یک استکان سکوت از دریای دل ...

شب بود.

به آسمان می نگریستم.

و به ستاره هایی که با خوشحالی چشمک می زدند.

نسیمی آمد.

گیسوانم را به رقصیدن وادار کرد.

و افکارم هم مثله موهایم به هم ریخت.

خیره تر شدم.

می خواستم پلی بین خود و آسمان پیدا کنم.

چادر نمازم را به همراه سجاده ی کوچکم که مادربزرگم بادست های پینه بسته اس دوخته بود ،

گرفتم.

در اولین سجده یافتم.

آن پل را.

که به فردایی روشن ختم می شود.

او خیلی نزدیک است.

فقط کافیست پیدایش کنیم!

پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir