یک استکان سکوت از دریای دل ...

آره ... می فهمم دارم با کی حرف می زنم ...

با من !!!

دف کمی آرومم می کنه ...

اصلا خوشم نمی یاد که برای حرف زدن باید به اینجا پناه بیارم !

اصلا خوشم نمی یاد ازین حس فراری که تو وجودم هست و جا برای فرار نیست ...

یعنی هستااا ... ولی یه جورایی نیست !

اذانه ...

امروز روز قدر دانی از پدر مادر بود تو رنگی رنگی‌! میخواستم یه کاری کنم اما حالا ...

 

اینکه گوشم مثله سابق نمیشنوه فکر می کردم فقط به نفعمه ،

ولی حالا می بینم اینجا نیازش داشتم!!!

کاش هیچوقت نبودم .................

هیچوقتتتتتت !

گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

...

خاله مسافرته ، واسه همین نرفتم تهران !

چون صبح تا غروب یا تا شب باید تنها بشینم تو خونه همه سرکارن !

...

تنهام !

...

آخر اذانه ...

...

تولد نگاری 17 شهریور دوشنبه بود و رفتم خونشون نقاشی رو دادم. فکر کنم خوشش اومد. عیب و ایراداش اونجا هی به چشمم میومد :|

تولدش مبارک بازم ...

...

خدا ، دعاهای همیشگیم یادته نه؟! از بس تکرار شد ...

...

:((( ...

پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir