یک استکان سکوت از دریای دل ...

گاهی نمی دانم باید به کدام سو فرار کنم ؟؟؟!!!

هر بار باز هم به دیوار های این چهار دیواری می رسم ...

و باز هم عقب گرد !

ای کاش حداقل دیوار هایش زیاد تر بود ...!

من فقط خسته ام ... !

همین !

چو بمبی اشکی شده ام که هر لحظه احتمال منفجر شدن دارد !

می خواهم بروم ... نمی دانم کجا ... ؟!

فقط می خواهم به رویا های کودکانه ام پناه ببرم ...

ولی همه را فراموش کرده ام !

می دانم بی پناهگاه نیستم ...

فقط از پناهگاهم دور افتاده ام !

حرفی برای گفتن نیست ...

همه ی این ها هیچ از من کم نکرد ...

من پرم از این خستگی ها !

من پر از حرفم !

اما حروفی نا گفتنی ... !

اینجا هم نمی توانم ...

هیچ کجا نمی توانم ...

در همین قلبم بماند بهتر است !

من ، در خودم ، در حال سوختنم !

و این خوب است !

&. جالب بود ! همه ی بچه ها رو می شناختم جز یکی !

&. می گن خدا با منه !

&. تو یه روز دو پست گذاشتم اونم بعد از این همه مدت !

دیگه نتونستم تحمل کنم !

&. می ترسم ... از همه چی !

&. گریه

&. می خوام اصلا نخندم ... جز وقتی که واقعا می خوام که بخندم !

ولی می دونم دلم نمی یاد ...

دیگران قیافه ی اصلیه منو ببینن !

&. flash کوچولوی همیشگی ! یادش بخیر !

&. ................. !!!

&. خداااااااااایاااااااااااااااااااا.........گریه

 

یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢ | ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir