

این تنها کاریست که از دستم بر می آید.

بی صبرانه منتظر آن لحظه ام.

آن لحظه که با روییدنت جهان را دگرگون کنی.

و زندگی من در این ثانیه ها خلاصه شده است.

بروی تا من خشک نشده ام.

بروی ای شقایقم ...

و مثل همیشه :

  آری ، تا شقایق هست

                                    زندگی باید کرد ...    )

          27/مهر/91          9:49   شب

 

ببخشید گلم که دیر شد.

و نتونستم حتی تو وبلاگم واست تولد بگیرم.

نمی تونستم چیزی اینجا بنویسم.انگاری همه چی دست به دست هم داده بود که نشه.

یه عالمه آرزوهای خوب و دعاهای قشنگ واست کردم .

تولدت مبارک عزیزم.....

 

اینم از کیک ...

یادمون رفت بریم دیسکو هااا.ایشالا دفه ی بعد ...چشمک

 

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir