یک استکان سکوت از دریای دل ...

اول سلام :)
دوم اینکه امروز حالم خوب نبود.

درس نخوندم خیلی شیک !

ولی الآن با شنیدن این آهنگ که در عنوان هم نوشتم حالم بهتر شد...

امروز اینجا خیلی سرد شد ...

کلی هم باران زد...

امروز یه ظرف باران می بارید یه طرف آفتاب !

ازینور تابستان اصرار میکرد که تمام نشده و پاییز مصر بود که من دارم میام !

دعوایی افتاده بودنااا :دی

خواستم بیام اینجا بنویسم اعصابم خورد و بهم ریختست ولی گفتم نمیخواد.

اما الآن دلم نیومد این آهنگ رو یادداشت نکنم.

امروز قالب وبلاگمم عوض کردم. :)

این قالب مورد علاقه ی منه. منو به یاد بهار میندازه... الآن که هوا داره سرد میشه من باید یه جوری خودمو گرم کنم ...

 دیگه اینکه ...

ذهنم متمرکز نیست ....

شاید هفته بعد چند روز برم تهران و موقع عید قربان بیام با خواهر و برادرم این ها ! 

امیدوارم کم نیارم...

بخندید ... زیاد !

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٤ ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

روز و شب هام میگذره

چه خوب چه بد میگذره

فشار زیاده ، البته غیر عادی هم نیست ;)

دلتنگی ها و سختی ها و مشکلات همشون میگذرن.

مطمئنم.

دلم میخواد یه استاپ بزرگ به خودم بدم.

دلم میخواد قلمچی ندم...

درست میشه همه چی ...

امید دارم.

قوی تر شدم.

آخرین سالی ِ که مدرسه میرم ...

چه حس دلگیریه...

دبیرستانی بودن رو دوست دارم ! 

...

اومدم چند کلمه ای بنویسم.

چیزیم ننوشتم ولی بهترم.

...

اشک هام بیخودی نیست ، بی ارادست !

...

قدر تک تک لحظات رو بدونید.

...

حق یارتون :)


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ ٤:۳٠ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir