یک استکان سکوت از دریای دل ...

نمیخواستم بنویسم تا وقتی امتحان ها تمام شه ...

اما نتونستم.

عکسای قدیمی رو دیدم.

خیلی هم قدیمی نه.

برای سال 89 90 91 این حدودا !

چرا اینقدر دوره اون روزا؟

چرا چهره ها اینقدر تغییر کرده؟

یعنی منم اینقدر تغییر کردم؟

خدا ...

بدم میاد از این تغییر....

متنففففرررررررممممممممم.............

مگه چند سال گذشته؟

آخرین چوب خط های 17 سالگیم داره پر میشه ...

فردا تولد داداشه ...

یادم میاد اون موقع که اینجا بود براش تولد میگرفتیم.

تولد کوچکی بود ولی من دوستش داشتم !

میشه خودتون بمونید؟

من میترسم ...

خیلی میترسم...

آره ، من تغییر کردم.

سعی کردم خوب شم. خوب باشم.

ولی گاهیم اینجوری میشم.

یعنی در واقع همیشه همینما ، مقابله میکنم باهاش. و البته کار درست همینه. پذیرفتنش یعنی شکست!

دارم کم کم به سخت ترین قسمت زندگیِ 17 سالم نزدیک میشم...

البته به ظاهر که اینطوره !

سن و روز تولد جالبی دارم ها !

17 ساله

17.june

27 خرداد

و باز هم بگم که : از 7 متنفرم !

فقط خواستم حس الآنمو بنویسم همین.

خدا 

دستمونو بگیر...

دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۳:٢٧ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir