یک استکان سکوت از دریای دل ...

یک روز و نیم پیششون بودم .

هیچ چیز خاصی نشد ،

ولی یه خبر خیلی خوب شنیدم .

کارشو عوض کرد و بالاخره بعده ایـــــن همه درس خوندن ، به کار مورد علاقش رسید !

خوشحالم براش ، خیلی زیاااد !

امیدوارم همیشه موفق باشن .

روز دختر هم بود .

داداش برام هدیه گرفت. ذوق نکردم. ولی همین که به فکرم بود ازش ممنونم.

مامان اونجا مریض شد و حالم بد گرفته شد.

چیز خاصی نیست البته.

وقتی رسیدم اینجا و در خونه رو باز کردم گفتم :

بسم الله ... روز از نو ، روزی از نو !

این هفته آخرین هفته  تو تابستان هست که میریم مدرسه.

تو این یک ماه که وقت دارم ، میخوام یه نقاشی بکشم. حسابان و فیزیک بخونم.

برنامه ی دیگه ای ندارم .

و اینکه خواهرم از بیستم می ره سرکار جدیدش. و ممکنه آخر هفته بیان اینجا و داداش اینا هم بیان باهاشون.

و من 19 فاینال دارم و 22 یه کلاس حسابان 2 ساعت و ده دقیقه ای دارم ! این دیگه آخرشه !

تا جایی که بشه میخوام برم تهران !

چون دیگه نمی دونم کِی ممکنه ببینمشون ...

خدا ...

ای کاش حال همه آدم ها خوب بود ...

نمیدونم چرا ؟! شب اول که خونه خواهرم خوابیدم ، خواب شقایق رو دیدم !

و شب دوم هم خواب قلب  رو . 

من به اعداد زوج علاقمندم ;)

17 شهریور تولد یکی از افراد مهم زندگیمه !

که خیلی هم درگیره کاراشه ...

امیدوارم بتونم خوشحالش کنم 3>

...

کاش همیشه با هم بودیم ! کاش ...

...

خیلی دلم می خواد باهاش حرف بزنم ولی می دونم حالش داغونه ! می دونم وضعیتش اصلا خوب نیست. نامردی نیست انصافا ؟! اون هیچوقت حرف نمیزنه ! میریزه تو خودش و هر از چند گاهی چند تا جمله می گه ...

امروز خانم خانما :)

...

هیچکس قیافه ی خودِ واقعیم رو دوست نداره ! فکر کنم هیچ کس حوصله ی ظاهر واقعیم رو هم نداشته باشه !

...

بالاخره بعده نمیدونم چند وقت !!! هدیه شکلاتی رو دادم . امیدوارم که واقعا خوشش اومده باشه. خودم که خیلی دوست داشتم :دی

...

یکشنبه برای اولین بار خودم یه کاری رو انجام دادم :دی تجربه جالبی بود !

...

من بیشتر خونه خواهرم بودم .

نمیدونم چی شد گفتم خوب ساعت چند میریم تهران ؟!

یعنی اصلا حواسم نبود ! فکر می کردم جایی که اونا هستن جای اصلیه ! 

خونه خواهر ، انگار که نه ،خونه خودِ آدمه !

...

قرار بود تابستان خونمون رو رنگ کنیم ! هیچ کدوممون حوصله نداشتیم وسایلمون رو جمع کنیم ببریم طبقه پایین :|

...

خونه خالیه ... رنگ و بویی از تو نیست !

...

باید درس بخونم نه ؟! دلم خواست دانشگاه تهران قبول شم ولی من نمیتونم اینجا رو هم ترک کنم ... باید بین تهران و اینجا یک کدوم رو انتخاب کنم !

...

خواهر ... برادر ... کجی ، داداش ، خیلی خوشحالم که دارمتون ! با افتخار می گم که من خواهر و برادری دارم که اختلاف سنیمون خیلیی زیاده !

دوستون دارم همییییشه :*

...

همه تهران بودن و من به خاطر مدرسه نرفته بودم . من و بابا رفتیم با هم چهارشنبه بعد از کلاس زبان ! رسیدیم رفتیم خونه داداش و من خوابیدن رفتم تنهایی خونه کجی. و فردا ناهار همه خونه کجی بودیم و شب شام خونه خاله و شب با شبنم و پیوند برگشتیم خونه کجی و خوابیدن بودیم و ناهار رفتیم خونه خاله . ولی داداش گفت من می خوام کباب بگیرم ، خاله گفت نه من می خوام ناهار درست کنم ، کجی گفت همه ناهار خونه ما :)) دیگه همه با هم می خواستن رقابت کنن :دی به هر حال خاله و بیشتر داداش پیروز شدن ! و بعده ناهار هم که کمی مسخره بازی دراوردیم درمورد اینکه خواهر بهتره یا برادر که خوب معلومه خواهر :دی و بعد راه افتادیم با خاله اینا !

...

به قول کجیم : منم که خودم حساااااس ، عاااطفی :دی

دلم جنگل می خواد ... اونم با کجیم ...

عکس نوشت‌: چشامو میبندمو تصور میکنم هستم چنین جایی و مشغول اشک ریختن و نوشتن ...


جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir