یک استکان سکوت از دریای دل ...

 سرخی چشمانم ...

اشک ریختن هایم را نمایان می کنند ...

چه تهمت بزرگیست !

که همه را می گذارم تقصیر آفتاب !

تقصیر ...

 از دل ِ تنگم است ... !

آفتاب همه اش بهانه است ... !

 می شود ... ؟

خدایِ من می شود ... ؟

که سرم را بر دامانت بگذارم ...

برایم لالایی بخوانی ...

و من آرام بگیرم در آغوشت ...

و به خوابی عمیق فرو روم ... ؟

باور کن خسته ام ... !

&. تولدم هم گذشت ... خداروشکر ... خوب بود !

هدیه هامو بسیار دوست داشتم ! قلب

و یکی از عزیزانم که فکر نمی کردم بیاد و اصلا هم نگفتم که بیاد، اومد !

فکر می کردم که اگه بهش بگم شاید مجبور شه از کارش بزنه و بیاد.

ولی مثلِ همیشه اومد !

مرسی عزیزمماچ

امسال تولدم با همه ی سال ها فرق داشت ! و بسیار این خوب بود !

باز هم شکر ...

&. شاید چندروزی نباشم ...

&. دیروز بعد از مدت هااااا رفتم خونه ی یکی از عزیزانم !

خونشون رو خیلی دوست دارم !نیشخند

از قبل از عید نرفته بودم !

بعدشم رفتیم بیرون و خواهرم و مادرم هم مارو دیدن و یه کم با هم بودیم بعد دوباره من و zizib با هم رفتیم و من می خواستم یه چیزی بخرم .

حالا برگشتیم خونه . ( همسایه هم هستیم با هم !‌)

سر کوچمون ایستاده بودیم که مثلا خداحافظی کنیم !

دیدم مادرم اینا تازه برگشتن خونه !

خیلی جالب بود ! باز هم دیدیم هم دیگه رو !

دیگه هر دومون رفتیم خونه ! لبخند

&. کتاب منِ او از آقای رضا امیر خانی رو نمی دونم خوندین یا نه !

ولی من خیلی دوسش دارم ... اهل رمان خوندن نیستم ...

بیشتر شعر و کتاب های خانم عرفان نظر آهاری رو می خونم !

ولی رمان های این نویسنده رو تا الآن که خیلی دوست دارم ...

منِ او رو نمی دونم 2.5 یا 3.5 دفعه خوندم !

هر دفعه هم واسم تازگی داشت و یه زیبایی ای داشت !

این چند روزی هم کتاب قیدار از این نویسنده رو تمام کردم ...

این هم بسیار زیبا بود ولی منِ او رو بیشتر دوست داشتم !

یه دو روزی هم هست که کتاب کیمیاگر از پائلوکوئلیو رو شروع کردم ...

قبلا نصفشو خوندم ! همون موقعی که منِ او رو خوندم ...

اما اینقدر که ذهنم درگیر منِ او بود ترجیح می دادم همون منِ او رو چند بار بخونم !

الآن که دارم می خونم کیمیاگر رو جمله های قشنگشو تو دفترم می نویسم ...

دوست داشتم اینجا هم بذارم :

چوپان در حال خواندن کتابش بود ...

دخترکی گفت : نمی دانستم چوپان ها هم می توانند کتاب بخوانند.

چوپان پاسخ داد : چون از گوسفند ها بیشتر می آموزند تا از کتاب ها ... !

************

جوانک شگفت زده پرسید : بزرگترین دروغ جهان چیست ؟

پیر مرد پاسخ داد این است : در لحظه ی مشخصی از زندگی مان ،

اختیارمان را بر زندگی خود از دست می دهیم و از آن پس سرنوشت بر زندگی ما فرمانروا می شود .

این است بزرگترین دروغ جهان  !

&. یه پست فقط باید بذارم واسه عکس هایی که گفتم و نذاشتم ... !

&. امروز باران اومد ... بسیار زیبا بود !

دلم می خواست برم زیرش قدم بزنم ... !

&. گریه

&. دلتنگیست دیگر ... ببین چه می کند ... !

&. دستم به دف نمی ره !خنثی

&. این روزهایم را با کتاب می گذرانم ... !

فعلا این چنین خوب است ... وقتمم هدر نمی رود !

&. خیال کن ... بی خیالِ بی خیالم ... !

&. چند وقتیست که نمی توانم بنویسم ! خنثی

&. خدایا ... مراقب هم باش ...

پشت و پناه همه باش ...

به همه کمک کن ...

خواهشا !

بغل

می شه بغلم کنی ؟!

دلم واست خیلی تنگ شده !!!

چه خوبه که هستی خدا ... !

 

جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir