یک استکان سکوت از دریای دل ...

شاعر هم نشدم ...

تا همه ی احساساتم را به قلمم بگویم ...

و کاغذم را غرق واژه کنم ... !

&. امروز آخرین امتحانم بود ... ! بالاخره تمام شد ... آخ که از اولش عذاب بود !

اون جهنم هیچ وقت برام خوب نمی شه ! همون جهنم باقی می مونه !

بیزارم ازونجا ... بیزار !قهر

&. امتحانات ... امیدوارم به ریاضی برسم ... همین !

کارنامه رو 25 و 26 خرداد می دن !

&. خداروشکر امسال این خراب شده کلاس نذاشته ! تابستانمون مال خودمونه !

و اینکه می تونم کلاس زبانمو صبح بگیرم و این خیلی خوبه!

&. امروز مطالعات اجتماعی داشتیم ... یه سوال رو آخر معلوم نشده جوابش چی می شه ! اینم از امتحان امروز ! و آخرین امتحان !

&. اون امتحان زبان اینگیلیسی ای که همه کارامو گذاشته بودم اون روز رو 1 نمره غلط دارم !

جالبیش اینه که بیشتر بچه ها غلط دارن چون چند تا جواب داشته !

ولی اشتباه من در معنا کردن کلمه ی like بود که اصلا حواسم نبود به معنای دوست داشتن هم هست غیر از شبیه بودن !نیشخند

و این چنین شد که یه سوال درک مطلب رو که 1 نمره داشت غلط نوشتم !

&. امروز بعد از امتحان مراسم بغل و خداحافظی اینا برگزار شد . بعدشم من و شکلاتی ( دوستم ) رفتیم از مدرسه بیرون ... همیشه با هم برمی گردیم خونه !

همین که از مدرسه اومدیم بیرون و داشتیم یه راهو می یومدیم یه دفعه دیدم خالم و دختر خالم جلومن ! اولش هنگ کردم داشتم فکر می کردم این چرا اینقدر شبیه منه ؟! ( منو دختر خالم بسیار شبیهیم ! و اینکه خالم و مامانم که کپی پیست هم هستن ! وقتی هردوشون باهم باشن و حرف بزنن یا متوجه نمی شم کی به کیه ؟! یا دیر می گیرم ! نیشخند)

کلی ذوق کردم دیدمشون ! دخترخالم داشت می رفت مسافرت ! امیدوارم خوش بگذره بهش !فرشته

رفتیم یه جای همیشگی ( جاتون خالی ) آب طالبی گرفتیم ! بعدشم مثه بچه مثبتا همش راه عادی ای که می ریم خونه رو می رفتیم ! ( البته به خانواده اطلاع داده بودیم یک سره نمی یایم خونه ! )

بعد منم یه راهی رو گفتم و رفتیم ... اون راه می رسید نزدیک های مدرسه ی پارسال من ! به شکلاتی گفتم بریم تربیت ؟ ( نام مدرسم بود ) گفت : بریم !

هیچی دیگه ... با دوست امسالم رفتم اون مدرسه !

حالا رسیدیم اونجا از بیرون که عکس ماهایی که اینجا قبول شده بودیم و ناممون رو نوشته بودن داشتم بهش نشون می دادم که مادر یکی از بچه ها که تازه کارنامه ی بچشو گرفته بود ! گفت : شما نمونه دولتی هستین ؟

گفتیم : بله ! گفت : آخه دختر منم قبول شده . نمی دونم بفرستمش یا نه ؟!

منم خودم ازین مدرسه متنفررررررررررررم !!!‌یعنی شیطونهشیطان می گفت یه جوری بگم که دیگه خانمِ نام نمونه دولتی رو می شنوه حالش بد شه !

ولی بر شیطان غلبه کردم و واقعیات رو گفتم !

بعدشم جالب اینجاست اون دوستم زودتر از من میره تو مدرسه ی من !

معاون عزیزم رو دیدم و کلـــــــــی ذوق کردم ! وقتی دیدمش می گه وااای تو هر روز صورتت داره لاغر تر از دیروز می شه ! آب رفتی چرا ؟! گفتم شما که مدل غذا خوردن منو می دونید !نیشخند

بعد گفت شعراتو نیاوردی بخونم ؟ گفتم باور کنید یه هویی اومدیم اینجا ! و البته به وبم هم می یان اگه اینترنتشون وصل باشه به قول خودشون !زبان

موقع کارنامه دادن بود کارشون داشتن رفتن تو دفتر ! بعد دوستم می گه : چه قدر مهربونه ! ( خداااااااااییش خیلی مهربون و دوست داشتنی هستن ! )قلب

بعدش دیدم معلم ریاضیم ( آخ من خیـــــلــــــی دوسش دارم ! قلب) اومدن از دفتر بیرون ! پریدم رفتم پیششون بهم میگه دوقلوی به هم چسبیده اون یکیت کو ؟!

منظورش دوستم zizib هست که ما از ابتدایی با همیم ! کلا هم همه جا با هم میریم ! بعدش بهم گفت : تو چرا اینقدر لاااااغر شدی باز ؟ عقل سالم تو بدن سالمه ! غذا بخور یه کم ! مغزت بیشر کار کنه !

بعدش پشت ایشون معلم قرآنم اومدن ( آخ این معلممون اصلا شبیه معلم قرآن نیست ! خیلی باحاله خداااایی ! پارسال اون روزی که بچه ها مدرسه رو در دست می گیرن من زنگ ایشون معلم شدم ! خودشونم انتخاب کرده بودن ... هر سه سال معلممون بودن ...! )

بعد از سلام اینا می گه : واااای خواهر طوفانی تو چه قدر لاااااغر شدی؟! بعد گفت خوب حالا که اومدین بیاین یه چیزیم بخورین ... رفت تو دفتر شیرینی اینا بیاره ...

حالا شکلاتی چپ چپ منتظرنگام می کنه می گه ببین چه قــــــــدر لااااغری که همه بهت گفتن !

تازه یه چیز جالبم اینه که من لباس مدرسم چون دیر رفتیم گرفتیم سایز ِ منو نداشت و دو سایز از خودِ اون موقعم بزرگتره ! البته از الآن دیگه بیش از دو سایز !نیشخند

هیچی دیگه ... باز یه کم با معاونم حرفیدیم و اومدیم !

همشم تو راه داشتم پاتوق های خودمو zizib رو به شکلاتی نشون می دادم !

حالا تو راه اینقدر شکلاتی خنگ شده بود که یعنی آبرو نذاشت واسم !!! همش زمین می خورد و سوتی می داد ... !

بعدشم به جای همیشگی که راهمون از هم جدا می شه رسیدیم !

اونجا هم که ایستاده بودیم کلا سوژه پیدا می کردیم دیگه !!!نیشخند

حالا ایستاده بودیم داشتیم مراسم وداع افسوسرو انجام می دادیم یه هو گفتم : شکلاتی اونجا رو ... !!! کاوان و شیار و هانیه !!!تعجب هنوز نرفتن خونه !!! رفته بودن بیرون ! مچشونو گرفتیم !عینک

آخرسر هم شکلاتی بهم یه نوشته ای داد ... عزیزم چه قدر نگران بود که مچاله نشه تو کیفش ! ماچآخرشو می نویسم :

تنها جان تو و جان پرندگان پربسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند ...

خداحافظ ... !افسوس

&. دلم برای اون رقصیدن های توی کلاس که پر از استرس بود تنگ می شه !

دلم برای همه ی اون آهنگ های ببار بارونی که می خوندم ...

نگاه کردن از پنجره به سمت اون ساختمون و خوندن آهنگ تو بارون که رفتی ... !

 و .......... !

&. شنبه که با هم برگشتیم ... خیلی خوب بود ! ولی ...

دقت کردی همش داشتم حرف اونو می زدم ؟ این راه ِ برگشت به خونه اصلا حال خوبی ندارم !!! جاش خیلی خالیه ! خیــــــــلـــــــــــی .............. !!!

&. امیدوارم کارنامه ی هر دوتون فردا عاااالی بشه !!!  آمین !فرشته

&. گاهی انسان ها از گریه کردن خسته می شوند ...

از قرمزیِ چشمانشان ... از سیاهی ِ زیر چشمانشان ...

شاید گاهی ... !گریه

&. خدای ِ من ... قلبشـــــــــــــــکــــــــــــرت ...... !!!

&. فردا ... باز هم شکرت ! مرسی خدایِ من !!!

&. می دونم طولانیه ! ببخشید ...نیشخند

 

 

دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ | ۳:٠٥ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir