یک استکان سکوت از دریای دل ...

 

 

  

 

شب است و همهمه ی تاریکی و من در این هیاهو به فکر این

هستم که چگونه این شب را به پایان برسانم.

احساس تنها شدن تمام قلبم را فرا گرفته است.

نمی دانم این چه شبیست که سحر گاهی ندارد.

انگار که همه ی کائنات خوابیده اند.

و فقط من بیدارم و خدا ...

و من با همه ی این احساسات بد ، برایش از ته قلبم آرزوی

خوشبختی می کنم.

و با و اژه هایم ، او را بر بال پرستو به سوی آسمان روشنایی ها پرواز می دهم.

و این است قصه ی عشق میان خواهر و برادر ...

 

................................

 

عشق میان خواهر و برادر با هیچ طوفانی از بین نمی رود... 

 

یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir