یک استکان سکوت از دریای دل ...

سلام ...

سلامی به خنکای این نسیم ،

به حسِ پاکِ شبنم ،

و به بلندای آسمان ... !

12:39

××××××

شب است ...

و تنها این نسیم است که مرا به سمت اینجا می کشاند ...

تنها این شب است که مرا به زانو در می آورد ...

××××××

مدت هاست که دیگر برای خودم هم نقاب زده ام ...

پیشِ‌ خودم هم گریه نمی کنم !

نمیگذارم اشک هایم پایین بیایند !

با خودم هم رودر بایستی دارم !

××××××

مدتی ست که کمتر به خودم فکر می کنم .

مدتی ست که به غم ها فکر نمی کنم ...

مدتی ست که دیگر حتی فکر نمی کنم !

فقط می گذارم بگذرد ...

××××××

دلم برای همه ی دوستانِ اینجاییم تنگ شده .

دلم برای نوشته هاتون ...

برای با هم بودن هامون ...

برای شوخی ها !

××××××

دارم آهنگ " حس تنهایی " از ابی رو گوش میدم .

همش صدای جیغ می یاد تو ذهنم !

××××××

حوصله حرف زدن و نوشتن ندارم .

گفتم که ، فقط این هوا و این حسش بود که من رو وادار کرد که بعد از مدت هاااا کامپیوتر رو روشن کنم و بیام اینجا !

خاک گرفته بود :|

×××××

همش این جمله می یاد تو ذهنم :

هوای گریه با من ! ...

...

تو ادامه مطلب یه شعر از استاد " شهریار " هست . امشب آخرین قسمتِ فیلم شهریار بود و این شعر رو هم خونده بودن . منم همینجور که فیلم می دیدم می نوشتم !

وقتی اومدم اینجا کاملا اتفاقی دلم خواست برم تو یکی از این وبلاگ های تازه به روز شده ی پرشن بلاگ . و این شعر رو نوشته بود. منم میذارم تو ادامه ...


وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتی ست ... !

 

باید از محشر گذشت
این لجنزاری که من دیدم
سزای صخره‌هاست
گوهر روشندل از کان جهانی دیگر است.

عذر می خواهم «پری»
من نمی‌گنجم در آن چشمان تنگ
با دل من آسمانها نیز تنگی می‌کنند
روی جنگلها نمی‌آیم فرود
شاخ زلفی گو مباش
آب دریاها کفاف تشنه‌ی این درد نیست

بره‌هایت می‌دوند
جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو...
یک شب مهتاب از این تنگنای
بر فراز کوهها پر می‌زنم
میگذارم میروم
ناله‌ی خود می‌برم
دردسر کم می کنم

چشمهایی خیره می‌پاید مرا
غرش تمساح می‌آید به گوش
کبر فرعونی و سحر سامری است
دست موسی و محمد با من است

می‌رویم، وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتی است
صبح چندان دور نیست

 

"شهریار"

 

 

چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir