یک استکان سکوت از دریای دل ...

لب ساحل بودم.

موج به سمتم قدم برداشت.

و دیوار افکارم را شکست.

و مرا از رویا به دنیای واقعی کشاند.

رویایم زیبا بود.

به زیبایی شقایق های عاشق...

اما دنیای واقعی نه.

اینجا سیاه و ترسناک است.

اینجا کسی چیزی از عشق نمی داند.

اینجا کسی رویای شقایق را ندارد...

موج مرا زندانی کرد.

زندانی دنیای واقعی ...

 

........................

اینو دیروز تو مدرسه نوشتم.

وقتی که داشتم کتاب نویسنده ی مورد علاقم(خانم عرفان نظر آهاری) 

رو می خوندم.

و تو رویا بودم.

اما اینقدر بچه ها سر و صدا کردن که نمی ذاشتن به رویا پردازی هام ادامه بدم.

ولی باید واقعیتو قبول می کردم.

من تو دنیای واقعی باید زندگی کنم ...

 

 

دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir