یک استکان سکوت از دریای دل ...

دیگر نه شعر میگویم ...

نه ...

نمیدانم ...

حرف هایم یه مشت هذیان است ،

در داغیِ این تب !

...

بس خسته ام ...

...

سه شنبه زنگ اول نرفتم .

دیگه از شنبه هم نرفتم مدرسه ...

فردا هم نمی رم ...

مریضم‌ !

خدا رو شکر الآن بهتر شدم و میتونم بشینم و حتی راه هم میتونم برم .

از بیحالیم کم شده .

واسه اولین بار آزمایش خون دادم در تاریخ : 1392/9/10

...

کلی از درس عقب موندم .

ولی واقعا نمیتونم برم ...

...

یه خاکِ ... توی آب اسیره ...

همیشه ... تو هراسِ مرگِ ...

که روزی ... زیرِ آب نمیره ...

...

کجی خیلی خسته شد این چند وقتی ...

اول مامان بعدشم من ...

فداش شم من ...

...

مامان نباید استرس بگیره ...

از وقتی مریض شدم همش سعی میکنم جلوی اون قیافمو خوب کنم یه وقتی بیش از این نگران نشه ...

...

خدااایااااا ... مراقبش باش ... فردا میخواد بره مدرسه ... خسته نشه ...

...

کلی این چند وقتی گریه کرد ... کلی غصه خورد ...

خیلی اذیت شد ...

شرمنده ام‌ !

و نگران ...

اونم کلی گریه کرده و میکنه ... درساشم که نمیخونه ... یعنی نمیتونه ...

...........

خدایا ...

همه چی رو درست کن خودت ........

&. این عنوان برای پست 144 بود .

اما اون پست جاشو به یه پست خیلی بد داد .

به هر حال گذشت ولی متاسفانه آثارش هست ...

 

یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ | ۸:۳٤ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir