یک استکان سکوت از دریای دل ...

شکوفه های باغ آلوچه روییده اند ...

چه زیباست این باغ ...

و چه قدر پرخاطره !

روزگاری جای بازی دو کودک بود ...

دو کودک هم سن و سال ...

ساده ، پاک ، بی آلایش ...

صدای خنده شان تا فرسخ ها می رفت ...

چه زیبا می شد ...

خندیدن کودکانی به این زندگی ِ پر از غم ... !

آن روزها گذشت ...

و برگشت پذیر نیست ...

و فقط تنها چیزی که مانده ،

خاطراتیست که عذابم می دهد ...

که چه قدر دل تنگ آن روزهایم ...!

 

&. دیروز خیلی خوب بود ! احساس قهرمانی می کردم . مدرسمون دوم شد . مقاله ی بسیار خوبی بود . خیلی چیزهای جالبی دیدیم !

    1)دو قلوهایی که 8 روز فاصله داشتن !تعجب

        2) بچه ها از اردبیل و سمنان و قزوین و سیستان بلوچستان و ... از همه جا اومده بودند ... ! 

و اون سیستانیه با لباس محلیشون اومد کنفرانس داد .

 

3)مجریه شاااااااااد !

4)کنسرت سنتور و تنبک و آقای علی کلانتری !

5)دیدن آقای رضا یزدانی (‌کشتی گیر ) !

6)اون دوتا خانم و آقا !!! ( این قسمت مخصوص سرمه جون هست )نیشخند

 

: یه خانم و آقایی بودن که کلا پیش هم بودن و کلا خیلی خنده دار بود و بچه ها کلی ازشون عکس گرفتن !

 

من به بچه ها گفتم آخر برنامه یه هو آقاهه زانو می زنه ، حلقه رو در می یاره ، ما هم هی همین جور گل و اینا پرت می کنیم ، همه دست و کف و جیغ و سوت و هورا ، همه با هم( هم دخترا هم پسرا ) می گیم قبول کن ... قبول کن ... قبول کن ... بعدشم خانم قبول می کنه و یه عروسیم می گیریم اونجا !خنده

 

7)اعتراف مدیرمون که از فیزیک متنفره شیطان و خودش انسانی خونده !

8)برای اولین بار گرفتن ژتون و غذا خوردن تو سلف ! ( البته یه بار جشن فارق التحصیلیه خواهرم غذارو تو سلف دادن اما نه اینجوری ما زیادی مهمان بودیم و اینا !‌)

9) مقاله ی اول و دوم سوم تو کشور همشون مال دخترا بود ! پسرها دیگه خیلی حرصشون گرفته بود ولی خداااایی مقاله ی ما دخترا مخصوصا اجرای مدرسه ی ما خیلی خوب بود !

 

10)واسه اولین بار بردن مبایل آزاد بود و این خیلی خوب بود ! 

11) احساس مهم بودن داشتم اونجا !!! 

 

&. دلتنگی .... ! دوری ... !گریه 

&. شنبه امتحان دارم . زیادم نخوندم ! هنوز مونده کلیش ! اما دیدم نمی تونم این اشکارو جمعش کنم گفتم یه کم اینجا بنویسم آروم شم !گریه

 

&. دلم خواست موهامو خرگوشی ببندم ! مثله اون موقع ها ... !

 

&. تنها منم ... همه درده تنم ... یادگاریه تو ... چشم خیس و ترم !گریه 

&. باور نمی کنم هنوز ... ! جدی نیست ! خواهر طوفانی ... باور کن !افسوس 

&. بالاخره ازون آلوچه ها خوردم ! عزیزم هر وقت می یاد اینجا گریه می کنه ... هر وقت نوشته هامو می خونه ... اگه همینجوری باشه هر دفعه شاید مجبور شم آدرس اینجا رو عوض کنم ! اما دوست ندارم این کارو خوب ... امیدوارم با حرف زدن درست شه !

 

&. خدایا ... می شه درست کنی همه چیو ؟! خواهشا ! 

خدای من شکرت !قلب

 

&.‌گاهی به خوردن چیزهای ترش نیاز دارم ... 

تا فشارمو بیاره پایین ... یه کم مغزم آروم بگیره ... یه کم کمتر بفهمم !

 

&. دلم اسکیت و دوچرخه می خواد ... ! دلم دف هم می خواد ... !افسوس

 

&.‌ ماهی عیدمون مرد ... ! عذاب وجدان دارم ... ما کشتیمش یعنی ؟!نگران 

من واسه یه چیز خیلی کوچیک عذاب وجدان می گیرم همیشه !

 

&. به یک نتیجه ی درباره ی خودم رسیدم ! اینکه تلاش نکنم و همینجوری مثله خودم ( بی خیال و ریلکس ) باشم . خیلی بهتره ! 

هر وقت تلاش کردم تا برسم به یه چیزی ... پشیمون شدم ! 

مثل همین مقاله ... مثل طناب زدن .... !

 

&. خداااایاااا ... من چه کار کنم ؟؟؟ چه قدر بی قراری ... چه قدر !!!گریه

 

&. تا حالا تو سالن کنفرانس در حال خوردن انواع و اقسام چیپس و پفک بودین ؟! اگه نه امتحان کنین . خیلی می چسبه !

&. من هفته ی پیش همچین ساعتی در دانشگاه سر کلاس آمادگی دفاعی بودم !

 دختر خالم کلاس جبرانی داشت منم رفتم همراهش !

اولین باری بود که سر کلاس استاد بودم !!! خیلی باحال بود !

&. نباید بگویم که کم آوردم ! آری ...... !افسوس

&. می گن بعدا نوشت :

الآن یه جایی خوندم‌: خوب ترین آدم ها هم صبرشان حدی دارد !

من که خوب ترینش نیستم ... خوبم نیستم ....

صبر من که ..................

خدااااااایاااااااااااا ....گریه

هیچ جایی آروم نمی شم الآن جز آغوش خودت ....

می شه آرومم کنی ؟!

دارم به آغوشت فرار می کنم ....بغل

* صدای قرآنه قبل از اذانه .... !قلب

  

 

جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir