یک استکان سکوت از دریای دل ...

بی هیچ حرفی ... !

بی دلیل !

دلم گفت بنویس ...

اما نگفت از چه ؟!

از کجا ؟!

خواستم از " ماه " ی بنویسم ...

که این روزها بد در عذاب است ...

خواستم از کسی بنویسم که این روزها در دلش آشوب است ...

خواستم از ...

از نو جوانی بنویسم ...

که این روزها دیگر هیچ نمیفهمد ...

جز اشک ...‌!

اما هیــــچ کدامشان در واژه نمی گنجد ...

پس به همان التماس های همیشگی اکتفا میکنم ...

همین !

*^^^^^^^^^^^*

&. دیشب ...

فکر کنم برای اولین بار شنیدم ازش ...

که گفت دوست داشتم کلی خواهر بودیم !

خواهر خیلی دوست دارم !

تو قلبم یه جوری شد ... 

احساس کردم شاید ذره ای مهم باشم و ارزش داشته باشم !

&. نمیدونم چرا همش به خاطر دیگران " بودم " !

خودم ، خودم رو آدم حساب نکردم و نمی کنم !

&. امروز کلـــــــــی مهمان داشتیم !

کلی !

مامان خانم سید هستن .

ما هم پذیرایی کننده !

&.هنوز خوب نشده !

مشکلش داره اساسی میشه ...

گاهی انگار متوجه نیست چه قدر نگرانم !

حاااااااالم از هر چی چیزای پزشکی و پرستاری و بیمارستان و 

سِرم و آمپول به هم میخوره !!!!!!!

کی سِرم رو اختراع کرد ؟!!؟!؟!؟

کاش برای بعضی ها چیز دیگه اختراع میکرد !

&. آخرین مهمان همین الآن رفت !

The end !

&. ممنوع کردن چه قدر سخته واسم !!!

ظلمی ِ واس خودش !!!

&. هیچی نموند ازش ...‌!

&. خدا ؟!

زود تر ... خواهشا !

&. هیچ درسی نخوندم !

اصلا نمیتونم برم سمتش !

&. گاهی دچارِ کمبود محبت میشم انگار !

نمی دونم چرا ؟!

انگار خیلی جدا هستم !

انگار من با ح ... فرق دارم !

نمی دونم ... مهم نیست !

&. گریه ...

چه قدر غرورمو میشکونه ...

دست خودم نیست اشکام !

بی اختیار می یان ... حتی سر ِ شام !

&. ای کاش می شد گاهی نبود ..........

ای کاش ....

&. خداااااااااااااااااااااااااااااااگریهگریهگریهگریهگریه

خـــــــــداااااااااگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

.............................

..................................................

..................................

..................

.......

..

.


 

 

پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir