یک استکان سکوت از دریای دل ...

همه چیز خوب است ...

اشک ... درد ... دلتنگی ...

همه چیز !

فقط گاهی ...

هر از گاهی از کوره در می روم ...

لبریزم !

لبریز از خستگی !

این روزها ...

همه ی تلاشم را می کنم تا نگویم : کم آورده ام ... !

دروغ است ...

مدت هاست که کم آوردم ...

اما نمی خواهم باور کنم ...

نباید که باور کنم !

من هم یک انسانم !

انسان ، قوی تر از این است ...

هنوز هم جا هست برای دلتنگی و خستگیه بیشتر ... !

اما ...

شاید آن موقع نباشم !

شاید ...

^^^^^^^^^^^^^^

 

بارش آن همه مرواریدی که از چشمان آن کودک می آمد ...

قلبم را چنگ می زد ...

طاقت دیدن آن همه مروارید را نداشتم !

 

&. امروز ، باورم نمی شد که دیدمت ... خیلی خوشحال شدم !

 

خیلی دلم برات تنگ شدهبغل

 

&. خدایا ... من طاقت دیدن اشک کسی رو ندارم ...گریه

 

به همه کمک کن که شاد باشن ... و خوب !

 

&. امروز ما رو بردن داشگاه علوم پزشکی ...

 

هر چی بیشتر ازین رشته ی تجربی می فهمم ، بیشتر متنفر می شم !

 

و این عاااالیه !لبخند

 

&. دیروز بعد از ظهر کلی باهاشون حرف زدم ...

 

همون دخترکی که سال ها پیش شعر می گفت ...

 

چه خوبه که به یادمن ! خیلی دلم براشون تنگ شده !قلب

 

&. چند روزه که صبح ها با هم می ریم مدرسه ...

 

یاد اون روزها بخیر !

 

خیلی خوبه که با هم می ریم !ماچقلب

 

&.‌دیشب کلی محکم بغلش کردم ...

 

چه قدر دلم واسه بغل های محکمش تنگ شده بود ...بغل

 

&. من هنوزم منتظرتم !

 

&. خدایا ... شکرت !

 

&. این روزها خیلی زود عصبانی می شم !

 

و این خیلی بده !آخ

 

&. دیشب آهنگ خوندمو صدای خودمو ضبط کردم .

 

هر وقت می شنومش خودم ذوق می کنم یه هو !نیشخند

 

&. دیشب دف زدم یه کم ...قلب

 

نیاز دارم کتابمو از اول شروع کنم انگاری ...

 

اما همینم خوبه ... !

 

&. وبلاگم نمی دونم چرا باز نمی شه ؟!

 

از یه جایی خوندم پست بذاری خوب می شه ...

 

منم که میخواستم این کارو انجام بدم کمی زودتر دارم می نویسم که وبلاگم باز شه ....

 

 

 

 

 

دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir