یک استکان سکوت از دریای دل ...

ماه گرد بدبختیمونم اومد... 

یک ماه گذشت از اون پنجشنبه و جمعه ی مسخره ی تیر ماه... که زندگیمون تو همون روز تمام میشد.... 

هوووووووف.... داره میترکه مخم!

نه اشتها به غذا دارم. نه قطره ای خواب به چشمام میاد. مثل جناااازه نشستم!

دلم ...

یه روزه رفتیم من و بابا تهران با کجی نشستیم انتخاب رشته کردیم و اومدیم. 

دوشنبه وارد میکنم. من در بدترین حالت پنجمین انتخابم قبول میشم. ولی فعلا 106 تا نوشتیم. 

یه جایی موندم که نمیدونم چکار کنم... بین چهارمین دانشگاه ایران و دانشگاه مازندران موندم... مغزم داره میترکه. 

تو حال نشستم واسه اولین بار با گوشیم پست میذارم ببینم چجوریه!

دلم ورزش و حس و حال خوب میخواد!

دلم انرژی میخواد!

میشه من زار بزنم؟!

چقدر بدبخت شدیم!

جواب هفته آخر شهریور میاد!!!! از احمق اونور ترن!!

کاش خدا منو نجات میداد.......

....


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

بالاخره رتبه ها اومد...

حالم از بابت خودم نا خوب بود. ولی با شنیدن رتبه های اکیپمون خوشحال شدم.

اما با خبرهای دوستان تحربی ام ...

حالم خرابه .

خیلی خراب.

اونقدر که میخوام زااااااااااار بزنم خداااااااا چراااااااا

خدا الآن من چکار کنم ؟!

خدا یه کاری کن ....

دیگه تو فقط میتونی یه کاری کنی ....... فقط تو ................

یه کاری کن شبیه معجزه.

آره این چیزا عدد و رقمن . ریاضیات معجزه سرش نمیشه. ولی از تو همه چیز برمیاد.

خدا...

...

اگر کسی گذرش به این سمت افتاد.

شهر خودم که قبولم. حالا تهران رو نمیدونم.

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥ ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

آره خنده داره ... هی میرم و میام دوباره لاگ اوت میشم دوباره پسورد رو میزنم و بالاخره ...

همش منتظرم ... منتظر دوستان همیشگیم.

این چه وضعشه که این وبلاگ ها دارن؟!

کجایین شما ها ؟

پاشین بیایین شاید یه دو کلمه خواستم حرف بزنم باهاتون!

اعتراف میکنم.

دلم خیلی براتون تنگ شده.

...

خستم .

...

اعصابم ازین رابطه خورده ! رابطه ی محکم . ولی هیچ حرفی برای گفتن نه ...

چرا اختلاف سنی داره اینجوری میکنه با ما؟!

...

چرا من نباید با دوست چندین و چند ساله ام الآن اونقدر راحت باشم که زنگ بزنم بهش بگم حالم بده ...

من دلم برای همه رابطه های خوب تنگ شده.

...

من دلتنگیمو کجا فریاد بزنم .......

...

نچ نچ ... میبینین؟!

دارم دانشجو میشم!!! اون موقع که اینجا رو ساخته بودم سوم راهنمایی بودم میرفتم اول‌ دبیرستان !!!

راستی 7 مرداد تولد وبلاگم بود الآن یادم اومد مناسبتی رو که یادم نمیومد چیه!

یادش بخیر...

...

میشه من اینجا زار بزنم؟!

...

شب همتون قشنگ !

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

بارها اومدم که بنویسم ...

یکم نوشتم و پاک کردم.

گفتم شاید دلم کاغذ و قلم میخواد ولی بازم نه ...

خیلی حرف تو دلم بود و اینجا نگفتم ...

...

شهرزاد دیدم.

...

حوصله هیچ کاری و هیچ چیزیو ندارم.

...

گوشی دار شدم ! گوشیمو دوست دارم .

...

حال بد ... حال داغون ...

...

اصلا من اینجا چی میگم...

حوصله ندارم .


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٥ ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir