یک استکان سکوت از دریای دل ...

گفتم شقایقم باش ...

نگفتم شقایقی باش و بگذر ... !

قول داده بودی ...

به قولِ شقایقی اطمینان کرده بودم !

اما تو این گونه به من فهماندی :

قولِ شقایق ، قول نیست ... !

اما منی که هیچ نبودم ، سرِ قولمان هستم !

من هنوز نفهمیده ام ...

آخر برای چه ؟!

بی خداحافظی ...

بدونِ ذره ای بحث حتی !

بی هیچ حرفی ...

رفتی ... !!!!!!

می گویند عوض شده ای ...

آری ...

آن شقایقی که من میشناختم این گونه نمی رفت ...

این گونه زیرِ قولش نمی زد !

برای چه زنده میکنی و بعد میمیرانی ؟!

نمیدانم میدانی یا نه ...

اما من هنوووووز هم به خطی که خاموش است زنگ میزنم ...

هنوز هم به خانه ای که معلوم نیست برای چه گوشی نمیگیرید ، زنگ میزنم ...

چند وقت پیش از خانه ی شما اشتباهی زنگ زده شد اینجا ...

ای کاش خودم گوشی را گرفته بودم‌ !

هنوز هم صدای گیتار زدنت را گوش می دهم ...

هنوز هم به دنبالِ ردی از تو میگردم ...

هنوز هم کاکتوسِ خشک شده ام را دارم ...

هنوز هم عکست بر روی دیوار اتاقم است ...

و هنوز هم آن جمله ی " آری تا شقایق هست ، زندگی باید کرد ... ! " ...

حرف ها زیاد اند ...

راستی ،

چند دقیقه پیش زنگ زده بودم ...

که تولدت را تبریک بگویم ...

و مثلِ‌ همیشه ..... !

تولدت مبارک ...

و از تهِ قلبم امیدوارم شاد باشی ...

خدا به همراهت !

ای شقایق ... !

 

 

 

28 مهر ...

امروز هم گذشت ...

همین !

* لطفا تبریک نگویید !

یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir