یک استکان سکوت از دریای دل ...

 

لب ساحل بودم ... و صدای دلنواز امواج ... قلبم را نوازش می داد ...

گیسوانم را به دست نسیم سپردم ... باران اشکانم را به سوی

دشتستان گونه هایم رها کردم ...

نمی دانم ... چرا گاهی نفس با من غریبی می کند !

سخت نگیر دل ِ من ...

اینجا دریایی دلتنگند ... !!!

&.امروز یه چیز جدید رو دیدم‌!

تا به حال به این فکر نکرده بودم که کسانی هستند که تا به حال دریا رو ندیدن !

واسم خیلی جالب بود ! و امروز با آدم های بسیار خوبی آشنا شدم!

&.امروز یکی از عزیزانمو بعد از 2 ماه و 9 روز می بینم!

خیلی خوبه ! لبخند

&.درسم داره خوب پیش می ره ! خداروشکر !

&. حال ما خوب است ... اما تو باور مکن !

&. دلم واسه ریاضی تنگ شده بود !

چه قدر خوبه که درسی هست که دوسش دارم‌!

&. دیشب داشتم به این فکر می کردم که اگه برم تو خط هنر ،

بسیار ممکنه موفق شم ! چون واقعا دوست دارم !

و می شه گفت که می تونم‌!

سفالگری ... طراحی ... کلا چیزهای هنریه این مدلی دیگه !

امیدوارم که بتونم در کنار زندگی این رو هم داشته باشم !

چون واقعا نیاز دارم به اینکه از خودم استفاده کنم

در راهی که می تونم ! درسته عالی نیستم !

اما واقعا احساس می کنم همه ی استعدادم داره از بین می ره !

&. خدایا ... چی جوری بگم شکرت ؟! شکرت خدای ِ من ...

شکرت یار همیشگی ... شکرت آرامش همیشگی ... شکرت صاحبِ من !

&.  سرده ... ! خیلی سرده ... !

&.  همیشه زندگی به ساز تو نمی رقصد ...

گاهی تو باید به ساز او برقصی !

&. هوای بهاری رو خیلی دوست دارم !

چه خوبه که فرزند همین فصلم ... ! چشمک

&. شاید بگویی زود گذشت ! اما می دانی  که زود نگذشت برایم !

عذاب هایی که کشیدی را فراموش نکن !

آخرش است ...! این قسمت از زندگیت هم گذشت !

تلخ بود ... و سخت !!! ( مخاطب خودم ! )

&. امروز یه هو همه ی دوستانم اینجا جمع شده بودند !

درسته که مجازی بود حضورشان ... اما خوشحال شدم ! مرسی ماچ !

&. خدایا ... زودتر مریضی رو از بین ببر دیگه ...

خواهشا .... !

 

 

 تو ادامه مطلب از دریا که امروز رفته بودیم عکس گرفتم هست ...

 


^^^^^^^^^^^

جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢ | ٧:۱٢ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir