یک استکان سکوت از دریای دل ...

وقت و توانِ نوشتن ندارم الآن !

اما دلم خواست بنویسم و بعدا تکمیلش کنم !

...

پاهام بی جون و نا توان شدن ...

امروز از اینکه دیدمش و با هم بودیم چند دقیقه ای رو خیلی خوشحال شدم ...

امیدوارم که خواهشمو بپذیره !

از اینکه به هم شباهت داریم خیلی دخوشم می یاد !

...

امشب یه اتفاقی افتاد واسه اولین بار ! اتفاق بدی بود !

و حسابی باعث عصبانیتم شد !

و حتما هم به معلم ریاضی باید بگم به خاطر این اشتباهش !

...

حرفش منو سوزوند !

با اینکه گفتم بخشیدم اما هر وقت یادم می یاد می سوزم !!!

...

فردا سرِ هم 5 نفر هم نمی شیم !

ما مثلِ احمق ها دارم می رم مدرسه !

جالبه نه ؟!

...

می ترسم ... خیلی زیاد !

...

تو کلاس زبانمون پسر ها هم هستن این ترم !

اینقدر سختم بود که حتی واقعا نفس هم میکشیدم حواسم به نفس هام و تعدادش بود :|

آخرشم نفهمیدم ریدینگ درباره چی بود حتی !!

امیدوااااارم که از کلاس برن بیرون !!!

یا من باید درست شم ؟!

نمیدونم ...

اما من که باید درست شم !!

نمیگم از حس تنفرم کم کنم ها‌، اما نباید اینقدر سخت بگیرم !

...

خدا ...

منو پیدا کن ...

................................................................

یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir