یک استکان سکوت از دریای دل ...

درست یک سال پیش بود ... :((

نمیدونستم یک سال شده !

چون عین این یک سال برای من هر شب اگر بگم نه ، یک شب در میون همه چیز جلو چشمم تکرار می شد ... :((((((((

از آبان متنفرم‌! از آذر هم ! 

:(((((((((((((((

...

مرسی که یک سال دیگه پیشم موندی ، تا ابد بمون ، خوب ؟! 

خدا قول می دی تا همیشه پیشم بمونه ؟!

آره ؟!

...

اولین شعری که گفتم ، اگر اشتباه نکنم دوم یا سوم ابتدایی بودم.

نامش بود : مادر 

دومین شعر رو هم که سوم یا چهارم ابتدایی بودم ، باز هم : مادر

...

سرمای بدی خوردم !

باعث شده که نتونم درس بخونم‌!

اعصاب نذاشته واسم !

...

دو سه هفتست که بابا بخاریه اتاق پایین رو روشن کرده ، نرفتم که اونجا درس بخونم ! شاید الآن رفتم !

...

خیلی وقته صدای شمس رو نشنیدم ! وقت نمیشه ساز زد یکم !!

...

چرا فقط من اینقدر سردمه ؟!

...

میدونم خیلی حرص می دم ...

...

هر شب اسکایپ میبینیم همو ...

چرا از دلتنگیم کم نمیشه ؟!

اگر بودی ، دکتری می کردی واسم و مراقبت میکردی ازم تا خوب شم !

ازون دکتریای مهندسی ! که خود دکترام بلد نیستن ! فقط یه مهندس اونم کجیه من می دونه !

کجی ، تو چی جوری اینقدر میدونی ؟! من که اینقدر شبیه تو ام ، چرا تو این به تو نرفتم ؟! شانسه؟ :دی

دیشب یه چیزی رو فهمیدم ! 

راز دوست داشتن اون تخت که مال تو بود ، رو تختیش نبود ، وجود تو بود !

اون موقع که تخت دو طبقه رو جدا کردیم. اول غر میزدم که من اون تخت کنار پنجره رو می خوام ! با اون رو تختیه سبز آبی و سفید ! 

این کار رو کردیم و باز دوستش نداشتم ! دوباره گفتم نه من اون تخت رو می خوام و همیـــشه هر کاری می کردی من باز هم تختی که برای تو بود رو می خواستم !

بعد ها به  این نتیجه رسیدم که من رو تختیه تو رو دوست داشتم !

دیشب دقت کردم دیدم رو تختیایی که میذارم دقیقا رو تختیای تواِ ! 

فهمیدم من اون تختی که مال تو بود رو به خاطر رو تختیش دوست نداشتم ، به خاطر وجود تو بود !

کاش تو هم یه خواهر بزرگتر داشتی ، تا می فهمیدی من چی میگم !

حیف که یه خواهر داری که جز مزاحمت چیزی برات نداشت ...

سعی کرد که بزرگ باشه و باشه هم حرفت ...

ولی باز هم ، بزرگ تر از تو نمیشد !

...

چرا باید همش تهران نورانی باشه ؟!

یکم بیا اینورا ، اینجا رو هم نورانی کن .

...

یکی ندونه فکر می کنه تو می خونی اینجا رو ! :دی

...

خدا ؟!

ماچ


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

به خاموشی رفته ام ...

چون شب ...

بی فروغ ،

بی ماه ، 

بی ستاره ،

بی هیچ !

هیچ شده ام ...

نیست شده ام ...

و محو !

...

این سوال امروز دیوونم کرد : میتونی بیای واست بریم دنبال انتقالی یا به دوستات خیلی وابسته ای؟!

...

امروز ، اون بستنیِ بعد از مدرسه ، خیلی چسبید ! مزش هنوز تو دهنمه ...

...

این دو روزی اومدن اینجا ... خواب بود؟‍! یا واقعا صدای خودش بود؟! تصویر خودش بود؟!

...

خیلی وابستم ... خیلی !

همه جا تنهام انگار وقتی نیست ...

و واقعا هم هستم .

محبت می خوام !

...

احساس می کنم خیلی ضعیفم تو درس ...

همه میگن نه ، ولی خودم می گم آره ، هستم !

...

کجاااااااایییییییییی، که ببیییییییییینییییییییییییییی ، من چقـــــــــدر دل خسته و تنهام ... (‌آهنگ جدید ابی )

...

30 مهر که سالگرد ازدواجشون بود ، ساعت دوازده اسمس دادم که صبح پا می شن اسمس تبریک منو ببینن . و وقتی هم که اومدن ، رو یه لیوان ویترای کار کردم. اینقدر قشنگ میشه وقتی توش شمع روشن می کنن و نزدیک به دیوار هم میبرم تصویرش که میوفته ذوق میکنم. جالب اینجاست فراموش کردم اصلا ازش عکس بگیرم !!

...

غریبه شده ایم با هم ...

...

نمیدونم چرا اشکام همینجور اومدن تو خیابون و ولم نمی کردن ...

نمیدونم چرا نمی فهمن دیگه آفتاب نیست که عینک آفتابی بزنم !!

...

اولین شبِ محرمه ...

یادش بخیر !

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir