یک استکان سکوت از دریای دل ...

اوووم...

راستش درگیرم ...

من کی درگیر نبودم البته !!

چند روزیه به فکر اینم که داستان زندگیم رو البته بیشتر زمان مدرسش و بنویسم. از ابتدایی تا راهنمایی رو نوشتم . چند روزیه تو مدرسه وقت خالی و پرت که گیر میارم مینویسم سر کلاس. دلم میخواد بنویسم کلشو... وای که چه حس خووووبیه با بچه ها بودن!

همش با همیم،با هم میخندیم ،با هم ناراحت میشیم...

خدایا شکرت که اینهمه دوستای خوووب و عالی دارم!

خستم... حس درسم نمیاد.گوشی پدر جان و گرفتم و شروع کردم نوشتن!

کنکور هم ثبت نام کردیم من و کجی پنجشنبه!

دو هفته پشت هم کجی بود حس خوبی داشتم.

امشب تو کتابخونه یکی از بچه ها گفت داداشم اومد دنبالم بریم بیرون.آخ که دلم دادااااشمو خواااااستتتتتت...

الان سر کاره البته...

عید نزدیکه...

بهار نزدیکه...

فصل مورد علاقه من!

حیف که نمیشه لذت برد...

خدایا ... کمکمون کن...


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در جمعه ۳٠ بهمن ۱۳٩٤ ٧:۱٠ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

اول خبر خوب : نگاریم :) 

وای چه خبر خووووبی . 

پنجشنبه کجی میاد و البته جمعه بر میگرده. بعد از 4 ماه ! دلم خیلی تنگه خیلی ...

البته 22 بهمن باز میاد و همچنین داداش جااانم ! داداش رو از شهریور ندیدم ! دلم دیگه ... روزی چند بار توهمشو میزنم ! اشتباهی ... 

تو مدرسه چشمم به در مدرسس ... بیخود ! هه ... کسی نمیاد ...

هیچکس ...

دلم میخواد یکی که ازم بلند قد تره ... بغللل کنم ... یکی که شبیهمه ولی عین من نیست ... یکی که محکمه ... یکی که صداش خاصه ... یکی که ... یکی که داداشمه ... دلم بغل داداشمو میخواد ... حتی دلم لالایی هاشو ...

...

اوووم ... 12 بهمن تولد شین جانم هست :) 

خیلی خوشحالم از آشنایی باهاش ... شکرت خدا !

...

دیگه اینکه ... درس؟! اُه ... اصلا حرفشم نمیخوام بزنم !

...

وای جمعههههههههه بغلشششششششششششش ...

...

پنجشنبه که من تو کتابخونه در حال درس خوندنم اون در حال بله گفتنه ! 

یه دنیا براش آرزوهای خووووب دارم ...

امیدوارم  همیشه تو زندگیش آرام و خوش و شاد باشه ...

...

اینا رو اومده بودم دیروز بنویسم ولی اینترنت مشکل داشت نشد ...

...

راستی .

شاید آخرین موفقیت زندگیم شاید شروع موفقیت های بعدی نمیدونم ولی :

کارنامه چهارم دبیرستانم : 20 شد !

اول دبیرستان به خاطر تنفر از مدرسه خراب شده و دوری خراب شد . 

دوم دبیرستانم که شرایط مامان ...

سوم دبیرستانم نزدیک 20 بود.

و اما چهارم ! ماکسیمم شد ! 20 ! 

چسبید بهم !

به خودم رسیدم ! شکرت خدا :)

...

سردمه ... 

...

من برم سر درس ...

خدایا بهم انرژی بده ... توان بده ... خودتو بده ... خودتو ...

خدااااااااااااااااا خودتوووووووووووووووووووو........................ خداااااااااااا .........


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤ ٦:۳٧ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir