یک استکان سکوت از دریای دل ...

به خاموشی رفته ام ...

چون شب ...

بی فروغ ،

بی ماه ، 

بی ستاره ،

بی هیچ !

هیچ شده ام ...

نیست شده ام ...

و محو !

...

این سوال امروز دیوونم کرد : میتونی بیای واست بریم دنبال انتقالی یا به دوستات خیلی وابسته ای؟!

...

امروز ، اون بستنیِ بعد از مدرسه ، خیلی چسبید ! مزش هنوز تو دهنمه ...

...

این دو روزی اومدن اینجا ... خواب بود؟‍! یا واقعا صدای خودش بود؟! تصویر خودش بود؟!

...

خیلی وابستم ... خیلی !

همه جا تنهام انگار وقتی نیست ...

و واقعا هم هستم .

محبت می خوام !

...

احساس می کنم خیلی ضعیفم تو درس ...

همه میگن نه ، ولی خودم می گم آره ، هستم !

...

کجاااااااایییییییییی، که ببیییییییییینییییییییییییییی ، من چقـــــــــدر دل خسته و تنهام ... (‌آهنگ جدید ابی )

...

30 مهر که سالگرد ازدواجشون بود ، ساعت دوازده اسمس دادم که صبح پا می شن اسمس تبریک منو ببینن . و وقتی هم که اومدن ، رو یه لیوان ویترای کار کردم. اینقدر قشنگ میشه وقتی توش شمع روشن می کنن و نزدیک به دیوار هم میبرم تصویرش که میوفته ذوق میکنم. جالب اینجاست فراموش کردم اصلا ازش عکس بگیرم !!

...

غریبه شده ایم با هم ...

...

نمیدونم چرا اشکام همینجور اومدن تو خیابون و ولم نمی کردن ...

نمیدونم چرا نمی فهمن دیگه آفتاب نیست که عینک آفتابی بزنم !!

...

اولین شبِ محرمه ...

یادش بخیر !

 

شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir