یک استکان سکوت از دریای دل ...

پارسال تولدم نبود. امسال سورپرایزم کرد. گفت که نمیاد و اومد.

مرسی کجیم ...

ازت خیلی فاصله گرفتم ... نمیدونم چجوری میشه بدون تو زندگی کرد ...

ولی باید بتونم ... نمیشه اینقدر وابستگی ...

...

نمیدونم چی شد یهو اومدم اینجا ! اصلا نمیدونم چی شد که یهو حرف کشیده شد به اینجا ... اصلا نمیدونم این اشک ها از کجا اومدن ؟

فقط اومده بودم که بگم : اومد ! برای من اومد !

...

منتظرت بودم ... سرد جوابتو دادم ... با بغض جوابتو دادم ... با صد پشت غریبه اینجوری حرف نمیزدم ... هر چقدر دور باشیم ، من خوبی هاتو فراموش نمیکنم ...

...

صبح تولدم اومد و با هدیه هاش شگفت زدم کرد ... همیشه یه سورپرایز جذاب داره که هرگز به ذهنم نمیرسه ... همیشه خاصه . خیلی تلاش میکنه که من بخندم ... خدایا ... جواب تلاش هاش رو بده ... جواب قلب بزرگ و مهربونش رو ... جواب خوبی هاش رو ...

بعدش یهو دیدم آیفون به صدا درومد. دوست جدید خردادی جانم ( ف.ع! ) اومد دم خونه و هدیم رو داد ... اونم چی !؟ کتااااب !

پر از حس خوب شدم ...

...

بعد از ظهر هم هدیه سورپرایزی رو با آب طالبی که کجی جانمان درست کردند نوش جان کردیم و دم افطار خاله اینا اومدن.

دختر خاله بزرگ هدیه اش هنرنمایی خودش بود. و فوق العااااده خوب بود !

...

شب هم که تولد بازی ! 

و هدیه کجی ...

خدایا شکرت !

...

این هم از تولد هجده سالگی !

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥ ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

تولدمه‌!

چه حس غریبی‌!

...

امروز بعد از ظهر کلی مسخره بازی درآوردیم همراه با شکلاتی جان و الکی خندیدیم‌!

...

امروز خانم شین ذوق زده و شگفت زده ام کرد و اومد خونمون و هدیم رو داد و رفت و گفت که 12 شب بازش کن‌! و بنده هم گفتم چشم‌!

...

موقع افطار دیدم که کجی جانمان آمدند ! بی اطلاع !

...

بعد از افطار رفتیم بستنی خوران ! و بعدش هم بر روی پل محمد حسن خان که به تازگی به پلی برای قدم زدن تبدیل شده ، قدم زدیم !

و ساعت 12:00 سیل عظیم پیام ها روانه شد.

بابانوئل ، only you ، هدی ، شکلاتی ، خانم شین و ...

و یه دوست تازه که خردادی هم هست و 19 خردادیه ! بهم گفت فردا روز تو اِ. یه کاری بگو انجام بدم.

گفتم لبخند بزن !

...

فردا شب افطار ( یا همون شام ) خاله اینا اینجان.

...

نمیدونم چرا منتظرشم ؟! روز تولدم همیشه منتظرشم ...

...

بهم گفت میشه روز تولدت ، خوب باشی؟!

...

هدیه ای که خانم شین بهم داد خیلی خوب بود. عکس چاپ شده ی خودم و خودش.

وقتی هدیه رو گرفتم تا نیم ساعت لبخند از رو لبم محو نشده بود.

...

اولین بار اون به من گفت که : آدم ها تو روز تولدشون غمگین اند !

...

لعنت به روزی که من به دنیا اومده باشم‌!

...

27.خرداد.1395

16 June 2016  میگم شاید همین که امسال سال کبیسه هست و به جای هفدهم جون تولدم شده شانزدهم جون ، این خودش یک نکته ی مثبته هوم ؟!

...

خدا ...

میشنوی؟!

منم ...

تولدمه...

تولدمه ..........

خواهش میکنم ازت ...

خوااااااااااااهش میکنم ............

نذار خورد شم ...

مراقب همه باش ...

...

خواهر طوفانی ، تولدت مبارک . 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

دیروز البته یک ماه دیگه کنکورمو دادم !

...

امروز تولد داداشه ...

...

حتی حوصله نوشتن هم ندارم .

...

فکرشو نمیکردم دیگه این یک ماه آخر اینجوووور رد بدم!

داغونما !

...

شوخی شوخی 18 سالم شد!

...

2 روز مونده تا تولدم!

...

از هفده سالگیم با اینکه فقط در درس خوندن گذشت اما خیلی چیز ها یاد گرفتم.

ولی یه چیز خیلی بزرگ رو از دست دادم !

خدا ... کمکم کن که دوباره به خوبی حست کنم ...

خدایا ... بهت خیلی نیاز دارم خیلی ...

...


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٥ ٧:٠۱ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

حبیب هم رفت !

صداشو آهنگاشو خیلی دوست داشتم.

شاید چون اون دوست داشت‌!

همش نگران بودم بفهمه چقدر ناراحت میشه!

جمعه ی خیلی دلگیریه ...

خورشید هم تو آسمون نیست ...

کلی ابر هست و آسمان هم در حال غرولند کردنه !

دلگیر ترش میکنه ...

روز من بی تو عزیزم حتی خورشیدم نداره‌!

...

دهه هفتادیم ، اونم آخراش ... ولی خواننده های مورد علاقم واسه اون موقع هاست !

...

اینم از اولین جامع قلمچی !

...

دلم از دنیا گرفته ... شب من مهتاب نداره !

...

آخراشه ... ولی من بی انگیزه تر و خسته تر ...

کمتر هم درس میخونم انگار !

میشه یکم بمیرم !؟

...

میترسم از این صداها ... یکم یواش تر ...

...

اشکام نمیان چرا ؟!

...

دیشب صحنه ی عجیبی بود ... خنده قهقهه گریه اشک !

درست نمیدونم بهش چی میگن ! دیوانگی !؟

...

کاش بود و سنتور میزد ...

...

ضربان قلبم چی میگه ؟!

...

به هر دری که شدم بی نتیجه برگشتم‌!

...

آشوبم ...

...

یادم رفت ، چند روز مونده به تولدم ؟! لعنتی ...

کاش هرگز زاده نشده بودم !

...

باز هم ماه رمضان شده و این شرایط مسخره‌! سر آزمون نشد یه شکلات بخورم یا حتی یه قطره آب ! با این فشار مسخره پایینم !

...

برم این قلمچیو تصحیح کنم ...

...

به یاد عمر گذشته شبی سحر کردم ...


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در جمعه ٢۱ خرداد ۱۳٩٥ ٥:٢۱ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

اومده بودم یه چیز دیگه بگم ولی از کامنتایی که خوندم اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم ‍

هیچ حرفی در مقابل حرفاشون نزدم. فقط خوندم و اشکام اومدن ...

مرسی ازتون .

مرسی از حرفاتون مرسی ...

 فقط محض ثبت شدن امروز :

امروز آخرین امتحانی بود که در دوران دانش آموزیم دادم.

داشتم 12 سال رو مرور میکردم البته که بیشتر از 12 ساله ولی خب ...

همه چی مثل برق از حلو چشمام گذشت ...

امروز اینقدر خواب بودم که نتونستم خوب خداحافظی کنم !

موقع امتحانات شبا دو سه ساعت میخوابیدم دیگه چشمام داغون شده.

اگر چند سال پیش بود ، از امروز تعطیلات شیرین تابستانه شروع میشد ولی کنکور لعنتی در پیش است !

...

همین چند روز پیش نبود که تهران بودم ؟! کی یک سال شد؟!

...

هم نفس های آخر منه ، هم نفس های آخر این راه !

...

یکی از چیز هایی که از این کنکور رو اعصابمه چاق شدنمه ! 

...

دلم نمیخواست آخرین تجربه امتحان دادنم فیزیک باشه . دلم میخواست دیفرانسیل باشه تا با خاطره خوش بگم خدایا شکرت ‍!

بدترین و وحشتناک ترین امتحان فیزیک عمرم رو دادم‌!

همین الآن هم تصحیح کردم !

عجیب بد بود ! عجیییییب !

نمیفهمم چرا فیزیک نهایی اینقدر سخته ؟!؟! همه درسا خوبه . به جز فیزیییییک !

اون از پارسال ،‌این از امسال !

اونم چی ، تو یک روز و نیم وقت ، باید تشریحی خودمونو تکمیل میکردیم !!!

تا حالا همچین نمره ای رو از نزدیک ندیدم چه برسه تو دیپلمم ثبت بشه !!!

لعنت ...

من برم کتابخونه .

اینم از استراحت آخرین امتحان !

...

11 خرداد 95 ‍!


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir