یک استکان سکوت از دریای دل ...

هویدایم کن ...

بگذار سبز شوم ...

تازه شوم ...

بهاری ام کن ... !

ببین ...

غنچه ها می شکفند ...

دانه ها سر از خاک در می آورند ...

تو نمی خواهی تازه شوی ؟

تویی که انسانی و برتر از یک گیاه !

برخیز ...

برخیز که بهار نزدیک است ...

( با تشکر از آقای رهگذر لبخند)

اینو دیروز زنگ دین و زندگی نوشتم ...

اینقدر این هوای بهار رو دوست دارم !!!قلب

مخصوصا شمال هواش عالی می شه ...

و جنگل هاش تو اردیبهشت ، بهشتی می شه واس خودش !خیال باطل

کل این تعطیلات رو باید درس بخونیم واسه امتحانات بعد از عید

که از اول کتاب هست‌!!!!!!!!!افسوسکلافه

از عید متنفرم همیشه !خنثی

مقاله رو فرستادیم ...

سه تا اشتباه داریم !

که دیگه اینقدر خسته بودم چشام ندید و

این وُرد هم هی قاطی می کرد !

اشکالی نداره ...!

+ ای کاش امروز بودی ...

خبرتو از معلم فیزیکمون گرفتم ...

چیزای خوبی نگفت !خنثی

می خواستم همونجا گریه کنم !!!!گریه

کجااااااااااااایی تو آخه ؟؟؟؟؟؟

+ دلم خیلی واسه با هم بودنمون تنگ شده !

امسال نتونستیم با هم جشن عید بگیریم !!!گریه

+ امسال نمی تونیم واست جشن تولد بگیریم !!!

چه قدر دلم می خواست امروز دی جی خودمون آهنگ بخونه !گریه

+ چه قدر از دوری بدم می یاد !!!

چه قدر دلم تنگ می شه !!!!!!گریه

این عکس هایی که گذاشتم تو ادامه مطلب خودم از جنگل گرفتم ...


آدم نمی تونه اصل عکس رو بذاره اینجا چرا ؟!

کلی باید توش تغییرات بدم تا پرشن بلاگ اجازه بده !!!

شما هم همین مشکلو دارین آیا ؟!

سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir