یک استکان سکوت از دریای دل ...

       

تورفتی و من نبودنت را تنها با چند قطره باران از گوشه ی آسمان چشمانم به تو نشان دادم.

با اینکه در قلبم غوغایی بود.

اما تو فکر می کردی که باز هم بودی.

من تنها بودم اما سعی کردم که تو تنها نباشی.

اگر خواستی برگردی،مرا در جاده های غربت پیدا می کنی.

وقتی آمدی،یک درختچه ی کوچک نوجوانی را خواهی یافت.

تنهای تنها.

خودش خشکِ خشک است

اما اطرافش

اطرافش را چمنزاری فرا گرفته است

پیش درخت ،بر روی زمین

تابلویی را خواهی یافت.

که با خط خود نوشته ام

: ز نبودنت ، آنقدر باریدم تا چمنزاری برای تفریح تو درست کنم

اما خودم.......

 

..........................................................................

 

من اینو توی کتاب ادبیات فارسی ام نوشتم.

ما اون روز امتحان داشتیم و من هم از این درس متنفر و همین طور از معلمش.

برای همین واقعا خوندن این درس برام مشکل بود.

اول سال فکر می کردم به خاطر این معلمم که شده معدلم 20 نمیشهنیشخند

ولی اینو یکی از دوستانم خیلی دوست داره.

آخرش نفهمیدم چرا از بین این همه نوشته اینو دوست داره.

خوب سلیقه است دیگه.

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرسی خداجون که اون کتاب رو هم تموم کردم.

ولی این به یادگار موند...

 

                      

 

 

                                                     

شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir