یک استکان سکوت از دریای دل ...

        

 

 

کودکی را پرسیدند: زِ چه می نالی؟

گفت: زِ ابری که بر سر مزرعه ی پدرم نبارید....             

 

 

 

.................................................

 

یه بار جلوی آیینه ایستاده بودم و دیدم قیافم غمگینه.

از خودم این سوالو پرسیدم و جواب دادم.

دیدم قابل تحمل شده و رفتم دفترمو آوردمو نوشتمش.

بعضی اوقات به این فکر می کنم واقعا اینا چه جوری به ذهن یه آدم می یاد؟

 

پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱ | ۸:۳۸ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir