یک استکان سکوت از دریای دل ...

تو کلاس نشستم. ساعت ده دقیقه به دوازده هست و ساعت یک هم تاریخ و تمدن داریم.

آهنگ گوش میدم. تلاش میکنم ریاضی حل کنم. خاطراتو مرور میکنم. یادم میاد چقدر...  من کجا و خواهر طوفانی کجا... چقدر متفاوت شدم با خودم... من همونم واقعا؟  یاد درس چهار دینی دوم دبیرستان افتادم. من ِ ثابت و... 

سر من چیا آوردی لعنتی... 

خیلی دلم میخواست بیام اینجا و بنویسم... 

برات مهم نباشه حال و روز من... 

ضعفو با تمام وجودم حس میکنم... 

خستم... خیلی... 

بروم سر ریاضی. 

وبلاگ جانم، ممنون که هستی... 

یک استکان سکوت از دریای دل... 

دریای دلم طوفانیه... 

چقدر سرده... چرا گرم نمیشم... 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٥ ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

میریم دانشگاه ... میایم. همین.

حس خوب این چند روز پیدا کردن یکی دیگه از کتاب های عرفان بود که یک سال و نیم هست که دنبالشم. وای اگر پرنده ای را بیازاری...

این آهنگی که نوشتم تو عنوان چند روزه درگیرم کرده!

انگار اومده بودم کلی حرف بزنم اما حرفی نمیزنم...

فقط بگم: خیلی دلم مدرسه میخواد !


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥ ٤:٥٤ ‎ق.ظ توسط خواهر طوفانی نظرات ()

www . night Skin . ir