یک استکان سکوت از دریای دل ...

در واپسین لحظات شانزده سالگی ام ،

می خواهم همه ی این شانزده سال را واژه کنم ...

افسوس که توانِ شاعری ام نیست !

12:13

20/خرداد/1393    سه شنبه    ظهر

 

&. وقتی آهنگی رو که پسرعموت خونده گوش میدی ، و متنشو دوست داری ،

انگار بیشتر گریت میگیره !

حرفی نزن با من ... غمگینِ غمگینم !

&. چهارشنبه که آخرین امتحان رو دادیم ، به علت داشتنِ لکچری که آماده نبودم نرفتیم بیرون و اومدم خونه . 

بعد از کلاس زبان با only you رفتیم بیرون .

و کاملا اتفاقی رفتیم به شهر کتاب .

و من برای اولین بار برای خودم چیزی خریدم !

اون هم کتابِ ( یک جنگل مداد حرف داشتم اگر ... از مریم نوابی نژاد ) .

دنبالِ این کتاب بودم و بالاخره آوردنش.

فوق العادست کتابش. خیلی دوستش دارم !

چهارشنبه شبش ، داداش اینا اومدن.

پنجشنبه بعد از ظهر رفتیم دریا و بعدش رفتیم که هدیه تولدمو بخریم.

خیلی خیابونا شلوغ بود !

انگاری جنگ شده بود ملت اومده بودن خیابون.

ازونجایی که از این جور محیط ها فراری ام همش زودتر می خواستم بخریم و بریم خونه !

ماشالا دیگه همه جور آهنگ می ذاشتن !!! غیر مجاز و مجاز نداشت.

شربتِ نظری هم خوردیم :) 

و بالاخره دوربینِ مورد نظر پیدا شد 

دوربینمو خیلی دوست دارم . قلب

دست همشون درد نکنه .

تولد من همش هدیه های فوق العاده میگیرن برام :)

شب هم دایی اینا و خاله اینا خونمون بودن.

جمعه صبح هم رفتیم جنگل .

هوای جنگل فوق العاده بود !

یعنی انقدر اکسیژن بود که به داداشم اینا گفتم با خودتون جمع کنید که تهران یک هزارم این هم پیدا نمی شه :))

جمعه بعد از ظهر هم داداش اینا رفتن .

شنبه فاینال داشتم و بالاخره اونم گذشت.

بعد از فاینال خواستیم با only you بریم بیرون که اون ساعت خوب همه جا بسته بود.

قرار شد بیایم خونه ما و بعدش بریم . که به خاطرِ تنبلیِ من دیگه بیرون نرفتیم نیشخند

بعدش یه چند ساعتی با زیزیب حرف زدم و قرار شد که یکشنبه صبح برم اونجا و ناهار هم باشم .

بعد از ظهر با بابانوئل قرار بود بریم بیرون.

که من و زیزیب و بابانوئل و only you رفتیم بیرون .

ازونجایی که خیلی اهل بستنی نیستم گفتم خوب شیر موز می خورم.

یعنی خودمو کشتم تا تمامش کردم !

فکرشو نمی کردم بتونم تمام کنم ولی خوب خدا رو شکر یه چند صد ساعتی بچه ها منتظر بودن من تمام کنم 

بعد هم اینکه بابانوئل منو شرمنده کرد و هدیه تولد بهم داد که این دومین هدیم بود :)

بازم مرسی عزیـــزمممماچبغل

اونجا نشد رو بوسی کنیم تو تاکسی رو بوسی کردیمخنده

خیلی خوب بود :)

بعد از اونجا هم من رفتم خونه زیزیب اینا تمشک چیدم و خوردم :)

بعد اومدم خونه و والیبال و فیلم و وبلاگ خونی گذشت !

فردا صبح باید کارناممو بگیرم .

اصلا دوست ندارم روز تولدم هیچ جایی جز همینجا و خونمون باشم .

اما خوب داداشم و خواهرم تهرانن. و خودمون هم می خواستیم چهارشنبه بریم.

دیگه خواهرم اصرار کرد که سه شنبه بریم.

و به احتمال زیاد بعد از گرفتن کارنامه میریم.

این هم از این چند روز که به دلم می موند اگه نمی نوشتمش !

&. هیچ وقت اینجور روزِ تولدم دور و برم خلوت نبود !

و همه به فکرِ روز تولدم بودن و از چند روز پیش برنامه ریزی شده بود.

اما نبودنِ کجی در اینجا باعث شد که اینجوری نباشه !

&. خیلی بقیه رو با بودنم اذیت کردم و اذیت می کنم ...

کاش هیچ وقت نبودم !

&. وقتی یه چیزی و که تو دلت هست و فکر می کنی باید بگی ، که بعد ها حسرت نخوری رو میگی و ازت دلخور و ناراحت میشن ، به این فکر میوفتی که اگه تو دلت می موند و به خواستت نمیرسیدی بهتر بود ، یا اینکه ناراحتش می کردی !

&. روز تولد من با روز تولد مادرِ پدرم یکی هست .

و سال تولدم ، با سال مرگِ مادر بزرگم !

&. اگر حتی حالتون خوب نیست ، حوصله ندارید ، ولی اگه امکانش هست با دوستاتون برین بیرون ، که بعد ها حسرت این رو نخورید که چرا این کار رو نکردید !

&. خدایا ...

منو می بخشی؟!

منو به خاطر این همه اذیت هایی که کردم می بخشی ؟! گریه

خدااااااااااااااااااا ............

سایه هیچ پدر و مادری رو از سرِ بچه هاش کم نکن ..................

&. و مثل همیشه ، 

خواهر ، نعمتیست بس الهی !

&. تا شانزده سالگی همان نو جوانی !

اما فقط کافیست پای هفت بیاید وسط !

از 17 سالگی به بعد برایم دیگر معنای نو جوان نمی دهد !

این مرا نگران می کند ... !

&. چه خوب که اینقدر دوستای خوب دارم !

&.مرسی از سرمه جون برای تولد گرفتنشماچ

&. خدایا ...

به همشون کمک کن ... موفق شن ...

&. بهشون کمک کن که زود کاراشون درست بشه ...

حسابی خسته شدن ...

عزیزای دلمن قلب

دلم می خواد دوباره خنده ها و شیطنت هاشون رو ببینمقلب

دلم حسابی براشون تنگ شده !

&. گریهگریهگریه

&. اگر صدام خوب بود حتما می رفتم دنبال خواننده شدن ! اینقدر دوست دارم !

&. و البته اتفاق مهمی که افتاد !

دیروز پیجشو تو اینستاگرام دیدم.

خیلی عوض شده.

واسه اولین بار ریسک کردم و فالوش کردم.

90 درصد احتمال می دادم که پیجشو ببنده .

اما قبول کرد و یکی از عکسامو لایک کرد !

فعلا حرفی نمی زنم تا خودش حرف بزنه .

ولی فقط می خوام ازش یه سوال بپرسم ! همین !

&. تو ادامه مطلب از کتاب یک جنگل مداد حرف داشتم اگر ... نوشتم :

 


دیگر آزارم نمی دهد 

تحمل شبی که ستاره هایش را

از یاد برده

یا رد به جا مانده از نخ

در دست های کودکی که بادبادکش را

باد برده

حتی ضجه ی سواری که

اسبش مرده

دیگر عین خیالم نیست

ببین دیگر از تو نمی نویسم

ببین هیچ مرگم نیست !

 

×××××

 

شعر چیزی نیست

مگر مکثی کوتاه

در به هم ریختگی روز اثاث کشی

از پیدا کردن دکمه ی پیراهن کسی که

سال هاست از آن خانه رفته است ...

 مریم نوابی نژاد


دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir