یک استکان سکوت از دریای دل ...

برای اینکه حال و هوایی عوض کنم ، به دریا رفتم .

نزدیک آب روی ماسه ها نشستم.

و فقط می توانستم به صدای امواج گوش دهم و بگریم.

اشکانم هم چو مروارید بر روی ماسه ها می چکیدند

و درون ماسه ها فرو می رفتند.

انگار امواج با من سخن می گفتند.

ساعتی گذشت ...

اما باز هم احساس می کردم کافی نیست.

شب شد ....                     باران گرفت ...

هوا به شدت سرد بود.

و من ...

انگار زخمم بهبود پیدا کرده بود.         زخم دلم را می گویم.

و به خانه بازگشتم.

همه ی آنها را پشت در جا گذاشتم...

و در را به روی همه ی آن افکار منفی بستم ...

 

 

‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘

 



@@@@@@@@@@@@@@@

 


چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir