یک استکان سکوت از دریای دل ...

                      

گل خشکیده ای بودم.

تنهای تنها.

در صحرایی ، درون قلب زمین می زیستم.

هر روز مننتظر باران بودم.

و بالاخره ابرها دست به دست هم دادند ، به قلب زمین نفوذ کردند و به صحرا رسیدند.

هر چه باریدند اما در من تغییری ایجاد نشد.

ناراحت بودم و چشمانم را بستم.

ناگهان در قلبم احساس طراوت پیدا شد.

وقتی چشمانم را گشودم ، چیزی دیدم که شبیه رویایی بیش نبود.

شقایقی روییده بود.

شقایقی زیبا و شاداب.

لپ هایش سرخ بود.

از لبخندش زیبایی می بارید.

من این رویا را یک بار دیده بودم.

اما این دفعه رویا نبود.

او دستانش را سمت من آورد.

دستم را گرفت و من سرزنده شدم.

من سبز شدم و سرم را به سوی آسمان بلند کردم و صحرا از لبخند ما زیبا شد.

وتبدیل به دشتی سرسبز شد و قلب زمین جان گرفت.

(آری ، تا شقایق هست ، زندگی باید کرد ................)

 

 

...........................................................................

 

شاید از نظر شما این نوشته ی خیلی قشنگی نباشه.

ولی این نوشته یه حسی توش داره که من اون حس رو دوست دارم.

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

مرسی خداجونم.

مرسی از کسی که باعث شد من اینو بنویسم.

(به قول یکی از دوستانم مخاطب خاص دارد.چشمک)

 

 

 

سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir