یک استکان سکوت از دریای دل ...

چه زود برایم بی تفاوت شده است ، سال نو ... !

آخر فهمیده ام ، که همه چیز در دنیا قرار دادیست ...‌!

همه چیز نسبی ست ...

حتی خوب یا بد بودنِ من !

دقیقه به دقیقه به نو شدنِ زمین نزدیک می شویم ...

اما من ، همان سیرِ نزولی را طی می کنم ...

ساعت : 2:32 ! 

همچنان زمان در گذر است ...‌!

بی توجه به من ! بی توجه به خواهش هایم ...

امشب هم ، مسافرِ شب شده ام ... !

مسافرِ تاریکی ها ...

پرسه زنان در پیِ واژه می گردم !

واژه ای که بیان کند حالم را ...

اما نمی یابمش ... !

2:38

 

بهار با همه ی زیبایی هایش در راه است ...

 

 

حال می خواهم دعاهایم را بنویسم :

&. خداوندا ... به همه ی انسان ها کمک کن ...

&. خدایا ، هر روز و هر روز ، ما را یاری رسان تا به تو نزدیک تر شویم و هیچ گاه تو را گم نکنیم ...

&. خداوندا ، همه ی ما را به راه راست هدایت کن ...

&. خدایا ، همه را خوشبخت کن ...

&. خداوندا ،‌ دلِ همه را شاد کن ... شادی به همه عطا کن ...

&. خدایا ، سایه ی هیچ پدر و مادری را از سر خانواده اش کم نکن ...

&. خداوندا ، به همه نیرویی عطا کن تا در برابرِ سختی های زندگی مقاوم شوند ...

&. خدا جونم ، به همشون کمک کن ... خوشبختشون کن ...

&. خدا ، بهش کمک کن به خوبی به کاراش برسه و هر روز بهت نزدیک تر شه ...

&. خداااا ... خودت همه چیو میدونی ... اینو دیگه نمینویسم ...

&. خداا ، به پدر و مادرامون سلاااامتی بده ...

&. برای همه ی معلم ها و کسانی که به گردنم حق دارن هم دعا می کنم ...

&. و در آخر برای خودم : کمکم کن تا خود و تو را پیدا کنم ...

کمکم کن تا باز هم آنگونه عاشقت باشم ... !

آمین

×××××××××

&. نزدیک یک ساعت داشتم ظرف می شستم و وایتکس کاری و اینجور چیزا انجام می دادم !

نه اینکه کثیف بوداا ، بسیار آرام انجام دادم تا کسی از خواب بیدار نشه !

واس همین طول کشید !

تازه ،‌دستکش هم نذاشتم تا لمس کنم چیزی رو که مادرم رو همیشه اذیت میکرد و میکنه ...

&. امروز بهم گفتن چه زود برات عید بی تفاوت شده ... !

&. امروز رفتیم کارت دادیم چند جا ...

بابانوئل رو هم تو اون تاریکی دیدم‌!

&. امروز پروِ لباسش بود ... بهش میومد ...

&. چقدر چهرش و صداش غمگین و خسته بود ...

دلم می خواست محکم بغلش کنم اما خوب دیر شده بود ...

&. این پا هم شد دردسر !!!

&. امروز اتاقم رو مرتب و تمیز کردم . البته معمولا مرتب هست و تمیز هم می کنم اما انگاری الآن خیلی جلب توجه کرد !

&. امشب را هم می خواهم بیدار بمانم ... !

&. دیشب ، تا 4 و خوردیِ صبح در حال گوش دادن به آهنگ یه خونه از بنیامین بودم ...

&. پشتِ‌این پنجره ها ، دلم گرفته ...

از همه فاصله ها ،‌دلم گرفته ...

&. راه میافتم بی هدف، مقصد راهو نمیدونم ...

کاش می شد آروم بگیرم ، ولی افسوس نمیتونم ... !

&. توی این شب غیر گریه ...

کارِ دیگه ای نداریم ...

هر کی خوابِ خوش به حالش ...

ما به بیداری دچاریم ... !!

&. تخم مرغ ها رو یادم رفت !! یهو یادم اومد !

 

 

&.آخرین شبِ سال 92 ... !!!

&. حالم ... ؟!؟!

&. :((((((((((((( ..........................

خسته ام ....................

&. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..........

خداااااااااااااااااااااااااااااا..........

خدااااااااااا........

...



برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

ساعت ها می گذرند و به لحظه ی مرگِ این سال نزدیک می شوند ...

ساعت ها می گذرند و من هم به مرگِ خود نزدیک تر می شوم ...

سال دوباره متولد می شود ...

اما من ... ؟!؟

&. امروز دیگه مدرسه نرفتم .

مثلا امروز جشن بود !!!

&. امروز خیــــــلی دلگیر بود ...... خیلی زیااااد !

&. کمدش خالیه ......

&. یه خرابکاری ای کردم ...

یه اشتباهی ...

امیدوارم زودتر درست شه چون اصلا حوصله ندارم !

&. هیچ خوشم نمی یاد کسی برای من گریه کنه !!

&. دوست چندین و چند ساله ی من چه بزرگ شده !

اون روز که دیدمش بعد از مدرسه و تا خونه رو تو خیابون همین جور گریه کردم ...

با هم بودنامون رو مرور کردم ...

جه قدر فاصله افتاده بینمون ...

البته ، نه بین دل هامون !

ز جان ، همیشه دوستت داشته ، و خواهم داشت !

دوست خوبی نبوده و متاسفانه نیستم ...

ببخشید ...

&. روز آخر مدرسه نشد با هم خداحافظی کنیم.

حیف شد ...

دلم تنگ شده از همین الآن !

&. خواستم الآن گریه نکنم ، اما بغض داره خفم می کنه ........

&. ح بزرگه فکر کنم پنجشنبه صبح بیاد اینجاو سال تحویل باشه .

ح کوچکه فردا میاد ، اما نمی دانم برای سال تحویل می ماند‌، یا خیر‌!

&. از این دعای ( ایشالا عروس شی و ایشالا عروسیت ) همیشه متنفر بوده ، هستم ، و خواهم بود !!!

&. برای اولین بار یکی از تخم مرغ ها رو با پوست پیاز رنگ کردم. البته می خوام روش چیز میز بکشم . و اینکه تخم مرغ نیست. در اصل پوست تخمِ مرغه !

&. گویی من هم مانند امسال ،‌آخرین نفس هایم است ...‌!

&. از آن سال به اینور ، همه ی سال ها بی معنا بوده اند !

همه ی سال ها غم داشته اند ! اشک داشتند ...

&. من نمی دانم آن یک عاااالم درس و امتحان را که می خواهد بخواند ؟!

&. من هیچ وقت ، برای هیچ کس مفید نبوده ام ! ...

&. شاید فردا صبح با ( ز ) برویم بیرون !

&.‌ لعنت ...

&. چهارشنبه سوری ...‌!

همیشه دوست داشتم در خانه ی مان آتش درست کنیم و با ح بزرگه و ح کوچکه از رویش بپریم !

زهی خیال باطل !

&. ناگهان به یادِ چهارشنبه سوری در آخرین سالِ دوره ی راهنمایی ام افتادم ...

مدیر و معاون و معلم ها حتی از روی آتش پریدند !

من چقــــدر آن مدرسه را دوست دارم ! با همه ی بدی ها و خوبی هایش !

&. میخواستم فقط امروز را ثبت کنم اما بسیار سخن گفتم !

&. این را دوست دارم اینجا هم بنویسم :

آدم ها عشق زمینی را تجربه می کنند ، که به عشقِ او پی ببرند ...

جالب است !

اما این روز ها گروهی از مردم هستند ، که با پیدا کردنِ عشقِ زمینی ،

عشق به او را گم می کنند ... !

 

 

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

وقت و توانِ نوشتن ندارم الآن !

اما دلم خواست بنویسم و بعدا تکمیلش کنم !

...

پاهام بی جون و نا توان شدن ...

امروز از اینکه دیدمش و با هم بودیم چند دقیقه ای رو خیلی خوشحال شدم ...

امیدوارم که خواهشمو بپذیره !

از اینکه به هم شباهت داریم خیلی دخوشم می یاد !

...

امشب یه اتفاقی افتاد واسه اولین بار ! اتفاق بدی بود !

و حسابی باعث عصبانیتم شد !

و حتما هم به معلم ریاضی باید بگم به خاطر این اشتباهش !

...

حرفش منو سوزوند !

با اینکه گفتم بخشیدم اما هر وقت یادم می یاد می سوزم !!!

...

فردا سرِ هم 5 نفر هم نمی شیم !

ما مثلِ احمق ها دارم می رم مدرسه !

جالبه نه ؟!

...

می ترسم ... خیلی زیاد !

...

تو کلاس زبانمون پسر ها هم هستن این ترم !

اینقدر سختم بود که حتی واقعا نفس هم میکشیدم حواسم به نفس هام و تعدادش بود :|

آخرشم نفهمیدم ریدینگ درباره چی بود حتی !!

امیدوااااارم که از کلاس برن بیرون !!!

یا من باید درست شم ؟!

نمیدونم ...

اما من که باید درست شم !!

نمیگم از حس تنفرم کم کنم ها‌، اما نباید اینقدر سخت بگیرم !

...

خدا ...

منو پیدا کن ...

................................................................


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

آخرین جمعه ی سال است ...

آخرین غروب دلگیر ...

اما غروب هر روزِ من ، غروب جمعه است ...

جمعه ها غروبش دلگیر است ...

چون دلتنگ هفته ای میشوم که گذشت ...

هفته ای از عمرم‌!

اما حال ،‌

آخرین جمعه ی سال ...

بارِ دلتنگیِ یک ساااال را به دوش می کشد ...

می خواهم آخرین جمعه را در ساحل سنگی بنشینم ،

جرعه ای چای بنوشم ...

سهراب بخوانم ...

یا حتی آهنگی از سیاوش‌!

شاید کمی آرامش را حس می کردم ...

&. یک سال دیگر دارد می گذرد ...

کمتر از یک هفته مانده !

امیدوارم نگذرد ...

&. کنسرت خوب بود ... دوستش داشتم !

حس خوبی بهم داد ... همین !

&. شنبه مدرسه می رم ... دیگه نمیدونم یکشنبه می رم یا نه !

&. من نه منم ، نه من منم !

خیلـــی دوووورم‌! خیلی بیشتر از خیلی !

&. نمیدانم چه کنم ؟!

من بس خسته ام !!!

&. همیشه در طول زندگانیم ، از اعداد فرد ،‌مخصوصا هفت ! متنفر بودم !

&. بعد از عید یه دنیااااااا امتحان گذاشتن !!!

این همه زار زدم و عصبانی شدم که نذارین امتحانا رو بعد از عید ! اما کو گوش شنوا !

و حال من مانده ام و یه عالم درس ! که نمیتوانم بخوانم !

&. همه می گویند خوش به حالت !

هه ... و من در دل به حالِ خود میخندم‌!!!

&. از اینکه این ارتباط دوستانه کمرنگ می شه خوشم نمی یاد ...

اما اینجور می شه !

&. همش باهاش حرف می زنم ...

بدون اینکه هیچ پاسخی ببینم !

ساکتِ ساکتِ !

حتی وقتی که حرفم می زنه !

&. دلم خیلی تنگه ... خیلی............... :(((((((

&. لـــعـــنـــت !

&. باید برم ...

باید برم آدم شم !

نمیشه ...

&. حرفام مسخرن نه ؟!

خوندنی نیستن ...

...

 &. تفسیر عکس : فریادی خاموش ، زیر دریای از مولکول های هوا !

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢ ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢ ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

خسته از روزهای سرد ...

قدم بر افقی خیالی می گذارم ...

می روم به عمق واژه ها ... و خود را میان آن همه وهم ، گم می کنم ...

پژواک سکوت در افق موج می زند ...

اما همه این ها خیالیست ...

واقعیت ، همان هیاهوی باران است ... !

واقعیت ، دوریِ دستانِ ماست ...

نمیخواهم در این سرمای تب دار ، غرق شوم ...

پس دنیایی می سازم خیالی ...

تا گاه و بی گاه خود را گم کنم ...

و خیسی اشک ها بر گونه هایم ، مرا به دنیای واقعی پرت کند ...

تا یادم باشد ، 

هنوز زنده ام ... !

22 شهریور 92 ... جمعه ... 3:54 بعد از ظهر !

 

&.خیلی وقته اینجا داره خاک میخوره ... 

نه این که همه چی خوب و آرام باشه ... نه ... 

فقط حال و حوصله ی نوشتن نیست !

 

&. این روزها میخوام بیشتر سکوت کنم , بیشتر بشنوم ... همین !

 

&. باباجون فوت شدن ... پدربزرگ زیزیب ... 

هیچکار نتونستم واسش انجام بدم ...

حتی وقتی پیشش بودم ، خودمو مشغول قرآن خوندن و فاتحه خوندن کردم ! 

دوست خوبی نیستم ... اما اون میگه نه ! 

پریشب میگفت که خدا رو شکر همه چی داره آروم می شه... بازهم شکر !

 

&. پنجشنبه ی گذشته مدرسه کلاس فیزیک داشتیم ، صبح زودتر رفتیم و رفتیم بیرون ! خوب بود ...

 

&. پنجشنبه ای که در پیش روست ، یعنی 15 اسفند ، قراره با مادر و پدرم و یکی از دوستانم ( هدی ) و دخترخالش بریم کنسرت . 

کنسرت استادم با یک گروهی. که دف و سنتور و عود و رباب و ... اینجور چیزهاست ... 

حس خوبی دارم نسبت به اون ساعتی که قراره اون کنسرتو ببینم .

اولین کنسرتیِ که تو زندگیم می رم ...

 

&. چند وقته که می یام جلو پیشِ هانیه میشینم و این خیلی بهتر از تَه نشستنِ !

 

&. چند روز پیش ( شنبه ) ، خیلی شیک از سقفِ کلاس شن و اینا ریخت پایین ! 

چون بچه ها داشتن طبقه بالا راه می رفتن ! 

بیخود نیست اینجا سربازخانه ی رضاشاه بوده !!!

 

&. جمعه وسایلو بردیم اونجا ...

به سختی رفتم ، ولی رفتم !

&. نمیدونم چمه ... واقعا نمیدونم !

 گاهی مثلِ بچه ها میشم ... گاهی هم ... 

بی حوصلم ... حالم ... ......... 

بگذریم !

 

&. چند وقته با اینکه می خوابم همش خوابم می یاد !

&. من خیلی بدم ! اینو خوب می دونم !!!

&. حوصله حرف زدن ندارم ...

...

&. گاهی غرق می شم تو اشک های خودم ...


 

 


 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir