یک استکان سکوت از دریای دل ...

صدایی شنیدم.

به لب پنجره رفتم.

دیدم که باران می آید.

با خود گفتم:بهتر است به یادش بروم زیر باران.

لباسم را پوشیدم.

چادری برداشتم تا وقتی زیر باران می چرخم احساس کنم که در حال پروازم.

به حیاط رفتم.

به یادش یاسی چیدم.

تا از عطرش زنده شوم.

آسمان می بارید...

گویی می دانست پاییز در راه است.

و من هم آهنگی خواندم.

تا شاید من هم بفهمم که پاییز نزدیک است...

بعد از کمی آواز خواندن.

برگشتم به اتاقم.

قلم و کاغذ را گرفتم.

                        و به قلبم گفتم: اینجا ببار ...                                

 

ءءءءءءءءءءءءءءءءء


شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir