یک استکان سکوت از دریای دل ...

آسمان از هوای دلم با خبر است که می بارد ... !

8:8  غروب ، 10/مرداد/93  جمعه 

×××××××××

این چند روز تعطیلی رو با کلی کار و استرس گذروندیم !

سه شنبه که عید بود کجی اینا 12 ساعت تو راه بودن ! اون هم با اون دندون درد !!!

فردا صبحش من تو ماشین اونا رفتیم به سوی گرگان !

اون دو ساعتی که با هم بودیم خیلی خوب بود ... بعد از مدت ها !

از همون لحظه ای که رسیدیم شروع کردیم به جمع کردنِ وسابل .

خیلی خوب شروع کردیم و همه بی وقفه کار می کردیم .

کارگر ها و کامیون هم اومدن و بار رو زدن و کجی اینا قرار شد با ماشین خودشون پشت کامیون برن و به خاظر اینکه من خسته می شم راضیم کرد با بابا اینا برم چون می خواستن برن شهر خودمون که یه سری وسیله رو اونجا بذارن و بعد راه بیوفتن !

رفتم سمت ماشینمون دیدم جا نیست و فقط جا برای خاله هست :|

رفتم سمت ماشین کجی اینا دیدم اصلااا جا نیست :|

هر کدوم فکر کردن من با اون یکی می رم !

هر جوری که بود من و خاله به زور نشستیم و اومدیم اینجا !

یکم که شد کجی گفت که بیداری ؟ ما داریم می یایم اونجا ، خیلی خوابمون می یاد !

 وقتی اینا اومدن خیالم راحت شد و یکم خوابیدم که بابا پا شد و گفت پاشین بریم دیر شد.

که من توضیح دادم کجی اینا اینجان .

بابا گفت اشکال نداره ما بریم اونام می یان.

و ما راه افتادیم به سمت تهران !

10 دقیقه بعد کجی زنگید که ما هم پاشدیم و می یام الآن.

ما که رسیدیم خونه اون خالم ، اونام تو یه اتوبانی تو تهران پشت کامیون بودن .

تند صبحانه خوردیم و رفتیم خونه کجی اینا .

همینجور که کار گرها وسایلو میاوردن بالا ما هم باز می کردیم و می ذاشتیم سر جاش!

تمام که شد رفتیم خونه خاله ناهار و یکم دراز کشیدیم و من و بابا و داداش و مامان پا شدیم که بریم یخچال فریزر رو روشن کنیم و کار رو زودتر شروع کنیم.

یکم بعد همه اومدن و تا غروب همه چی تمام شده بود.

و دوباره همه پیش به سوی خونه خاله که شام درست کنیم.

و دوباره ما شدیم سه تایی !

کجی که لباس پوشید و رفتیم و منم یکم عکس گرفتم !

دلم خیلی چیپس و ماست موسیر می خواست و کجی برامون گرفت قلب

شام هم می خواستیم از بیرون پیتزا اینا بگیریم ولی تصمیم گرفتیم خودمون درست کنیم که انصافا عاااالی بود !

شب هم که نخود نخود هرکه رود خانه ی خود !

فرداش یعنی جمعه بعده ناهار هم حرکت کردیم و اومدیم اینجا ... 

^^^^^^^

& .آخر قصه همینه !

&.و امروز هم اولین روز مدرسه !

یعنی تیپ معلم هم باید منو یاد تو بندازه ؟!؟!؟

&. نه حوصله درس دارم نه هیچ چیز دیگه ...

و از طرفی هم نمی خوام عمر و زمانم بیهوده بگذره !

گاهی دلم می خواد آدم شم و همش درس بخونم و تست بزنم !

ولی خوب معلومه که من آدم بشو نیستم :|

&. تا حالا اینجوری ندیده بودمش !

خواستم یه کاری کنم که خوشحال شه و بازم نمی شه :|

&. پوستم کلا حالش خوب نیست :|

یه چیزیم هست که نمیدونم چرا این همه آدم گرفتن :(

مخصوصا ...

&.درست مثله همون موقع ها ، بی اختیار اشک می ریزم ...

&.خواهر ، نعمتیست الهی ! ( محض یاد آوری )

&. با دلتنگی هام چه کنم ...

............

&.خدایاااااااااااااا ............ 

وضعیتشون رو درست کن ..... خسته شدن!

&. و یکشنبه های دوست داشتنی و پر آرامش ! ...

&.کنکوری های عزیز خسته نباشید !

 

دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir