یک استکان سکوت از دریای دل ...

آخرین پست نود و چهار ... کمتر از یک ساعت مونده به سال تحویل ...

کلی حرف داشتم و نوشتم ... دلم میخواست اینجا هم بنویسمشون ولی نشد . 

سال نود و چهار پر از درس بود .

از امتحان نهایی ِ پر استرسش گرفته تاااا تابستان و مهر و آبان و ... سختش و کنکوری شدن !

خدایا ...

کمکمون کن ... دستمانو بگیر ...

امیدوارم این سال برای همه پر از حس خوب باشههه ...

خدایا ....

کمکم کن قوی تر بشم ... 

کمکم کن ...

خدایا ، عاشقتمقلب

...

من برم تا پدرم منو نزده :))) هی میگه هفت سین رو بچین من برم دیگه .


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٤ ٧:۱۱ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

اول بگم که با اینکه یه وبلاگ دیگه زدم و با نام و نشان دیگه ، ولی دست و دلم به نوشتن در آنجا نمیره ...

امروز جمعه ی لعنتی بود ...

...

ما چرا اینقدر شبیه همیم ؟!

چقدر حرفامون شبیه همه ... چقدر فکرامون ...

باورم نمیشه ...

فقط حس بد این بود : تو هیچ کدومش ... حرفی از من نبود ... 

...

بهم میگه به نظرم تهران قبول میشی ...

وای یعنی میشه ...

...

خدا ... دستامو بگیر ... رهام نکن ...

...

فقط یک هفته دیگه از مدرسه رفتن مونده ... فقط یک هفته دیگه دبیرستانیم ... فقط یک هفته دیگه تو کلاس مینشینیم ... با لباس مدرسه ... با حرف زدن های بچه ها ... باز شدن در توسط معاون ها که منتظریم یه چیز جدید بگن ... یکی اومده دنبالش یا به هر حال یه خبری ...

فقط یه هفته دیگه برای رفتن به بیرون از کلاس از معلم اجازه میگیریم ... فقط یه هفته دیگه ازین واژه استفاده میکنیم : اجازه ؟! ...

فقط یه هفته دیگه صدای خوش زنگ تفریح رو میشنویم و از بوفه مسخره مدرسه خوراکی میخریم ...

فقط یه هفته دیگه موجودی به نام مدیر هست ... 

اوووم ... لعنت به این تغییرات ...

دیگه حرفی نیست... 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳٩٤ ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir