یک استکان سکوت از دریای دل ...

جوهر واژه هایم خشک شدند ...

با قلم سفید می نویسم بر دشتی سفید تر ... !

این همه حرف نمی گنجد در این دشت ...

سکوت پادشاهی می کند بر من !

خستگی ملکه ی ذهنم است !

و دلتنگی همه ی وجودم را در برگرفته ...

شاید از این هم عبور کنم ...

شاید ، قاصدکی بیاید خوش خبر !

شاید آبی شود این آسمان سیاه دل من ...

شاید ... !

6:25 بعد از ظهر  6/اردیبهشت /92  جمعه ...

&. ماه هاست که دیگه نمینویسم ... 

&.شکر ...

همین !

...

&. این روزها نمیدونم چمه ؟!

نمیدونم ...

فقط کم آوردم انگار ...

تحملم خیلی کم شده !

هر روز که میرم اون خرابشده ...

وقتی برمیگردم خونه و دارم بند کفشم رو باز میکنم ،

به خودم میگم آخیش ... دیگه‌آخرشه !

ولی دقیقا همون لحظه یادم می یاد تازه وسطای مهرِ !!!!

و اون موقع هست که آتیش میگیرم ...

و این هر روز ادامه داره !

...

&. با درس ها مشکل پیدا کردم !

نمیتونم بخونم ... نمیتونم‌!

حالم نمیذاره ...

مانع میشه !

...

&. یه بار اومدم عکس هایی که باید میذاشتم رو بذارم ،

که پرشن بلاگ عکس رو آپلود نمیکرد .

الآن سعی میکتم ببینم چی میشه ؟!

...

& عید قربان همه دورِ هم جمعیم ...

...

&. دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم انگار ...

دیگه نمیفهمم چه بر سرِ من داره می یاد ؟!

...

&. خدایا ... کمکشون کن ...

حالشون رو خوب کن ...

آمـــین !!!

...

&. امروز ... خدایا شکرت !!! ... از این روز ها رو بیشتر کن ...

...

&. مریض شده بودم ... یک هفته و خوردی !

یعنی مریـــــــــــــــــــــض بودماااااا !!!!

رسما مدرسه نرفتم !

اگه دوستم ( شکلاتی ) نبود و هی منو با دستاش نمیگرفت پخشِ زمین بودم ...

...

&.از این به بعد شاید بیشتر مریض باشم !!!

...

&. این روز ها این آهنگ هی توی ذهنم ریپیت میشه و میخونمش ...

وقتی که تنگ غروب ... بارون به شیشه میزنه ...

همه غصه های دنیا ... توی سینه ی منه ...

توی قطره های بارون ... میشکنه بغض صدام ...

دیگه غیر از یه دونه ... پنجره هیچی نمی خوام ...

پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم ...

منتظر واسه رسیدنت ... تو باااارون می مونم ...

زیر بارون انتظارت ... رنگ تازه ای داره ...

منم عاشق ترم انگار .. وقتی باااارون می باره ...

بعضی وقتا که می یای ... سر روی شونم میذاری ...

تمومِ غصه ها رو از دلِ من بر میدااااااااری ...

اما این فقط یه خوااابه ! خوابِ پشت پنجره ...

وقتِ بیداری بازم ... غم میشینه تو حنجره ... غم میشینه تو هنجره !!!


شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir