یک استکان سکوت از دریای دل ...

       

در آسمان ها پرواز می کردم.

در اوج رویاها.

ناگهان عقابی آمد و رشته ی افکارم را برید.

در دریا ها شنا می کردم.

باز هم در اوج رویا.

کوسه ای آمد و همه را بلعید.

همه ی آن زیبایی ها را.

همه را از بین بردند تا حقیقت را به من بفهمانند.

تا تو را به من بفهمانند.

تویی که زیبا ترینی.

حتی زیبا تر از یک رویا...

 

...................................................................

 

 

 


 

دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir