یک استکان سکوت از دریای دل ...

سال چهارمیم...

آخرین سالی که طعم گس ِ مدرسه رو میچشیم...

آخرین سالی که استرس ها و امتحانات و نمره و معلم ها رو تجربه میکنیم ...

12 سال درس خوندم ولی هنوز اول راهم !

اگر میدونستم اینجوریه ، برنامه ی بهتری برا خودم داشتم !

اگر میدونستم اینجوریه تابستان های بهتری داشتم ...

بگذریم ...

گذشت !

کودکی و نوجوانی گذشت.

باید جوانی رو دریابم...

دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر ...

یکشنبه هفته بعد اولین امتحان زبان انگلیسیه :/ فکر کنم واسه اینه که از برنامه قلمچی عقب نیافتیم !

آخه 4 دی ( روز تولد مامان ) قلمچیه !

9 آبان رسما استارت امتحانات میخوره و دیفرانسیل داریم !

درسا رو نرسیدیم ...

یه قسمت درس رو که امروز هندسه تحلیلی درس داد بسیااااااار کار داره ! من نمیفهمم چجوری باید پیش 1 رو تمام کنم تستاشو ؟!

اصلا میخوام وقتی درسو شروع کنم گیج میشم !

حالا تو این وضعیت سرما هم خوردم !

چمیدونم ...

باید به خدا توکل کرد...

و آرام شد ...


چه خوبه که اینجا هست و میام و آسوده مینویسم ...

...

شکرت خدای من !


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٤ ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

شمال تا جنوب ...

این فاصله دیگر در دلم جا نمی شود !

جنوب تا شمال طولانی تر است یا شمال تا جنوب ؟! نمیدانم !

فقط میدانم فرسنگ هااا فاصله هست ...

شاید 200 کیلومتر در دلم جای شود ولی شمال تا جنوب را چه کنم ؟!

چگونه دلم را تا جنوب ببرم ؟!

چگونه حواسش را پرت کنم ؟

شمال تا جنوب را چه کنم ؟

7:52    27.آذر.94 آخرین چمعه پاییزیه 94

......

دلم پر میزد برم تهران ... ولی حالا رفته مسافرت کاری !

...

سختی ها میگذرن ...

هرچی دلتنگ تر میشم بیشتر میفهمم که بااااید برم تهران ...

...

دل شوره ... گیجی ... منگی ... گنگی ... پوچی ... و گاهی نیستی !

...

نیستی ...

...

شین بهم میگه من میدونم تو اونی که میخوای میشی.

شین خیلی بهم امید داره.

یجوره با اطمینانی اینارو بهم میگه.

...

اونم باید بیاد تهران ! راه دیگه ای نیست.

بااااید !

...

دو روز درسو گذاشتم کنار.

ولی از نو شروع کردم.

...

یه تپش قلبی همیشه همراهم هست ...

...

من بدترین و بهترین ...

...

و باز هم شب یلدایی بی خاطره در انتظار است ...

و باز هم یلدایی ، بلند تر از بلندترین شب سال ...

و شاید باز هم من و دف و شمع و خودکار و کاغذ ...

شاید هم نه ! من و جزوه دیفرانسیل و اتد و چرک نویس ...

و شاید هم من و حافظ و نرگس خوش عطر !

...

من ضعیف نیستم . نیستم . نیستم .

...

نمیدونم چم شده ؟!

شب یه سوالیو حل میکنم میرم فرداش سر امتحان مدرسه همونو نمیتونم حل کنم !

چرا من نمیتونم با اعتماد به نفس باشم ؟!

من باید بتونم ...

.........

خداااااااااااااااااااااااا

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٤ ٥:۱۸ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

فکر نمیکردم که به این زودی مجبور شم پست بذارم !

پر از استرسم ...

چرا هیچ حرفی از دهنم در نمیاد بنویسممممم اینجاااا......

دلم یه آغوش گرم میخواد ...

خدا ؟!

...

دلم نمیخواد چیزی بشنوم :(((((((...............................

اشکام بیخودی نیست بی ارادست...............

نیااااااز دارم به سیاوش گوش دادن .....

کلی کار دارم که انجام نمیدم !

چرا؟!

چمههههه.........

چته لعنتیییییییییییی..............................

اصن میخوام زنگ بزنم به کجی بشینم گریه کنم ..............

...

میخوام بچه شم.......

میخوام نباشم....................

.............................................

......................

.............................

..........

................

لعنتتتتتتتتتتتتتتتت.....................


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳٩٤ ٥:٤۱ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

فکر کنم یک ساعتی میشه که عنوان اینجا رو نوشتم و مشغول آهنگ گوش دادن و اینور اونور رفتنم !

نمیدونم دویستمین پست وبلاگمو چجوری شروع کنم و چی بگم؟!

...

خدا تو رو هیچ وقت ازم نگیره ...

...

از مهر ماه تا الآن هیچی ننوشتم ...

کلا اتفاق خاصی جز درس خوندن نمیفته ! جز پیشرفت نکردن !

ولی میدونم جواب تلاش هامو یه جا میگیرم...

...

میشه امروز تمام نشه؟!

...

خداااااااااا..........

چرا دستامو نمیگیری؟!

...

نگاه تو بهم اانگیزه میده ...

...

خدا ...

میشه من گریه کنم تو بغلت؟

...

خدا ...

چی داره میگذره اطرافم؟ چی داره میشه ؟! چه اتفاقی داره درونم میفته؟! چرا من هیچی نمیدونم ؟! چرا گیجم؟

...

خدا .... نجاتم بدههههههههههههه..................

منو از خودم نجات بده ...... :((((((((.............

...

آره ... دوباره فردا روزمو با لبخند شروع میکنم .

دوباره به امید داشتن فکر میکنم.

دوباره میشینم برنامه ریزی میکنم ...

ولی خب ؟!! چی ؟!؟!! ... نمیدونم !

...

قلمچیه پیش یعنی 22 آبان رفتیم سد و حسااابی پاییز رو لمس کردم !

...

این آخر هفته مامان ایا میرن تهران ... نمیدونم بگم چقدر دلم براش تنگ شده ...

بابا هم آخر هفته بعدی فکر کنم ، میره مشهد ....

...

باید عاشق بود ....

...

خدا تو رو هیچ وققققققتتتتتتت ازم نگیییییییرهههههههههه...............

...

سردمه ... خیلی سردمه ....

...

جایی نمیرمو ... چیزی نمیگمو ... ...

...

یادمه که گفتم  دلم نمیخواد به کسی نزدیک شم و دل ببندم.

ولی حالا خیلی وابسته ام !

نمیدونم چرا اینقدر به سرعت هم بهم نزدیک شدیم !

! مخصوصا ! خانم شین !

...

دلم میخواد کسی منو تو مدرسه نبینه ... نامرئی شم ...

...

6 آذز 94

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳٩٤ ۳:٥۳ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir