یک استکان سکوت از دریای دل ...

قدم می زنم.
قدم می زنم در پاییز خاطراتم.
انگار خاطره هایم فصل دیگری ندارد.
دنبال نورم.
نوری که بهار را نشانم دهد.
دیگر نمی توانم از پاییز خاطراتم بیرون بیایم.
در این زندان گیر افتاده ام.
باران می بارد.
می روم زیر باران تا از خاطراتم تهی شوم.
خیس شده ام اما باز هم همانجا هستم.
یک جا نشستم.
مانند درخت دستانم را به سوی آسمان بلند کردم.
نوری دیدم که بدون آنکه به زمستانی برسم،بهار را نشانم داد.

 

................................................

سلام به همه ی دوستانی که اینو خوندن.

این اولین نوشته ی خودمه که به طور رسمی نوشته شد و باعث شد حال یکی از دوستانم رو خوب کنه و این دلیل این بود که من به نوشتن ادامه بدم.

امیدوارم از نوشته هام لذت ببرین.

 

 

 

 

 

 

شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir