یک استکان سکوت از دریای دل ...

جواب : تا اینجا !

بسه ... بسه این همه فکر و خیال ...

در سیزدهمین روز از سال 1394 هستیم !  پیش تر بهش سیزده به در می گفتن !

اما اکنون بنده خونه تنها نشستم !

برای درس لعنتی !

امسال عید ... درونم خراب بود ... که با اشک های شب و روز و جلوی جمع به بهانه ی حساسیت نمایان میشد.

در بیرون خوب بود. مسافرت دو روزه . با هم بودن ها. خاله اینا از تهران اومد , دخترعموم که ارومیست بعد از مدت ها اومد. 

کجی اینا دیروز رفتن تهران.

دیروز کیک درست کردم :) با کمک کجی البته!

عیدی که درس نخوندم ! نا امید بودم به معنای واقعی...

اما الآن نمیخوام باشم.

میخوام که به دلتنگی ها فکر نکنم.

هدفمو ببینم و برم جلو... نمیشه میدونم ...

جون کندم روزای اول عیدو.... با اون مریضی ...

هفته اول عید رو کلا نخوابیدم میشه گفت. در طول 24 ساعت یکی دو ساعت می خوابیدم!

....

خدا به خیر بگذرونه این امتحانات رو !

....

بریم درس بخونیم ...

....

ح ... بیا دوباره شروع کنیم... از نو ... بیا بخندیم ... بیا و منو به هدفم برسون ...

میدونم خسته ای ... میدونم تواناییت کمه ... میدونم حالت خرابه ... از دل لامذهبت خبر دارم ... بذار بهت بگم تو میتونی ... " من میتونم ... " !

 

پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir