یک استکان سکوت از دریای دل ...

آخرین جمعه ی سال است ...

آخرین غروب دلگیر ...

اما غروب هر روزِ من ، غروب جمعه است ...

جمعه ها غروبش دلگیر است ...

چون دلتنگ هفته ای میشوم که گذشت ...

هفته ای از عمرم‌!

اما حال ،‌

آخرین جمعه ی سال ...

بارِ دلتنگیِ یک ساااال را به دوش می کشد ...

می خواهم آخرین جمعه را در ساحل سنگی بنشینم ،

جرعه ای چای بنوشم ...

سهراب بخوانم ...

یا حتی آهنگی از سیاوش‌!

شاید کمی آرامش را حس می کردم ...

&. یک سال دیگر دارد می گذرد ...

کمتر از یک هفته مانده !

امیدوارم نگذرد ...

&. کنسرت خوب بود ... دوستش داشتم !

حس خوبی بهم داد ... همین !

&. شنبه مدرسه می رم ... دیگه نمیدونم یکشنبه می رم یا نه !

&. من نه منم ، نه من منم !

خیلـــی دوووورم‌! خیلی بیشتر از خیلی !

&. نمیدانم چه کنم ؟!

من بس خسته ام !!!

&. همیشه در طول زندگانیم ، از اعداد فرد ،‌مخصوصا هفت ! متنفر بودم !

&. بعد از عید یه دنیااااااا امتحان گذاشتن !!!

این همه زار زدم و عصبانی شدم که نذارین امتحانا رو بعد از عید ! اما کو گوش شنوا !

و حال من مانده ام و یه عالم درس ! که نمیتوانم بخوانم !

&. همه می گویند خوش به حالت !

هه ... و من در دل به حالِ خود میخندم‌!!!

&. از اینکه این ارتباط دوستانه کمرنگ می شه خوشم نمی یاد ...

اما اینجور می شه !

&. همش باهاش حرف می زنم ...

بدون اینکه هیچ پاسخی ببینم !

ساکتِ ساکتِ !

حتی وقتی که حرفم می زنه !

&. دلم خیلی تنگه ... خیلی............... :(((((((

&. لـــعـــنـــت !

&. باید برم ...

باید برم آدم شم !

نمیشه ...

&. حرفام مسخرن نه ؟!

خوندنی نیستن ...

...

 &. تفسیر عکس : فریادی خاموش ، زیر دریای از مولکول های هوا !

 

جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢ | ٤:۱٧ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir