یک استکان سکوت از دریای دل ...

همینجوری یهویی دلم خواست بنویسم !

دلم خواست دو دستی تایپ کنم !

مثلِ قدیما !

تو سرم پر از حرف ِ !

ولی هیج جوری بیان نمیشه !

امشب تنها ...

همه شب بیدارم تا یه ساعتی ،‌ولی امشب می خوام ساز مخالف بزنم و بخوابم !

دعای مورد علاقم (‌جوشن کبیر ) رو پسفردا میخونم.

کسی اینجا سر نمیزنه. کسی کلا به وبلاگ ها سر نمیزنه !

وقتی بعد از چند وقت اومدم و دیدم 4 تا نظر دارم یهو ذوق کردم.

نه اینکه چون تعداد نظراتم میره بالا ! فقط به یاد قدیما !

که دو تاش تکرار غلط املایی ِ یک کلمه بود یا یه همچین چیزی !

یک هفته تهران بودم.

بیشترین گرمایی که تو عمرم دیدم رو تو این یک هفته تجربه کردم ! تجربه جالبی بود ولی به فکر دوران دانشجویی افتادم پشیمون شدم همین دانشگاه مازندران عالیه :|

یه کتابخونه هم پیدا کردم که انتخابش کردم باز هم برای دوران دانشجوییم :دی

اگر درونم میخواهد بگوید زهی خیال باطل میزنم تو دهنش !

میخوام خودم موهام رو کوتاه کنم.

گاهی اینقدر بی اعصاب میشم که میخوام برم تقریبا کچل کنم‌!

اوضاع درس؟

نمیدونم ...

خودم راضی نیستم.

خودم دوست دارم یه جور دیگه باشه.

تمرکزم بیشتر باشه.

بیشتر بخونم.

دلم میخواد زمان رو نگه دارم تا برسم.

امروز تو تقویم رنگی رنگی روز : قدر دوست ها رو بدونیم :)‌ بود.

امروز دقیقا تو کتابخونه داشتم به همین فکر میکردم.

چند دقیقه خیره شده بودم به شکلاتی ، داشتم فکر میکردم چقدر دوست خوبیه !

خدا رو شکر من دوستان بسیار خوبی دارم.

حبیب میگه :‌

دلم از دنیا گرفته ...

شب من مهتاب نداره ...

درباره یک ماه ِ امتحانات نهایی و همچنین تولدم بعدا مینویسم !

این بغض ِ لعنتیِ توی جمع ، آخر کار دستم میده !

سیاوش میگه :‌چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن ....

وبلاگ جانم .

فکر میکنم 7 مرداد اولین پستم بود.

اینجا رو خیلی دوست دارم.

نامت رو ...

و مرسی از کسی که باعث شد بنویسم برای اولین بار اون چیزهایی که همیشه تو ذهنم رد میشد و منم ازش ساده میگذرم ...

ممنونم ازش باعث شد اینجا رو بسازم.

اینقدر دلم براش تنگ شده ...

گفتم دلتنگی یادم اومد که چند روز دیگه سالگرد پدربزرگ ِ‌مادریمه ...

حسرت همیشگیم ...

هر وقت به بچگیام فکر میکنم دلم به حال خودم میسوزه ...

نمیگم من بدبخت ترین فرد دنیام !!!

میگم میتونست قشنگ تر باشه.

طعم شکلات هایی که میاورد رو یادمه .

رنگ آمیزی و نقاشی کردنامون.

وادارش میکردم با من کارتون ببینه !

دستش همیشه پر از خوراکی بود هر جا که میرفت.

تو جیبش همیشه کلی خوراکی بود.

مهربونیش که ...

من پدربزرگ خیلی دوست داشتم ...

حیف که صداشو به خاطر ندارم .....

...

معلم هایی که برای امسالمون در نظر گرفتن یکی از یکی بدتر !

من اگر جای بچه هایی که تو اون مدرسه هستن بودم ، کلی استفاده میکردم از حضور چنین معلم هایی !

فردا ساعت 10 جلسه داریم مدرسه.

متنفرم از اینکه برم مدرسه و باهاشون رو به رو شم.

میخوام امسال تو مدرسه بیشتر سکوت کنم.

هر چی میخوان بگن ، بگن !

تو خودتی و ...

هر چی.

گاهی آدم دیگه نمیکشه !

اصلا دلم نمیخواد جواب معلم ها رو بدم.

اصلا دلم نمیخواد خاص باشم.

یکی از مدل ِ ...... اینه که دیگه دلت نخواد خاص باشی !

...

دنیا اینجوری زندونه ...

شاد باشید همتون .

خدا پشت و پناه همه انشاالله !

دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir