یک استکان سکوت از دریای دل ...

          


سحر گاهی بود.
کودکی را دیدم.
بر روی سجاده اش نشسته بود.
بر روی سجاده اش دریایی از مروارید بود.
چشمانش تر بود.
نمِ عشق.
عشق خدا در درونش فوران می کرد.
به ظاهر تنها بود.
اما نه.
او تنها نبود.
در قلبش صدایی شنیدم.
قلبش گرمای خاصی داشت.
گرمای وجود خدا!
معصوم بود و پاک.
کودکی بود.
با هر دم و باز دمی،اتاق پر از عطر یاس می شد.
خدا در وجودش بود.
در درون درونش!
از چیزی رنج می برد.
این را از مرواریدهای روی سجاده اش در یافتم.
رنج دلتنگی برای خدا!
او کودکی بود.
معصوم و پاک.

 

..........................................................................

اون روزا یعنی قبل از اینکه اینو بنویسم، وقتی نماز می خوندم این تو ذهنم می یومد.

بچه ها واقعا پاکن.

و ممنونم از خدای خوبم که این قدرتو بهم داده که بتونم یه چیزایی رو به قلمم بیارم و باعث شادمانی دوستان و عزیزانم بشم.

شکرت خداجونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمقلب

 

یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir