یک استکان سکوت از دریای دل ...

 

 

بلند ترین شب سال ،

 

به پای این تنهایی و دلتنگی ام نمی رسد ...

 

و به پای این انتظاری که برای دیدنت نقاشی کشیده ام ...

 

تنهایی من طولانی تر است ...

 

فریادی که در سینه ی سکوت حبس کرده ام طولانی تر است ...

 

شب هایی که از سر دلتنگی ،تا صبح گریستم طولانی تر است ...

 

آهای مردم

 

مرا از طولانی بودن امشب نترسانید ...

آری ،

بلند ترین شب سال هم سحر گاهی دارد ...

 

اما نمی دانم سحر گاه حال و روز من کجاست ... ؟

 

 شب یلدای همتون پر از شادی باشه ایشالا ...

یلدا مبارک ...قلب

  


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

 

آغوشت را می خواهم ...

اینجا مملوء از تنهاییم  ...

و تهی از هر گونه محبت ... !

 

اسم این پستم نوشته ی زنده یاد سهراب سپهری عزیز هست !

امتحانات نزدیک شده شدید !چشمک

و این نیز می گذرد !

مثله همه ی اونایی که گذشت .

خوب یا بد ...

فقط بگذره !خنثی


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

                

تمام رد پا ها را می گردم ...

تا شاید ردی از تو پیدا کنم ...

نه !

حتی رد پایت را هم این اطراف نمی بینم ... !

هیچ حس خاصی به شب یلدا ندارم ...

اما از اینکه پاییز دارد تمام می شود خوشحال نیستم ...

من هنوز زیبایی هایش را ندیدم .

دلم کمی وقت برای دیدن درختان پاییزی می خواهد ...

خدایااااا .

باز هم شکر ! قلب


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

چرا خودت را میان ابر ها پنهان کرده ای ؟

نترس ...

راحت ببار ...

قول می دهم ...

به گل های باغچه ی خانه تان نگویم ،

که برای آنها نمی باری ...


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

شب که می شود .

شعر هایم روان می شوند از زبانم .

نمی دانم ...

مشکل از شب است ؟

مشکل از زبانم است ؟

یا مشکل از این دلِ تنگم ... !؟؟؟


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

 

من همان دخترک خندانم !

من همانم

که در دشت پر از گل های رنگارنگ

صدای قهقه اش به گوش آسمان ها هم می رسید !

من همانم !

فقط کمی پیر ...

کمی خسته ...

شاید هم کمی مرده ... !

خدا رو شکر که اومد ...

امیدوارم که حالش خوب باشه ...

به قول خودش :

(مخاطب خاص دارد!چشمک)


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱ ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

بغض بر شانه هایم نشست ...

شانه هایم خمیده شد ...

خستگی هم چون برف بر موهایم نشست ...

برفش همیشگی شد ...

ذوب نشد ...

چشمانم به راه دوخته شد ...

بارانی شد ...

اما

تو

نیامدی ...... !  

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱ ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

   سازم را می نوازم ...

نت هایم می رقصند در باد ...

چه غلغله ای به پا کرده اند ...

گویا طوفانی شده است ...

در قلب من هم طوفانیست ...

طوفانی به نام عشق ...


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

 

نمی دانی که وقتی از درد هایت برایم می گویی ،

تک تک سلول هایم خرد شدن را حس می کنند ...

ای کاش ...  افسوس

 

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱ ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

وقتی خواب تو پاورچین پاورچین به مغزم هجوم می آورد .

وقتی امواج خاطراتت به مغزم سیلی می زند .

آن وقت است که می فهمم ، قلب من هم "دچار " شده است .

" و حیف است اگر ماهی دچار دریا شود "

اما من دچار شقایقی شده ام .

"و تا شقایق هست

زندگی باید کرد ... "

یاد سهراب بخیر ...

واقعا نوشته هایش زیباست ...

خدایاااااا.

باز هم شکر ....


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱ ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

         

دلم کمی غرق شدن می خواهد ...

نه در دریا ...

بلکه در آغوشت ...

که چون بهشتی رویاییست  ...


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

 

مرا ببخش به خاطر صدای خسته ام .

مرا ببخش به خاطر قلب شکسته ام .

چه خوب است که عشق هم وجود دارد ...

عشقت قلبم را بند می زند .

محکمش می کند اما باز هم می شکند .

خیلی درد می کند .

منتظر از بین رفتن است ...

همین !

$$$$$$$$$$

بعضی اوقات کلمه به کلمه ی نوشته هام هیچ ربطی به هم ندارن ...

چون هر کدومشو انگاری با یه حسی نوشتم ...

من نمی نویسم چون نوشته هام قشنگن .

نه!

من می نویسم که نوشته باشم،همین !

 

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

در این جاده های بارانی ،  فقط یاد توست که قلبم را تسکین می دهد ...

یه روزهایی این جاده ها را دوست داشتم .

چون تو را به من داده بودند .

ولی اکنون جاده ها را نمی خواهم  .

چون تو را از من گرفتند ...

&&&&&&&&&&

بعضی اوقات نوشته هایم بی مخاطب و بی دلیل اند ...

نمی دانم چرا ...؟

شاید این حال و هوا را در آینده پیدا کردم ...

شایـــــــــــــــــــــد ... !


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

گمان می کنم همه ی نوشته هایم تکراری اند .

تکراری از روزهای بارانی ...

تکراری از روزهای پاییزی ...

تکراری از دلتنگی ها ...

 

 

گویی دور شده ام از این چیزهایی که مردم می گویند ...!

انگار اینقدر درد جسمی دارم که نمی گذارد به این چیزها فکر کنم!

شاید امسال محرمم باید اینگونه بگذرد ...

شاید ......    !


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱ ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir