یک استکان سکوت از دریای دل ...

مریض شدم:|

البته که سرما خوردن من دیگه برای کسی عجیب نیست. عجیب بودنش اینجاست که باااز هم من و شین با اینکه پیش هم نبودیم هم زمان مریض شدیم.

تاسوعا و عاشورا همه اینجا بودن. کجی داداش خاله اینا. شین هم اومد. و هدیه قشنگی که بهم داد:) میخوام یکم حالم بهتر شه با تمرکز بخونم و گوش بدم. 

حس خوب یعنی باهاش قهری که پیشت زیاد نبوده، و حواسش بهت نبوده. اما وقتی مریض میشی  شش دانگ حواسش به تو إ. شاید مریض شدم که توجهشو جلب کنم هوم؟!  نمیدونم... 

کلی کار و تکلیف. اما من دراز کشیده در تخت... 

باید زندگیمو پیدا کنم... با قدرت... 

...

دو شب پیش رفتیم دریا و زدیم زیر آواز... بی ریا... 

...

امروزم وقت رفتنشون گریم گرفت... خدا به همراهتون... 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در جمعه ٢۳ مهر ۱۳٩٥ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

نمیدونم الان درست چمه؟ دستام یخ کردن، عرق میکنن.  خل شدن! 

یه هفته از دانشگاه رفتن هم گذشت... 

محرم شده. دوباره شهر سیاه پوش شده و دل منم بیشتر میگیره! 

کاش یکم به فکر دل آدمایی مثل منم بودن. 

دانشگاه خیلی با مدرسه فرق داره. رسما دو تا دنیای جداگانست. 

هدی اومده بود اینجا و با بچه ها رفتیم بیرون و خوشحال شدم دیدمش. و باهم رفتیم پیش آقای احمدی، چه حس خوبی بود. 

هدی... دلم بدمینتون خواست! یادم باشه این دفعه اومدی بگم بهت. دیوونه ی پر انرژی... دلم واسه ریاضی و فیزیک حل کردنات همیشه تنگ میشه... چقدر خوبی...  خدایا شکرت... 

خدا رو شکر تو دانشگاه یکی هست. از اکیپمون. وگرنه دیگه دیوونه میشدم. 

خدایا... کمکم کن معمار درست حسابی بشم... 

...

فکر میکردم کنکور بدم دلگیریه جمعه کم میشه... ولی حتی ذره ای کم نشد... 

...

وقتی اینجا رو خوند، گفت چقدر با خودت فرق داره. یعنی تو چشماش همیشه پر انرژی بودم؟!  اگه اینجوریه که خیلی خوبه. یعنی تلاش های من جواب داده! 

...

خواهر و برادر جان تاسوعا و عاشورا میان اینجا. کاش همیشه بودن پیشم... خانوادمن... چرا خانواده باید از هم دور باشن؟؟ نمیفهمم... :(((((((

...

چقدر سردمه خدا... 

...

یه موضوع عکاسی داشتیم :اینجا، آنجا،  زرد... 

...

اولین روزی که از دانشگاه برگشتم، جلوی کوچشون وایسادم. خیره شدم به در خونشون. چهار ساله که دوری ازم. یعنی چهار سال دیگه هم؟! دوست شیرین کودکی هام... موفق شو... به خواستت برس... همیشه پر انرژی باش... مثل همیشه. زیزیبی که نخنده، شاد و پر انرژی نباشه، اصلا نمیشه. زیزیب نیست! 

...

خدا... میشه امسال کمتر دسته بیاد؟!؟ من تحملشو ندارم... 

...

عمه شی بیمارستان بود. ولی خدا رو شکر الان حالش خوبه. 

...

تو کلاسمون غیر از من و مریم خ یکی دیگه هم شهریمونه که پسره. یه دختره رتبش نهصد هست! یکیم خیلی خودشیفته و خودشیرین و از خود راضیه! 

...

پست گذاشت که چهلمش شده... و هنوز حالش تغییر نکرده... نگرانش میشم. خدایا خودت بهش آرامش بده. بهش صبر بده. خودت میدونی که چقدر خوبه... 

...

دانشگاه... دانشکدمون رو دوست دارم. قشنگه. ولی دلهره به دلم افتاده بابت رشته که از پسش برمیام یا نه... خدا خودش کمکم کنه. 

...

خدا رو شکر مدیر معاون نداریماا. صف هم نداریم. 

...

تلاش میکنم سیاوش و شادمهر گوش ندم! 

...

فاطمه زهرا هم قراره بره بعد از یه ترم... الان یادم افتاد که قراره تنها شم. 

کلی تکلیف دارم و نشستم... 

...


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در شنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٥ ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir