یک استکان سکوت از دریای دل ...

و فرا رسید.

روزی که هر روز فکرش را می کردم.

اما می ترسم.

از اینکه از گرمای دستان مهربانت کم شود.

از اینکه یادم برود روزی با آغوشت زمان را برایم نگه می داشتی.

و من آرام می گرفتم.

مثل کودکی ...

از اینکه این دو دنیای متفاوت مرا از تو دور کند.

از همه ی اینها می ترسم.

که روزی همه ی این انتظار هایی که برایت نقاشی کشیده ام را یادت برود.

از اینکه ........................................

 

دوست دارم مثل همین عکس برم یه گوشه ،

تو تاریکی بشینم و پاهامو بغل بزنم و ...

چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱ | ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir