یک استکان سکوت از دریای دل ...

واستون کاری نکردم ...

از این بابت ناراحتم !

دیشب 12 به بعد بود اس ام اس دادم تبریک گفتم !

دلم نمی یومد همین تبریک خشک و خالی هم معمولی و ساده باشه !

گفتم اولین تبریک باشه .

موقع اذانه ...

:

خداااا ...

کمکشون کن ...

همیشه خوب باشن ،

حالشون خوب باشه ،

از تهِ دلشون شاد باشن و راضی ...

کمکشون کن تو زندگیشون ، تو کارشون موفق شن ...

هر چی به صلاحشونه رو براشون رقم بزن ...

همیشه سلامت باشن ...

آمـــــین !

...

خیــــــــــلی دوستون داااااارمممممممبغل

خیلی !

طاقت ندارم یه لحظه ناراحتیتون رو ببینم .

خیلی واسم عزیزین !

خیلی !

امضا : یه خواهر همیشه نگران چشمک ( ملقب به صَفی‌‍ ! )

...

دیروز رفتم سراغ سنتور ...

مضراب پیدا نکردم ...

درشو که باز کردم اون برگه ای که گذاشته بودم یه بار رو دیدم !

یادش بخیر ...

...

شما بهترینین !

مطمئن !

قلب

 

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

گفتم شقایقم باش ...

نگفتم شقایقی باش و بگذر ... !

قول داده بودی ...

به قولِ شقایقی اطمینان کرده بودم !

اما تو این گونه به من فهماندی :

قولِ شقایق ، قول نیست ... !

اما منی که هیچ نبودم ، سرِ قولمان هستم !

من هنوز نفهمیده ام ...

آخر برای چه ؟!

بی خداحافظی ...

بدونِ ذره ای بحث حتی !

بی هیچ حرفی ...

رفتی ... !!!!!!

می گویند عوض شده ای ...

آری ...

آن شقایقی که من میشناختم این گونه نمی رفت ...

این گونه زیرِ قولش نمی زد !

برای چه زنده میکنی و بعد میمیرانی ؟!

نمیدانم میدانی یا نه ...

اما من هنوووووز هم به خطی که خاموش است زنگ میزنم ...

هنوز هم به خانه ای که معلوم نیست برای چه گوشی نمیگیرید ، زنگ میزنم ...

چند وقت پیش از خانه ی شما اشتباهی زنگ زده شد اینجا ...

ای کاش خودم گوشی را گرفته بودم‌ !

هنوز هم صدای گیتار زدنت را گوش می دهم ...

هنوز هم به دنبالِ ردی از تو میگردم ...

هنوز هم کاکتوسِ خشک شده ام را دارم ...

هنوز هم عکست بر روی دیوار اتاقم است ...

و هنوز هم آن جمله ی " آری تا شقایق هست ، زندگی باید کرد ... ! " ...

حرف ها زیاد اند ...

راستی ،

چند دقیقه پیش زنگ زده بودم ...

که تولدت را تبریک بگویم ...

و مثلِ‌ همیشه ..... !

تولدت مبارک ...

و از تهِ قلبم امیدوارم شاد باشی ...

خدا به همراهت !

ای شقایق ... !

 

 

 

28 مهر ...

امروز هم گذشت ...

همین !

* لطفا تبریک نگویید !


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢ ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

جوهر واژه هایم خشک شدند ...

با قلم سفید می نویسم بر دشتی سفید تر ... !

این همه حرف نمی گنجد در این دشت ...

سکوت پادشاهی می کند بر من !

خستگی ملکه ی ذهنم است !

و دلتنگی همه ی وجودم را در برگرفته ...

شاید از این هم عبور کنم ...

شاید ، قاصدکی بیاید خوش خبر !

شاید آبی شود این آسمان سیاه دل من ...

شاید ... !

6:25 بعد از ظهر  6/اردیبهشت /92  جمعه ...

&. ماه هاست که دیگه نمینویسم ... 

&.شکر ...

همین !

...

&. این روزها نمیدونم چمه ؟!

نمیدونم ...

فقط کم آوردم انگار ...

تحملم خیلی کم شده !

هر روز که میرم اون خرابشده ...

وقتی برمیگردم خونه و دارم بند کفشم رو باز میکنم ،

به خودم میگم آخیش ... دیگه‌آخرشه !

ولی دقیقا همون لحظه یادم می یاد تازه وسطای مهرِ !!!!

و اون موقع هست که آتیش میگیرم ...

و این هر روز ادامه داره !

...

&. با درس ها مشکل پیدا کردم !

نمیتونم بخونم ... نمیتونم‌!

حالم نمیذاره ...

مانع میشه !

...

&. یه بار اومدم عکس هایی که باید میذاشتم رو بذارم ،

که پرشن بلاگ عکس رو آپلود نمیکرد .

الآن سعی میکتم ببینم چی میشه ؟!

...

& عید قربان همه دورِ هم جمعیم ...

...

&. دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم انگار ...

دیگه نمیفهمم چه بر سرِ من داره می یاد ؟!

...

&. خدایا ... کمکشون کن ...

حالشون رو خوب کن ...

آمـــین !!!

...

&. امروز ... خدایا شکرت !!! ... از این روز ها رو بیشتر کن ...

...

&. مریض شده بودم ... یک هفته و خوردی !

یعنی مریـــــــــــــــــــــض بودماااااا !!!!

رسما مدرسه نرفتم !

اگه دوستم ( شکلاتی ) نبود و هی منو با دستاش نمیگرفت پخشِ زمین بودم ...

...

&.از این به بعد شاید بیشتر مریض باشم !!!

...

&. این روز ها این آهنگ هی توی ذهنم ریپیت میشه و میخونمش ...

وقتی که تنگ غروب ... بارون به شیشه میزنه ...

همه غصه های دنیا ... توی سینه ی منه ...

توی قطره های بارون ... میشکنه بغض صدام ...

دیگه غیر از یه دونه ... پنجره هیچی نمی خوام ...

پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم ...

منتظر واسه رسیدنت ... تو باااارون می مونم ...

زیر بارون انتظارت ... رنگ تازه ای داره ...

منم عاشق ترم انگار .. وقتی باااارون می باره ...

بعضی وقتا که می یای ... سر روی شونم میذاری ...

تمومِ غصه ها رو از دلِ من بر میدااااااااری ...

اما این فقط یه خوااابه ! خوابِ پشت پنجره ...

وقتِ بیداری بازم ... غم میشینه تو حنجره ... غم میشینه تو هنجره !!!



برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢ ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

گوگولی ...قلب گشوده شدن چشمانت را به این جهان تبریک میگم ... از صمیم قلبم‌!بغلبغلبغل خوش اومدی عزیزم ...
امیدوارم تو این دنیا .... همش از شادی هاش بچشی ...
امیدوارم لحظه لحظه ی عمرت پر از خوبی باشه !
امیدوارم ...
دیگه نمی دونم چی بگم ؟!
همه چیز های خوب رو می خوام برات از تهِ قلبم ...
امضا : خاله طوفانیچشمک

******

&. چه روز خوبی ... مثل اینکه 10 - 11 صبح هم به دنیا اومدی ...

باز هم تبریکهورا

&. حس و حال پست گذاشتن نیست ...

خیلی حرف ها هست که باید بنویسم ...

نمیدونم کی می نویسم ...

این فقط محض تبریک بود .

همین !

&. مامان پگاهی ، نویسنده وبلاگ یه جای خوب برای حس کردن زندگی ... !


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢ ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir