یک استکان سکوت از دریای دل ...

دو شب پیش داشتم فکر میکردم چقدر دلم داداش میخواد !

امروز کتابخونه بودم. در اوج حال بد !

دیدم زنگ زده ! فکر کردم گوشیش دست کجی ِ زنگ زده یا مثلا یه کاری داره.

یهو گفت من دم در کتابخونم میتونی بیای پایین؟! اینقدر ذوق کردم.

میخواست یه سر مامان اینا رو هم ببینه و بره تهران.

نمیدونم بگم چقدر ذوق کردم وای ...

عطر کجی رو هم داشت ...

خدا یادم آورد که داداش داری !

و کلی حرفای خوب زد !

حرفاشو چندین و چند بار خوندم . 

به قول خودش اینا رو دکتر میگه !  :دی

...

اولین روز معلمی که مدرسه نبودم !

...

حوصله نوشتن ندارم .


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

اومدم پست قبلی رو پاک کنم ! البته اصلا اومده بودم چکار رو در واقع یادم نمیاد ! ولی وقتی روشن کردم کامپیوترمو ، یادم اومد باید کارت ورود به سنجش رو بگیرم.

بعدش اومدم اینجا ، ولی دلم نخواست پاکش کنم.

باشه ... که بعدا ببینمش ...

جای آزمون دبیرستان اسوه هست.

بغل دست مدرسمون ! در واقع همون خراب شده !

یادش بخیر از پنجره با بچه های اون مدرسه حرف میزدیم !

یادش بخیر که چقدر ما رو می کوبوندن تو سر اون بچه ها که اگر خوب بودید اینجا نبودید و بودید مدرسه بغلی ! همیشه دلم برای اون بچه ها میسوخت.

دو تا مدرسه که با یه دیوار و در از هم جدا شدن اما زمین تا آسمان با هم متفاوتن !

بگذریم !

الآن ساعت رو نگاه کردم هنگ کردم !

کی شد 10 : 45 ؟!؟!!؟!؟

داشتم راجع به درس با خودم فکر میکردم و میگفتم مثلا تا آخر اردیبهشت فلان کار کنم ، یهو یادم اومد ، آخر اردیبهشت امتحانات ترمه !

وای ...

چه قدر نزدیکه ...

وااااای ...

چجوری گذشت ؟!؟!؟

دیشب که به کجی گفتم کاش یک سال بیشتر وقت داشتم کلی دعوام کرد !

که حتی بهش فکرم نکن ...

گفتم اگه تهران قبول نشم چی ...

همه میگن میشی ... یعنی میشه سنجش ایندفعه هم همینو بگه ؟!

بهش گفتم اگر سنجش ایندفعه خوب نشه ، کتابارو میبندم ...

قلمو و رنگ و بوم رو دست میگیرم و میکشم ...

میکِشَم و میکُشَم ...

خودمو ... احساساتمو ... علایقمو ... نمیدونم ...

خستم ...

بسه دیگه ...

یه سری فرمول رو هی تکرار و تکرار ...

یه سری فرمول شیمیایی ...

یه سری کتاب که باید بدونم واسه کدوم شاعر هست ؟!

واقعا اون شاعر ها دوست ندارن که ما بدونیم ترجمه کلیله و دمنه مال چه زمانی بوده و ابتدا به چه زبانی بوده یا مثلا زبان هندوان چی بوده ؟!؟!

یا مثلا اینکه واس خودم کلمه کلیدی بذارم که آیه های مشابه قرآن رو قاطی نکنم ! آخرش تکذیب کنندگان بود یا کافران ؟!؟!

یا اینکه املای دور و برحذر درست هست یا نه !؟

یا اینکه آیا اون بیت آرایه ایهام داره یا ایهام تناسب ؟!

یا اینکه قربان به دو معنای قربانی یا تیر دان به کار میره !!!

خستم ...

خسته از آسمون از زمین ، آدما ...

...

کتاب کویر دکتر شریعتی جلوم هست و بهم چشمک میزنه اما متاسفانه حتی لحظه ای وقت نیست !

...

خدایا ، کاش بهم میگفتی اگر همینجوری پیش برم تهران قبول میشم یا نه تا تکلیف خودمو بدونم ...

خدا ...

کاش میشد دستامو بگیر ...

بهت خیلی نیاز دارم ...

...

برای هزارو چهارمین بار ، چه خوبه که اینجا هست و میتونم حرف بزنم ...

نه کسی می خونه ، نه کسی خسته هست و خوابش میاد که مزاحمش بشم ، نه کسی خودشم کنکوریه که ندونه چی بهم بگه ، نه ...

کلا بهترین جاست !

...

مثل آینه هر جا هستم روبه رومی ...

...

دراز کشیده بودم ، مامان اومد ، اومد سمتم ، داشتم پیانو گوش میدادم .

گفت درس نمیخونی ؟! به حالت خبری بود نه اینکه چرا درس نمیخونی !

اومد بوسم کرد و رفت ! گفتم نه دارم پیانو گوش میدم !

...

چه سخته گم بشی و ندونی !

...

آهنگ های قدیمی گوش میدم .

نه اونقدر قدیمی ! یعنی مال چند سال پیش که زیاد به اینترنت سر میزدم !

و زیاد وبلاگ میخوندم .

الآن اما از خیلی ها خبر ندارم و حتی اون ها شاید حتی لحظه ای منو یادشون نیاد !

یا مثلا خواننده خاموش بودم !

...

چرا خواهر ها تا آخر همیشه با هم نیستن ؟! عادلانه نیست !

...

چرا نمیرم و اینقدر حرف میزنم !؟!؟

...

بعد از مدت ها با کامپیوتر تایپ کردن بهم چسبید !

...

خدا ، کمک ...

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

لعنت !


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir