یک استکان سکوت از دریای دل ...

نمیدانم این چه حسی ست ...

که تمامِ فکر و قلبم را مشغول خودش کرده است ...

حسِ تمام شدن !

به پایان رسیدن !

نمیدانم ...

اما گویی آخرش است ...

دیگر بعد از این هیچ چیز نیست ...

درگیرم ...

درگیرِ نبودن ها ...

درگیرِ رفتن ها ...

نمیدانم بعد از این چه میشود ...

اما یک چیز را خووووب میدانم ...

اینکه بد میشکنم !

داغون تر میشوم ...

من طاقت ندارم ...

طاقتِ بودن را ندارم ...

خداااااا ...

دیگر شاعرانه هایم را فراموش کرده ام ...

دیگر نمیتوانم شاعرانه بنویسم ....

من خسته است !

همین !

^^^^^^^^^

 

&. 28 دی تولدش بود ...

تا جایی که تونستم سعی کردم خوشحالش کنم !

و بعد از مدت ها هم داداش اینجا بود !

اما ...

&. احساس کردم همه اون حرفا رو با بغض گفته بود ...

.................

&. اردوی امسالو نمیرم ...

&. حوصله نوشتن ندارم !

 

 

 

 


جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir